X
تبلیغات
چو ایران نباد تن من هم مباد

همیشه پرسپولیس کورش داریوش ایران شوش پارسه خلیج فارس وکاسپین





کوروش بزرگ


  کوروش بزرگ از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبری، جستجو برای دیگر کاربردها، کوروش (ابهام‌زدایی) را ببینید. کوروش بزرگ
𐎤𐎢𐎽𐎢𐏁 سنگ‌نگارهٔ مرد بالدار در پاسارگاد دوران حدود ۵۵۹–۵۲۹ پیش از میلاد. (۳۰ سال) زادروز ۶۰۰ یا ۵۷۶ پیش از میلاد زادگاه انشان، پارس مرگ در فاصلهٔ بین ۱۲ تا ۳۱ اوت سال ۵۳۰ پیش از میلاد[۱] محل مرگ محل قطعی مشخص نیست.[۲][۳] آرامگاه آرامگاه کوروش بزرگ پیش از کمبوجیه دوم پس از کمبوجیه یکم همسر کاساندان کاخ پاسارگاد دودمان هخامنشیان پدر کمبوجیه یکم مادر نامشخص فرزندان کمبوجیهبردیاآتوساآرتیستونرکسانا کوروش دوم (به فارسی باستان: ‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎) که به کوروش بزرگ و کوروش کبیر مشهور است. بنیان‌گذار و نخستین شاه شاهنشاهی هخامنشی بود که در بین سال‌های ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر نواحی گسترده‌ای از آسیا حکومت می‌کرد. کوروش در استوانهٔ خود که در بابل کشف شده، خودش را «فرزند کمبوجیه، شاه بزرگ انشان، نوادهٔ کوروش، شاه بزرگ انشان، نوادهٔ چیش‌پیش، شاه بزرگ انشان، از خانواده‌ای که همیشه پادشاه بوده‌است» معرفی می‌کند. به گفتهٔ هرودوت، کوروش نسب شاهانه داشته‌است و به‌جز کتزیاس، دیگر نویسندگان یونانی، ماندانا دختر آستیاگ را مادر کوروش دانسته‌اند و گزارش داده‌اند که کوروش حاصل ازدواج کمبوجیه یکم و ماندانا بوده‌است. برخی از مورخان امروزی این روایت را معتبر می‌دانند اما برخی دیگر اعتقاد دارند رواج این روایت ریشه‌های سیاسی داشته‌است و هدفش این بوده که از بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، مردی نیمه‌مادی بسازد تا مادها را با فرمانروایی پارس‌ها آشتی دهد و اصولاً رابطه‌ای بین ماندانا دختر آستیاگ و کوروش قائل نیستند و آن را افسانه می‌دانند. دربارهٔ کودکی و جوانی کوروش و سال‌های اولیهٔ زندگی او روایات متعددی وجود دارد؛ اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها دربارهٔ ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه‌است. هرودوت در مورد دستیابی کوروش به قدرت، چهار داستان نقل می‌کند. ولی فقط یکی از آنها را معتبر می‌داند. طبق نظر گزنفون از قرن پنجم تا چهارم پیش از میلاد مسیح یک سلسله داستان‌های متفاوت دربارهٔ کوروش نقل می‌شده‌است. کوروش ابتدا بر علیهٔ شاه ماد طغیان کرد و سپس به پایتخت حکومت ماد در هگمتانه یورش برد و با کمک‌هایی که از درون سپاه ماد به او شد، هگمتانه را فتح کرد. سپس کرزوس، شاه لیدیه را شکست داد و به‌سوی سارد لشکر کشید و پس از دو هفته، شهر سارد به اشغال نیروهای ایرانی درآمد. کوروش مسئولیت فتح دیگر شهرهای آسیای صغیر را به فرماندهانش واگذار کرد و خود به اکباتان بازگشت و به‌سوی «پارت»، «زرنگ»، «هرات»، «خوارزم»، «باختر»، «سغد»، «گندار»، «ثه‌تَ‌گوش» و «اَرَخواتیش» لشکر کشید. جزئیات این جنگ‌ها در تاریخ ثبت نشده‌است و اطلاع کمی دربارهٔ کیفیت این نبردها وجود دارد. در بهار سال ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش آهنگ تسخیر بابل را کرد و وارد جنگ با بابل شد. به گواهی اسناد تاریخی و عقیدهٔ پژوهشگران، فتح بابل بدون جنگ بوده‌است و توسط یکی از فرماندهان کوروش به‌نام گئوبروه در شب جشن سال نو انجام شد. هفده روز پس از سقوط بابل، در روز ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد، خود کوروش وارد پایتخت شد. تصرف بابل نقطهٔ عطفی بود که باعث ایجاد تعادل بین قدرت‌های درگیر در آسیای غربی شد و زمینهٔ بازگشت یهودیان تبعیدی به میهن‌شان در اسرائیل را فراهم کرد. کوروش همچنین دستور داد که پرستش‌گاه اورشلیم را بازسازی کنند و ظروف و اشیای طلایی و نقره‌ای را که نبوکدنصر از اورشلیم ربوده بود، به یهودیان تحویل داد. استوانهٔ کوروش پس از شکست دادن نبونعید و تصرف بابل، نوشته شده و به منزلهٔ سند و شاهد تاریخی پرارزشی‌است. در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل متحد استوانهٔ کوروش را به همهٔ زبان‌های رسمی سازمان منتشر کرد و بدلی از این استوانه در مقر سازمان ملل در شهر نیویورک قرار داده شد. هرودوت گزارش می‌دهد که کوروش در جنگ با ماساگتها کشته شد؛ ولی این دیدگاه را اکثر مورخان جدید رد می‌کنند و معتقدند که داستان هرودوت ساختگی است. تنها منبع موثق کهنی که غیرمستقیم به مرگ کوروش اشاره می‌کند، دو لوح و سند گلی یافت‌شده در بابل است که نخستین آن مربوط به دوازدهم اوت ۵۳۰ پیش از میلاد است که تاریخ آن «نهمین سال کورش، شاه کشورها» را نشان می‌دهد. سند دوم که مربوط به سی و یکم اوت ۵۳۰ پیش از میلاد است، «سال آغاز فرمانروایی کمبوجیه، شاه کشورها» را بر خود دارد. این دو سند که در ظاهر اهمیت چندانی ندارند، در واقع نشان می‌دهند که کوروش در فاصلهٔ بین ۱۲ تا ۳۱ اوت سال ۵۳۰ پیش از میلاد درگذشته‌است و یا حداقل، خبر درگذشت وی و بر تخت‌نشینی کمبوجیه در این تاریخ به بابل رسیده‌است. محتویات [نهفتن] ۱ منابع زندگانی کوروش ۲ نام ۳ تبار و خانواده ۴ کودکی و نوجوانی ۵ جنگ با مادها ۶ فروپاشی فرمانروایی لیدیه ۷ تسخیر شرق ایران و غرب آسیای میانه و عیلام ۸ فتح بابل ۸.۱ پس از فتح بابل ۹ نبرد با ماساگت‌ها و مرگ ۱۰ شخصیت کوروش ۱۰.۱ کوروش از دیدگاه یهود ۱۰.۲ دین کوروش ۱۰.۳ ذوالقرنین ۱۰.۴ کوروش در هنر و ادبیات جهان ۱۰.۵ کوروش در روایات شفاهی ایران ۱۱ آرامگاه کوروش بزرگ ۱۲ بناها و کاخ‌ها ۱۳ استوانه کوروش ۱۴ ولیعهد و جانشین ۱۵ جستارهای وابسته ۱۶ پانویس ۱۷ منابع ۱۸ پیوند به بیرون منابع زندگانی کوروش مهم‌ترین منبع تاریخ زندگانی کوروش، تاریخ هرودوت است.[۴] مهمترین منابع کلاسیک برای زندگانی کوروش، هرودوت، گزنفون و کتزیاس است. مهمترین منابع شرقی، رویدادنامه معروف نبونئید، شاه کلدانی است که از کوروش شکست خورد و گزارش خود کوروش، استوانه کوروش است.[۵] منابع تاریخ‌نگاری دربارهٔ هخامنشیان شامل هرودوت و کسنوفون به‌ویژه آناباسیس (یا بازگشت ده‌هزار تن)، کتزیاس و مورخان اسکندر مقدونی، آریان، کوینت کورس، دیودور سیسیلی و هم‌چنین نویسندگان اخیرتر مانند اثر پلوتارک و اثر آشیل (یا آیسخولوس)، پارسیان و بطلمیوس از دیدگاه جغرافیای تاریخی و البته استرابون و پلینیوس پاره‌هایی از آثار نویسندگان نه‌چندان برجستهٔ یونانی، عهد عتیق (بویژه کتاب استر، عزرا، نحیما) نیز دارای آگاهی‌هایی از هخامنشیان هستند و نیز آثار اخیر سدهٔ چهارم از پاپیروس‌های آرامی و سکه‌های فلسطینی نیز شامل این منابع می‌شوند. همچنین یکی از مهم‌ترین سندهای معتبر در بررسی زندگانی کوروش، رویدادنامهٔ نبونعید است که به شرح نبرد و پیروزی کوروش بر آخرین پادشاه مادها می‌پردازد و همچنین در متن این سند به سایر نبردهای کوروش و به ویژه نبرد بابل اشاره شده‌است.[۶] از میان منابع کهن، نوشته‌های هرودوت تاحدودی قابل اعتماد است و پژوهش‌های نوین باستان‌شناسی هم در پاره‌ای از موارد، گفته‌های او را تأیید می‌کنند.[۷] اما نوشته‌های کتزیاس جنبهٔ داستان‌سرایی و تفریح‌انگیز دارند و تقریباً در تمامی مواردی که هرودوت و کتزیاس دربارهٔ واقعهٔ یکسانی صحبت کرده‌اند، گفته‌های آنان بسیار با هم اختلاف دارند و در مواردی که بتوان این اختلاف‌ها را از روی منابع دیگر بررسی کرد، گفته‌های کتزیاس نادرست است.[۸] کتزیاس ادعا می‌کند که از سالنامه‌های رسمی ایرانی و مشاهدات شخصی‌اش به عنوان پزشک دربار در نوشتن کتابش استفاده کرده‌است ولی بررسی‌های بیشتر نشان داده که وی حتی به زبان‌های شرقی آشنا هم نبوده‌است. اگر کتزیاس از سالنامه‌های رسمی استفاده می‌کرد، ممکن نبود آنچه را که نمی‌داند نداند ولی در عوض چیزهایی را «می‌داند» که وجود آن‌ها در سالنامه‌های رسمی، محال محض است. با این حال، نمی‌توانیم تماماً از نوشته‌های کتزیاس صرفنظر کنیم زیرا وی زمان درازی را در ایران هخامنشی بسر برد و با هخامنشیان زیادی رابطه داشت و روایات زیادی را شنیده‌است و گاهی در بین مطالب بی‌ارزشی که نقل می‌کند، یک نام یا روایتی یافت می‌شود که محال است خود او جعل کرده باشد.[۹] گزنفون در شرح احوال کوروش، کتابی به نام کورش‌نامه نوشته که نتیجهٔ تخلیات وی است و حالتی داستانی دارد. کوروش‌نامه رمانی سیاسی دربارهٔ پرورش جوانان و آموزش فرمانروایی آرمانی برای فرمان‌رانی و پیشبرد یک سرزمین با خودکامگی خردمندانه در برابر بندگانی فرمانبردار و ستایشگر است.[۱۰] کورش‌نامه نمودار بارزی از گرایش گزنفون به اندرزگویی بوده و نظرها و عقاید سلطنت‌خواهی وی را نشان می‌دهد. این کتاب در زمرهٔ رمان‌های تاریخی و اخلاقی محسوب می‌شود با این وجود، نمی‌توان نوشته‌های آن را در بررسی تاریخی کنار نهاد زیرا کلیات و ترتیب وقایع با دیگر منابع تاریخی همخوانی دارد.[۱۱] نام نوشتار اصلی: ریشه نام کوروش نوشتهٔ حکاکی‌شده به زبان پارسی باستان، عیلامی و زبان اکدی بر ستون پاسارگاد «من کوروش، شاه هخامنشی هستم». نام کوروش در منابع مختلف به صورت‌های گوناگونی ذکر شده‌است. در سنگ‌نبشته‌های هخامنشی که به خط و زبان پارسی باستان نگاشته شده‌اند، بصورت «کورو» یا «کوروش» (به فارسی باستان: ‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎) و در صیغهٔ مضاف‌الیه «کورائوش» خوانده می‌شد. در نسخهٔ عیلامی سنگ‌نبشته‌ها «کوراش» و در متون اکدی «کورِش» نوشته شده‌است. این نام در تورات بصورت «کورُش» و «کورِش» ضبط شده و در زبان یونانی آن را «کورُس» می‌گفته‌اند که همین نام با اندکی اختلاف در اروپا «سایروس» یا «سیروس» خوانده می‌شود.[۱۲] از مورخین سده‌های اسلامی، ابوالفرج بن عبری در کتاب مختصر الدول و ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه عن القرون الخالیه نام این شاه را «کورُش»، مسعودی در مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر «کورُس»، طبری در تاریخ الرسل و الملوک و ابن اثیر در تاریخ کامل «کِیرُش» و حمزه اصفهانی نیز در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا «کوروش» نوشته‌اند.[۱۳] بنا به نوشتهٔ پلوتارک، نام کوروش در زبان پارسی باستان به معنای «خورشید» بوده‌است. مشکل بتوان گفت که این پندار بر چه پایه‌ای استوار بوده‌است.[۱۴] از سوی دیگر، برخی از پژوهشگران، نام کوروش را برگرفته از رود کُر می‌دانند[۱۵] و رودیگر اشمیت عقیده دارد که معنی آن ممکن است به معنی «بچه، نوجوان، جوان» باشد و محتمل‌تر است که به معنی «تحقیرکنندهٔ دشمن در مباحثهٔ کلامی» معنا دهد.[۱۶] در لهجه‌های ایرانی ریشهٔ «کور» در نام‌های خاص مردان، بسیار رایج و معمول است؛ در کردی «کوُر» به‌معنای «پسر و پسربچه» است. در زبان پارسی «کُرَه» به معنای «اسب کوچک» یا بچهٔ گوساله و بچهٔ شتر است. در زبان پهلوی واژهٔ «کورَک» به معنای «نوزاد حیوان‌ها» و «نوزاد اسب»[۱۷] آمده‌است، در زبان اوستا نیز «کور» به معنای «گوسالهٔ نر» است. به نظر می‌رسد نام پارسی باستان کوروش از این ریشه پدید آمده باشد.[۱۸] تبار و خانواده هخامنش شاه پارس     چیش‌پیش شاه پارس         آریارمنه فرماندار پارس کوروش یکم شاه انشان         آرشام فرماندار پارس کمبوجیه یکم فرماندار انشان         گشتاسپ شاهزاده کوروش دوم شاه ایران         داریوش یکم شاه ایران کمبوجیه دوم شاه ایران بردیا شاهزاده آرتیستون شاهدخت رکسانا شاهدخت آتوسا ملکه       نیای کوروش برای چندین نسل بر قبایل پارس حکمرانی می‌کرده‌اند که از حکاکی‌ها و گزارش‌های تاریخ معاصر کوروش هویدا است. در سنگ‌نبشتهٔ کوروش در پاسارگاد آمده‌است: «من کوروش شاه هستم، شاه هخامنشی»، «کوروش، شاه بزرگ، شاه هخامنشی» یا «کوروش، شاه بزرگ، پسر کمبوجیه، شاه هخامنشی». در حکاکی‌های شهر بابل از اور اینگونه شروع می‌کند: «کوروش، شاه تمام جهان، شاه سرزمین انشان، پسر کمبوجیه، شاه سرزمین انشان»[۱۹] و در استوانهٔ کوروش، کوروش خودش را «فرزند کمبوجیه، شاه بزرگ شهر انشان، نوادهٔ کوروش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان نواده چیش پیش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، از خانواده‌ای که همیشه پادشاه بوده‌است» معرفی کرده‌است.[۲۰][۲۱] تندیس کوروش بزرگ در پارک المپیک سیدنی. به گفتهٔ هرودوت، کوروش نسب شاهانه داشته‌است. به‌جز کتزیاس، دیگر نویسندگان یونانی، ماندانا دختر آستیاگ را مادر کوروش دانسته‌اند و گزارش داده‌اند که کوروش حاصل ازدواج کمبوجیه یکم و ماندانا بوده‌است. برخی از پژوهشگران امروزی این روایت را معتبر می‌دانند.[۲۲][۲۳] اما برخی دیگر اعتقاد دارند رواج این روایت ریشه‌های سیاسی داشته‌است و هدفش این بوده که از بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، مردی نیمه‌مادی بسازد تا مادها را با فرمانروایی پارس‌ها آشتی دهد و اصولاً رابطه‌ای بین ماندانا دختر آستیاگ و کوروش قائل نیستند و آن را افسانه می‌دانند.[۲۴][۲۵][۲۶] والتر هینتس در این زمینه بررسی‌هایی انجام داده و معتقداست که به‌سادگی می‌توان به این نتیجه رسید که ماندانا مادر کوروش نبوده‌است، البته برای رسیدن به این مقصود باید اندکی به تاریخ ماد بازگردیم: هووخشتره، شاه ماد پس از اتحاد با بابلی‌ها در سال ۶۱۲ قبل از میلاد، نینوا پایتخت آشور را فتح کرد. وی در سال ۵۸۵ قبل از میلاد نیز همچنان فرمانروا بود و در این زمان با الیاتس شاه لودیه و پدر کرزوس در غرب آسیای صغیر در حال جنگ بود. هرودوت می‌نویسد که در حین جنگ، «روز ناگهان تبدیل به شب شد». دو طرف جنگ، وحشت‌زده از کسوف، بی‌درنگ تصمیم به صلح گرفتند.[۲۷] دانش اخترشناسی تاریخ دقیق این واقعه را روز ۲۸ ماه مه سال ۵۸۵ پیش از میلادی تعیین می‌کند.[۲۸][۲۹] هووخشتره ۴۰ سال بر ماد فرمانروایی کرد که ۲۸ سال آن را زیر فرمانروایی سکاهای کیمری گذراند. بنابراین آستیاگ، پسر هووخشتره، احتمالاً در ۵۸۴ پیش از میلاد جانشین پدر شده‌است زیرا هرودوت ۳۵ سال فرمانروایی را به آستیاگ نسبت می‌دهد و می‌دانیم که او در سال ۵۵۰ پیش از میلاد از کوروش شکست خورد. به هر روی، آستیاگ به هنگام به تخت‌نشینی مردی میانسال بوده‌است و به این ترتیب می‌توانسته در حدود سال ۵۸۵ دختری دم‌بخت داشته‌باشد و اگر فرض کنیم که خواب‌های نگران‌کننده‌اش را درست در آغاز پادشاهی‌اش دیده باشد، ماندانا می‌توانسته پسری که گفته می‌شود کوروش است –اگر خیلی زود در نظر بگیریم– در سال ۵۸۳ پیش از میلاد به دنیا آورده باشد. اما در این هنگام کوروش تاریخی ۱۷ ساله بوده‌است زیرا در ۶۰۱ پیش از میلاد چشم به‌جهان گشوده بود. این نکته را علاوه بر نوشته‌های دینون و ژوستین، کتاب دانیال نیز به صراحت بیان می‌کند و می‌نویسد که کوروش، فاتح بابل به هنگام پیروزی در نبرد بابل [۵۳۹ پیش از میلاد] ۶۲ ساله بوده‌است.[۳۰] سیسرون به استناد دینون، مورخ یونانی گزارش می‌دهد که کوروش در چهل سالگی شاه شد و ۳۰ سال سلطنت کرد. از آنجا که او در ۵۳۰ قبل از میلاد مسیح درگذشت، در حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد به دنیا آمده و در ۵۵۹ پیش از میلاد جانشین پدرش به عنوان شاه پارس شده‌است.[۳۱] داندامایف به استناد هرودوت می‌گوید که کوروش با کاساندان، شاهزادهٔ هخامنشی ازدواج کرد و ۲ پسر به‌نام‌های کمبوجیهٔ دوم و بردیا داشت و صاحب سه دختر به نام‌های آتوسا، آرتیستونه و احتمالاً رکسانا بود.[۳۲] کودکی و نوجوانی نوشتار اصلی: افسانه زایش کورش بزرگ نقاشی دوران کودکی کوروش، اثر سباستیانو ریچی. دربارهٔ کودکی و جوانی کوروش و سال‌های اولیهٔ زندگی او روایات متعددی وجود می‌دارد؛ اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها دربارهٔ ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه‌است. هرودوت در مورد دستیابی کوروش به قدرت، چهار داستان نقل می‌کند.[۳۳] ولی فقط یکی از آنها را معتبر می‌داند که این داستان هم از نظر داندامایف دارای عنصرهای فولکلور است.[۳۴] طبق نظر گزنفون از قرن پنجم تا چهارم پیش از میلاد مسیح یک سلسله داستان‌های متفاوت دربارهٔ کوروش نقل می‌شده‌است.[۳۵] بنا به گفتهٔ هرودوت، آستیاگ (پدربزرگ کوروش) شبی در خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که کشور ماد و تمام آسیا را غرق کرد. مغها خواب وی را چنین تعبیر کردند که فرزند دخترش روزی بر تمام آسیا چیره خواهد شد. از این روی، وی دخترش ماندانا به یکی از بزرگان پارس به زناشویی دارد. پس از تولد نوه‌اش، وی خواب دیگری دید که تاکی از بدن ماندانا روئیده و تمام آسیا را فراگرفته‌است پس او فرزند دخترش را به یکی از بستگانش به نام هارپاگ سپرد و دستور داد که کودک را نابود کند. هارپاگ، کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به نام میترادات (مهرداد) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد. چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سِپاکو از موضوع باخبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. چوپان نظر همسرش را پذیرفت و جسد مردهٔ فرزندش را به مأموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت. هارپاگ هم جسد پسر چوپان را با اسمی دیگر در مقبرهٔ شاهی دفن کرد.[۳۶] سال‌ها بعد هنگامی که کوروش ده ساله شده بود و با کودکان بازی می‌کرد، آن کودکان وی را به عنوان پادشاه برگزیدند. وی در میان بازی، دستور داد یکی از کودکان را تنبیه کنند. پدر آن پسر به نام آرتمبارس نزد آستیاگ شکایت کرد و اظهار داشت که یکی از بردگان وی فرزند درباریان را چوب زده‌است. کوروش را نزد آستیاگ فرستادند تا تنبیه شود. شاه با مشاهدهٔ کوروش و شباهت وی با افراد خانواده چنین سوءظن برد که مبادا او کوروش نوهٔ خودش باشد. شاه چوپان را تهدید کرد که اگر حقیقت را نگوید شکنجه خواهد شد و وی حقیقت را بیان داشت. پس از آن، شاه هارپاگ را احضار کرد و از وی پرسید: «طفل دخترم را که به تو سپرده بودم، چگونه کشتی؟» هارپاگ با دیدن چوپان پاسخ داد که: «پس از آنکه طفل را به خانه بردم، خواستم طوری رفتار کنم که امر تو اجرا شده باشد و قاتل پسر دخترت هم نباشم.» او گفت حالا که طفل زنده مانده باید خدا را شکر کرد و ضیافتی داد و از هارپاگ خواست به این میهنانی بیاید و فرزندش را هم همراه بیاورد. بدین ترتیب که او را برای صرف شام دعوت کرد و بدون آنکه وی خبردار شود از بدن فرزندش که همسن کوروش بود، غذایی تهیه کرد و به خورد پدرش داد. مدتی بعد آستیاگ بار دیگر به جادوگران و کاهنان روی آورد و از آنها سوال کرد که آیا هنوز باید از آن خطر از جانب نواده‌اش بترسد یا خیر؟ آنها پاسخ دادند که رویای شاه هم‌اکنون تعبیر شده‌است برای آنکه کوروش هنگامی که با کودکان دیگر بازی می‌کرد به عنوان شاه انتخاب شد. بنابراین دیگر نیاز نیست از وی بترسد. پس از آن آستیاگ آرام گرفت و نواده‌اش را به پارس نزد پدر و مادرش فرستاد.[۳۷] تقریباً همهٔ جماعات متمدن از همان دوره‌های اولیه در اشعار و افسانه‌ها، قهرمانانی از قبیل شاهان و بنیانگذاران مذاهب و سلسله‌های سلطنتی و بطورکلی قهرمانان ملی خود را ستوده‌اند. شباهت بهت‌آور و گاه یکسان‌بودن این افسانه‌ها در میان اقوام مختلف که اغلب از هم فاصله‌های زیادی دارند، از دیر باز معلوم بوده و در سبک و روال این نوع افسانه‌های ولادت معمولاً شباهت‌هایی به چشم می‌خورد.[۳۸] داستان هرودوت از تولد کوروش، نه‌تنها همانندهایی در داستان‌های تولد شخصیت‌های تاریخی دیگر مانند حکایت کودکی موسی و کودکی سارگن بزرگ (بنیانگذار بابل) دارد، بلکه دربارهٔ دودمان‌های شاهی در تاریخ ایران نیز نظیر چنین داستان‌هایی موجود است که داستان کوروش اولین آنهاست. داستان زادن و جوانی اردشیر بابکان نخستین پادشاه دودمان ساسانی نیز همانند داستان کوروش‌است.[۳۹] جنگ با مادها هم‌چنین ببینید: طغیان پارسی، نبرد هیربا, و نبرد مرز پارس اسناد موجود از منابع میخی بین‌النهرین حکایت از آن دارند که کوروش پس از به تخت‌نشینی در پارس، با بابل روابط سیاسی برقرار کرد تا از جانب غرب، خیالش آسوده باشد و احتمالاً همزمان توجه خود را به شرق و شمال ایران نیز معطوف کرده‌بود. کوروش برای رهایی از یوغ مادها لشکرکشی خود را با حمله به دژ مادی پاسارگاد آغاز کرد و به گفتهٔ هرودوت، تنها سه طایفه از شش طایفهٔ ساکن پارس، به شورش او پیوستند امام از قرار معلوم، وی تعدادی از نجبای مادی را به‌طرف خود کشید.[۴۰] در این شورش، نبرد سختی درگرفت، نیکولاس دمشقی گزارش می‌دهد که در ابتدا اوضاع جنگ اصلاً به سود سپاه کوروش نبوده و پارس‌ها از برابر مادها که ار نظر تعداد سپاهیان، وضع بهتری داشتند گریخته بودند. زنان پارسی با دیدن مردانی که در حال فرار بودند بر آنان بانگ زدند که آیا می‌خواهید دوباره به همان جایی بروید که از آن‌جا به‌دنیا آمده‌اید؟ این رفتار زن‌ها باعث شد مردان با سرسختی بیش‌تری بجنگند و فائق آیند.[۴۱] کوروش احتمالاً توانسته‌است ظرف دو سال بعدی، کلیهٔ نیروهای مادی را از پارس بیرون کند. به گفتهٔ هرودوت، هنگامی که آستیاگ شنید که کوروش برای جنگ آماده می‌شود، قاصدی را نزد وی فرستاد و او را به دربار احضار نمود. کوروش پاسخ داد خیلی زودتر از آنچه انتظار می‌رود در آنجا حاضر خواهم شد. این عدم اطاعت کوروش از آستیاگ نشان یک طغیان بود.[۴۲] آستیاگ در سال ۵۵۰ پیش از میلاد همهٔ نیروهای کمکی خود را از شمال و شرق ایران برای لشکرکشی نهایی فرخواند. رویدادنامهٔ نبونعید گزارش می‌دهد: «آستیاگ سپاه خود را به‌کار گرفت و به‌سوی کوروش، شاه انزان، تاخت تا او را از پای درآورد».[۴۳] هارپاگ فرماندهی سپاهیان ماد را برعهده داشت و بنابر روایت هرودوت، هارپاگ که آستیاگ شدیداً او را تنبیه کرده بود، تصمیم گرفت که از شاه انتقام بگیرد. رویدادنامهٔ نبونعید می‌نویسد: «سپاه آستیاگ در میان جنگ سرکشی کرد.»[۴۴] بخشی از سپاهیان مادی به کوروش پیوستند و بقیه، راه فرار پیش گرفتند و آستیاگ برای دفاع از پایتختش هگمتانه، شخصاً فرماندهی باقی‌ماندهٔ سپاهش را برعهده گرفت اما ناچار شد از برابر کوروش به دژ شهر پناه برد و شهر تسلیم کوروش شد.[۴۵] رویدادنامهٔ نبونعید گزارش می‌دهد که «آستیاگ اسیر شد و مادها او را تسلیم کوروش کردند». کوروش با وی رفتاری جوانمردانه داشت و زندگی آخرین شاه ماد را بدو بخشید و او را به هیرکانیا [گرگان امروزی] تبعید کرد و خود کوروش «زر و سیم و همهٔ گنجینه را از هگمتانه برداشت و به انزان برد». او پس از پیروزی سال ۵۵۰ پیش از میلاد بر مادها، به بخش بزرگی از ایران دست یافت اما به حریم خاندان‌های حاکم تعدی نکرد بلکه صرفاً آن‌ها را دست‌نشاندهٔ پارس کرد. وی سپس به سمت غرب آمد و در آوریل ۴۷۰ پیش از میلاد به منطقهٔ میان‌رودان وارد شد تا سرزمین‌هایی که مادها در جنگ با آشورها از آن خود کرده بودند را مطیع خود کند. «او بر شاه آن‌جا پیروز شد، گنجینه‌اش را از آن خود کرد و نیروهای خود را بر آن‌جا گمارد».[۴۶] کوروش پس از تسخیر ماد، رسماً خود را فرمانروای ماد خواند و لقب شاهان ماد را به خود اختصاص داد، اما در عمل سرزمین ماد توسط یک فرماندار پارسی اداره می‌شد. پارس‌ها سیستم ادارهٔ کشور را از مادها به عاریت گرفتند که خود آنها نیز بسیاری از شیوه‌های آن را از آسوری‌ها به عاریت گرفته بودند. درون حیطه و قلمرو امپراتوری هخامنشی، سرزمین ماد، دقیقاً پس از خود پارس رتبهٔ دوم را داشت. بنابراین یونانیان، یهودیان، مصری‌ها و سایر مردمان دنیای قدیم، سقوط ماد را در حقیقت جانشینی کوروش به جای آستیاگ می‌دانستند و پارسی‌ها را مادی می‌دانستند و تاریخ پارس را توالی و دنباله تاریخ ماد تلقی می‌کردند. هر چند هرودوت در بخش‌های پژوهشی کارهایش، با کمال دقت بین آداب و رسوم مادها و پارس‌ها تفاوت قائل می‌شود، ولی در فصولی که به افسانه‌ها و داستان‌ها می‌پردازد، شیوه‌های این دو را با یکدیگر مخلوط می‌کند و درهم می‌آمیزد. تئوگنیس و سیمونیدس و سایر شاعران یونانی نیز پارسی‌ها را اهل ماد خواندند. منابع مصری و نیز سایر منابع نیز پارسی‌ها را مادی خوانده‌اند.[۴۷] فروپاشی فرمانروایی لیدیه موقعیت لیدیه و مرز آن با ماد. پس از فتح همدان توسط کوروش و اسیر شدن آستیاگ، شوهرخواهر کرزوس شاه لیدیه، وی بسیار نگران بود که رقیب تازه‌ای پیدا کند و کوروش به سرزمین‌های به ارث رسیده از ماد قناعت نکند و آهنگ گرفتن سراسر آسیای صغیر را داشته باشد. از این‌روی تصمیم گرفت که نگذارد رقیب تازه‌نفس قوی گردد و برای اطمینان خاطر، از چند پیشگوی مشهور یک سوال آزمایشی را پرسید که پاسخش را تنها خود می‌دانست و درصورتی که غیب‌گوها پاسخ صحیحی دادند، نتیجهٔ جنگ را از آن‌ها بپرسد. از میان پیشگوها، فقط پیشگوی معبد دلفی به نخستین پرسش وی پاسخ صحیحی داد و کرزوس معبد مذکور را غرق در گنجینه‌ای از زر کرد و با اطمینان کامل از درستی بی چون و چرای پیشگویی معبد دلفی، پرسید که آیا می‌تواند وارد جنگ با کوروش شود؟ پاسخ مشهود پیشگو این بود: «در جنگ بین کرزوس و کوروش، فرمانروایی بزرگی فرو خواهد پاشید». اینکه منظور از «فرمانروایی بزرگ» خود لیدیه بود، از ذهن وی نگذشت و از این پاسخ خشنود شد و سرگرم تجهیز خود برای لشکرکشی علیهٔ کوروش شد. وی فرستادگانی به مصر و بابل فرستاد و از آن‌ها خواست بر علیهٔ کوروش با وی متحد شوند و هردوی آن‌ها که از بزرگ شدن دولت هخامنشی نگران بودند، این اتحاد را پذیرفتند و وعده کردند که در سال آینده به او کمک کنند.[۴۸] در این هنگام، یکی از فرستادگان کرزوس به وی خیانت کرده و نزد کوروش آمد و بدو اطلاع داد که کرزوس در حال تدارک نیرو برای جنگ با توست. کوروش فوراً مقدمات جنگ را آماده کرد و تشخیص داد که نباید به دشمن فرصت دهد و او باید حمله را آغاز کند.[۴۹] «کرزوس بر خرمن آتش»، نگاره‌ای بر گلدان در حدود سال ۵۰۰ پیش از میلاد، کشف در ایتالیا، نگهداری در موزهٔ لوور. در بهار سال ۵۴۵ پیش از میلاد کرزوس با سپاه خود راه شرق را در پیش گرفت و از رود هالیس (قزل‌ایرماق) گذشت و کاپادوکیه را تسخیر کرد. در این فاصله ماه اکتبر فرا رسید و کوروش از ماد و از راه ارمنستان خود را به منطقهٔ پتریا رساند و نبرد سختی بین طرفین درگرفت که بی‌نتیجه پایان یافت. روز بعد کرزوس چون دید تعداد نیروهایش از نیروهای کوروش کمتر است، ترجیح داد که به‌طرف پایتخش سارد عقب نشیند، زیرا تصور می‌کرد که زمستان در پیش است و کوروش به‌واسطهٔ سختی زمان و اینکه از مرکز ایران دور است و دولت بابل را در پشت سرش دارد، هرگز به سارد حمله نمی‌کند و او می‌تواند در بهار سال آینده با رسیدن نیروهای متحدش، سپاهی به‌مراتب بهتر را تشکیل دهد. کوروش آن‌قدر صبر کرد تا مطمئن شد که سربازهای اجیرشدهٔ یونانی از اقامتگاه‌های زمستانی خود مرخص شده‌اند. سپس با دولت بابل وارد مذاکره شد و پیمان صلح با نبونعید منعقد کرد. به این ترتیب از جانب پشت سر مطمئن شد و به ناگهان و با وجود فصل سرما در نوامبر ۵۴۵ پیش از میلاد به سوی سارد لشکر کشید. کرزوس با شنیدن این خبر شگفت‌زده شد زیرا گمان نمی‌کرد حریفش در زمستان وارد جنگ شود. متحدین وی دور بودند و زودتر از بهار متصور نبود که کمکی به وی برسد، سپاهیان اجیرشده را هم مرخص کرده بود و چاره‌ای جز استفاده از سواره‌نظام نداشت.[۵۰] سواره‌نظام لیدیه یکی از سواره‌نظام‌های ممتاز بود و برای این منظور، کرزوس سپاهش را در طرف شرقی سارد در دشتی به نام هرموس آراست زیرا این دشت وسیع برای عملیات سواره‌نظام مناسب بود. کوروش برای فلج کردن سواره‌نظام لیدیه، تاکتیک هوشمندانه‌ای را بکار بست، چون اسب از بو و هیکل شتر رَم می‌کند، وی در جلوی صف لشگرش قطاری از شتر را آراست. اسب‌های لیدیه‌ای‌ها از بوی شتر رَم کردند و آشفتگی زیادی در صفوف سپاه ایجاد کردند و سواران نیز ناگزیر پایین آمدند و پیاده جنگیدند. سرانجام ایرانیان پیروز شدند و لیدیه‌ای‌ها به درون دژ عقب نشستند. کوروش بی‌درنگ دستور حمله به دژ را داد زیرا باستان‌شناسان در سارد تعداد زیادی نوک نیزهٔ پارسی یافته‌اند. حمله با شکست روبه‌رو شد و ایرانیان مجبور شدند خود را برای محاصره‌ای آماده کنند که در فصل زمستان بسیار دشوار بود زیرا شهر سارد از نظر آذوقه مشکلی نداشت و به راحتی تسلیم نمی‌شد.[۵۱][۵۲] دو هفته از محاصره بی‌نتیجه سپری شد. آن‌گاه کوروش در میان سپاهیان اعلام کرد که به نخستین کسی که از بارو بالا برود، پاداش بزرگی خواهد داد. در این میان یکی از ایرانیان ساحل‌نشین دریای مازندران متوجه شد که قسمت جنوبی دژ که پشت به کوهستان بود، بی‌نگهبان است. علاوه بر این او دیده بود که چگونه یک سپاهی لیدیه‌ای از این سوی شیب به بالا خزیده‌است تا کلاه‌خودش را که از سرش افتاده بود بردارد. اینک این ایرانی شهامت به خرج داده بود تا از دیوار جنوبی بالا رود و به دنبالش دیگران نیز از این اقدام سرمشق گرفتند و به دنبالش از دیوار بالا رفتند و به این ترتیب دژ سارد در نوامبر ۵۴۵ پیش از میلاد تسخیر شد.[۵۳] کرزوس که مأیوس و دلسرد شده بود دستور داد تا در جلوی تالار خود که پوششی از برنز داشت، تَل هیزمی فراهم بیاورند و سپس در بالای آن قرار گرفت و قصد داشت خودسوزی کند ولی احتمالاً کوروش به‌موقع از خودکشی کرزوس جلوگیری کرده‌است.[۵۴] کوروش به هنگام ترک سارد در پایان نوامبر سال ۵۴۵ پیش از میلاد، کرزوس را با خود به هگمتانه به تبعید برد و پنج سال پس از سقوط سارد، سراسر آسیای صغیر ضمیمهٔ شاهنشاهی هخامنشی شد. تسخیر شرق ایران و غرب آسیای میانه و عیلام درفش هخامنشیان در دورهٔ کوروش.[۵۵] توالی تاریخی جنگ‌های کوروش، پس از فتح آسیای صغیر مبهم باقی مانده‌است. کوروش مسئولیت فتح شهرهای آئونیان را در ساحل دریای اژه و بقیهٔ آسیای صغیر را به فرماندهانش واگذار کرد و به اکباتان برگشت تا مقدمات تسیخر بابل، باختر، سرزمین سکاها و بالأخره مصر را فراهم نماید.[۵۶][۵۷] اینکه چرا کوروش منتظر پایان کارها در آسیای کوچک نشده و با شتاب به درون ایران بازگشته، می‌تواند ناشی از این باشد که نبرد کوروش با کرزوس بی‌موقع بود و حمله از طرف پادشاه لیدیه صورت گرفت زیرا پس از انقراض دولت ماد، اوضاع ثابتی بر ایران حاکم نبوده و او می‌بایست به امور شرقی رسیدگی می‌کرد. مورخان یونانی دربارهٔ جنگ‌های کوروش در قسمت‌های شرقی ایران سکوت کرده‌اند و به جز هرودوت که آن هم به‌طور مختصر به این جنگ‌ها اشاره می‌کند، دیگران مطلبی ننوشته‌اند. داریوش نام ایالت‌های تحت فرمان امپراتوری هخامنشی را در سنگ‌نبشته‌های بیستون، تخت جمشید و نقش رستم ذکر می‌کند که نام سرزمین‌های شرقی ایران نیز در میان آنان است.[۵۸] در بند ششم سنگ‌نبشتهٔ داریوش در بیستون، وی به نام بیست و دو سرزمین اشاره می‌کند که امپراتوری او را تشکیل می‌دهند و چون در زمان نوشتن این سنگ‌نبشته، فقط سه سال از فرمانروایی داریوش می‌گذشت و این مدت هم صرف فرونشاندن شورش‌ها شده بود، می‌بایست این سرزمین‌ها در دوره‌های قبل به امپراتوری هخامنشی افزوده شده باشند؛ دوران پادشاهی کمبوجیه کوتاه بود و او تنها توانسته بود مصر را فتح کند. پس بی‌گمان این سرزمین‌ها را که در سنگ‌نبشتهٔ بیستون از آن‌ها به‌عنوان بخشی از پادشاهی هخامنشی نام برده شده، باید کمابیش همان سرزمین‌هایی بدانیم که در ابتدا به‌دست کوروش به امپراتوری هخامنشی افزوده شده بودند.[۵۹] این ایالات شامل «پارت»، «زرنگ»، «هرات»، «خوارزم»، «باختر»، «سغد»، «گندار»، «ثه‌تَ‌گوش» و «اَرَخواتیش» است.[۶۰] پارس‌ها احتمالاً پارت، هیرکانی و احتمالاً ارمنستان که همگی جزئی از قلمرو سابق پادشاهی ماد در ۵۴۹-۵۴۸ پیش از میلاد بودند را اشغال کردند. به گفتهٔ گزنفون، هیرکانی داوطلبانه حاکمیت کوروش بر خود را پذیرفت. همانطور که برای عیلام والتر هینتس و ران زادوک با هم اختلاف نظر دارند که عیلام توسط پارس‌ها بعد از سقوط بابل در ۵۳۹ پیش از میلاد گرفته شد. با این وجود براساس یکی از متون پیشگویی بابلی، «شاه عیلام حمله خواهد کرد و از تخت پادشاهی بیرون خواهد کرد»، پادشاه بابل کسی که «خاندان هارران را تاسیس کرد». این شاه عیلام به عنوان کوروش دوم و شاه بابل به عنوان نبونعید شناخته شده‌است. عیلام باید قبل از حمله کوروش به بابل فتح شده باشد.[۶۱] شهر مهاجرنشین مستحکم‌شدهٔ سایرس‌چتا (یعنی شهر کوروش) یا همان سایروپولیس در سغد، گواهی فعالیت کوروش در آن ناحیه‌است. پلینی گزارش می‌دهد که کوروش، شهر کپیسا در شمال افغانستان را ویران کرد و آریان حملهٔ او به سرزمین‌های هند (ظاهراً گندهارا) و فرمانبرداری مردم آریاسپائی در امتداد مرز جنوبی درانگیانا را گزارش داد. به استناد گزارش هرودوت و بروسوس حملهٔ او به سرزمین‌های آسیای میانه بعد از شکست‌دادن لیدیه در ۵۴۷ پیش از میلاد و پس از فتح بابل در ۵۳۹ پیش از میلاد رخ داده‌است.[۶۲] فتح بابل وسعت امپراتوری هخامنشیان در دوران کوروش بزرگ. هم‌چنین ببینید: نبرد اوپیس در بابل ده‌ها هزار نفر از جوامع خارجی وجود داشتند و در میان آنها تعداد زیادی یهودی نیز وجود داشت که به اجبار و فشار شاه کلدانی از کشورهای خودشان رانده شده بودند. این مردمان هرگز امید به بازگشت به میهن خود را از دست نداده بودند. اینها همگی آماده بودند تا به دشمن نبونعید کمک کنند و بدین ترتیب پارسیان را ناجی خود تلقی می‌کردند. کشمکش‌های اجتماعی از یک سو، نارضایتی کشاورزان، صنعتگران، اشراف و نجبا (کارمندان، کاهنان، بازرگانان و غیره) از سوی دیگر باعث شده بود که زیربنای اجتماع ویران شود.[۶۳] شاه بابل که ده سال از پایتخت دور بود و در تیما سکونت داشت، تجارت پُرسود کندر را به انحصار خویش درآورده بود و خدای سین را به مردوک ترجیح می‌داد که این امر موجب خشم و نارضایتی کاهنان را فراهم آورده بود.[۶۴] کشاورزان و صنعتگران که قسمت عمدهٔ جمعیت کشور را تشکیل می‌دادند، نسبت به فعالیت‌های نبونعید در زمینهٔ آماده‌شدن برای جنگ، بی‌تفاوت بودند و میل داشتند فرمانروایان قدیمی را، بی‌دردسر و زحمت با فرمانروایان جدید تعویض نمایند، ارتش بابل بر اثر جنگ‌های متعدد در عربستان خسته و فرسوده شده بود و به مشکل می‌توان انتظار داشت که چنین ارتشی توانایی آن را داشته باشد تا با سپاهیان دشمن که هم از نظر تعداد و هم از نظر تجهیزات برتر بودند بجنگد و در برابر آنها بایستد. بدین ترتیب بابل فاقد توانایی و قدرت لازم برای مقابلهٔ مؤثر در برابر سپاهیان کوروش بود. هنگامی که کوروش به بین‌النهرین حمله‌ور شد، کاهنان او را نمایندهٔ خدای مردوک دانسته، به وی خوش‌آمد گفتند و پیامبران یهودی اعلام داشتند که وی نجات‌دهندهٔ قوم آنان است و سایر طبقات خارجی نیز وی را به عنوان آزاد کنندهٔ خود دانستند.[۶۵] بابل از استحکامات طبیعی برخوردار بود؛ چنانچه در غرب رود فرات، در شرق رود دجله و در جنوب خلیج فارس او را احاطه می‌کردند و برای محصور بودن بابل در شمال، نبوکدنصر دوم، فاتح اورشلیم، از سر احتیاط یک دیوار مادی ساخته بود که می‌توان آن را نمونهٔ بابلی دیوار چین دانست. این دیوار در نقطه‌ای که فاصلهٔ بین دجله و فرات به حداقل می‌رسد، بنا شد. سازندهٔ دیوار، نبوکدنصر، می‌نویسد: «برای اینکه فشار آب آسیبی به دیوار نزند، رویهٔ بیرونی آن را با آجر و ملات قیر استحکلم بخشیده‌ام». گزنفون که در سال ۴۰۱ پیش از میلاد این بنا را دیده‌بود، ضخامت آن را ۲۰ پا و بلندی‌اش را ۱۰۰ پا تخمین می‌زند.[۶۶] در بهار سال ۵۳۹ پیش از میلاد، ارتش کوروش جنگ را آغاز کرده و وارد درهٔ رود دیاله گردید. فرماندار استان گوتیوم (کردستان امروزی) موسوم به گئوبروه، به اتفاق ۲٫۳۰۰ سوار خود به سپاه کوروش پیوست.[۶۷] کوروش با سپاه خود از میان گوتیوم به‌طرف جنوب حرکت کرد و از رود سیروان گذشت و در آغاز سال ۵۳۹ پیش از میلاد به شهر اُوپیس، دژ شرقی دیوار مادی رسید و اُوپیس محاصره و به آتش کشیده شد. ایرانیان از سر دوراندیشی، از کرکوک، قیر و قطران همراه خود آورده بودند. در نبردهایی خونین، اُپیس به تصرف درآمد و سپاه نبونعید شکست خورد. در روز دهم اکتبر شهر سیپار نیز سقوط کرد و دژ غربی دیوار مادی نیز بدون درگیری تسلیم سپاه کوروش شد.[۶۸] بدین ترتیب کوروش در جنوب دیوار مادی با گذشتن از دجله، همهٔ استحکامات دفاعی نبوکدنصر را دُور زد و دو روز بعد، دوازدهم اکتبر، همزمان با جشن سال نوی تقویم بابلی، گئوبروه با سپاه خود وارد بابل شد و بدون جنگ و تلفات، شهر را تصرف کرد و مطابق با دستورات کوروش، بلافاصله نظم سختگیرانه‌ای در بابل وضع شد. «سپرهای نیروهای گوتیوم، دروازه‌های اسانگیلا را احاطه کردند. هیچ عبادتی دچار وقفه نشد. نه در اسانگیلا و نه در دیگر معابد هیچ مراسمی از قلم نیفتاد.»[۶۹] از خلال گزارش‌ها چنین استنباط می‌شود که کوروش می‌خواسته به هر نحوی که شده دل کاهنان را به‌دست آورد، تا به کمک آن‌ها مردم را به‌سوی خود جلب کند. از الواح برجای‌مانده به خط میخی که بی‌درنگ، از صبح روز بعد به‌نام کوروش تاریخ خورده‌اند، چنین برمی‌آید که تغییر حکومت بدون دردسر انجام پذیرفته‌است. این اسناد بابلی گواه ادامهٔ بی‌دردسر زندگی روزمره در پایتخت تسخیرشده هستند.[۷۰] پس از فتح بابل نقاشی یهودیان در نزد کوروش بزرگ، اثر ژان فوکه در سال ۱۴۷۰ میلادی. هفده روز پس از سقوط بابل، در روز ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد، خود کوروش وارد پایتخت شد و همچون یک رهایی‌بخش مورد استقبال قرار گرفت. رویدادنامهٔ نبونعید در این‌باره گزارش می‌دهد: «شاخه‌های نی پیش پای او گسترانده شد. شهر غرق صلح و آرامش بود. کوروش برای سراسر سرزمین‌های بابل صلح را بشارت داده بود. ساتراپ او، گئوبروه، در کشور حاکمانی تعیین کرد.»[۷۱] تصرف بابل نقطهٔ عطفی بود که باعث ایجاد تعادل بین قدرت‌های درگیر در آسیای غربی شد و به‌دنبال آن سلطهٔ بیشتر ایرانیان را بر شهرهای سوریه و فلسطین و نیز سواحل فنیقیه در پی داشت که پیش از این در حوضهٔ قدرت بابل قرار داشت.[۷۲] اقدام تعیین‌کنندهٔ کوروش که سبب خوشنودی کاهنان شد این بود که همهٔ بت‌هایی را که نبونعید به‌زور به بابل آورده بود را به جاهای خود بازگرداند.[۷۳] پیامد دیگر تصرف بابل، بازگشت یهودیان تبعیدی در بابل، به میهن خود بود.[۷۴] در سال ۵۳۸ پیش از میلاد، کوروش اجازهٔ بازگشت این یهودیان به فلسطین را داد و شخصی به‌نام «شش بازار» که رهبر یهودیان در اسارت بود را به‌عنوان فرماندار منطقهٔ یهودیه منصوب کرد.[۷۵] همچنین دستور داد که معبد اورشلیم را بازسازی کنند: «در خصوص خانهٔ خدا در اورشلیم: معبد باید ساخته شود، به طول ۶۰ ارش و به بلندی ۶۰ ارش، با سه لایه از سنگ‌های مکعب و بر روی آن لایه‌ای از دیرک. مخارج را خزانهٔ دربار سوریه پرداخت می‌کند. همچنین باید اشیای زرین و سیمین خانهٔ خدا را که نبوکدنصر از معبد اورشلیم برداشته و به بابل برده‌است، بازگردانده شود».[۷۶] و میثرَداته [مهرداد]، خزانه‌دار مادی کوروش در بابل، از سوی کوروش فرمان یافت تا ظروف و اشیای زرین و سیمین را که نبوکدنصر در سال ۵۸۷ پیش از میلاد از اورشلیم ربوده بود، تحویل دهد. تعداد این قطعات به بیش از پنج هزار عدد می‌رسیده‌است.[۷۷] احتمالاً انگیزهٔ کوروش از اسکان دوبارهٔ یهودیان در اسرائیل، ایجاد یک ساتراپی (ایالت) حائل بین ایران و مصر بود اما نتیجهٔ آن، تجدید اسکان و نوسازی در اسرائیل شد.[۷۸] مدارک باستان‌شناختی بسیاری در دست‌است که نشان می‌دهد پس از بازسازی معبد اورشلیم، یک رشته پایگاه‌های مرزی از خلیج ایسوس تا سواحل فلسطین، بازسازی و ایجاد شد و دژهایی بر سر راه مصر در صیدا و اورشلیم و دیگر شهرهای این منطقه ساخته شد تا پایگاه مناسبی برای حمله به مصر باشد.[۷۹] نبرد با ماساگت‌ها و مرگ نوشتار اصلی: مرگ کوروش بزرگ احتمالاً کوروش مقدمات امر را برای تسخیر مصر فراهم کرده بود و اقدامات وی بود که باعث شد در سال‌های بعد، ایرانیان مصر را تسخیر کنند[۸۰] ولی ابتدا تصمیم گرفت مرزهای شمال شرقی امپراتوری‌اش را از تاخت و تاز اقوام چادرنشین ماساگت‌ها در امان بدارد. این تاخت و تازها زیان‌ها و صدمات چشمگیری بر ایرانیان شهرنشینی که آمیخته امپراتوری هخامنشی شده بودند وارد کرده بود.[۸۱] هرودوت می‌گوید که کوروش با حیله به یکی از اردوگاه‌های ماساگت حمله‌ور شد و بسیاری ساکنان آنجا را کشت. ولی پس از این جریان، قسمت اعظم نیروهای ماساگت تحت فرماندهی ملکه تهم‌رییش، شکست سنگینی بر ایرانیان وارد آوردند و کوروش کشته شد. ملکه دستور داد تا سر کوروش را بریده و در یک پوست خیک که پر از خون انسان بود بیندازند و خطاب به سر بریدهٔ کوروش گفت: «تو فرزند مرا کشتی و اکنون تو را در خون انسانی قرار می‌دهم تا عطش خون آشامی‌ات را تسکین دهی.» هرودوت می‌نویسد این نبرد، خونین‌ترین جنگی بود که توسط «بربرها» صورت گرفته بود.[۸۲] البته هردوت می‌گوید که دربارهٔ مرگ کوروش حکایات زیادی وجود دارد و روایتی که من ذکر کردم به حقیقت نزدیک‌تر است. در نتیجه معلوم می‌شود که خود هرودوت هم از صحت این روایت مطمئن نبوده‌است.[۸۳] بنابر گزارش مورخین یونانی، کوروش در جنگ با ماساگت‌ها ۲۰۰ هزار مرد جنگی را از دست داد که اغراق آشکاری است.[۸۴][۸۵][۸۶] از نگاه داندامایف داستان‌های روایت شده توسط مورخین یونانی بیشتر از آنکه شرح یک رویداد واقعی باشند، رنگ و بوی یک رمان را دارند.[۸۷] اگرچه حقیقت دقیق مرگ کوروش را نمی‌دانیم، اما مشخص است که او در پاسارگارد دفن شده‌است. این حقیقت ممکن است که گفته‌های هرودوت را دروغ جلوه دهد اما ممکن است جنازهٔ کوروش از دشمن پس گرفته شده و به پایتخت آورده شده باشد.[۸۸] ریچارد فرای می‌گوید احتمالاً داستان هرودوت ساختگی است، اما گرفتن آسیای میانه توسط کوروش صحیح است زیرا دورترین شهری که در سغد وجود دارد، سایرس‌چَتا (سایروپولیس) نام دارد که گستردگی فتوحات شرقی او را ثابت می‌کند.[۸۹] کتزیاس می‌گوید که کمبوجیه باگاپاتس – یکی از درباریان – را همراه جسد کوروش به مراسم دفن فرستاده‌است.[۹۰][۹۱] انتقال جسد کوروش، یکی دیگر از نشانه‌های نادرست بودن جنگ کوروش با ماساگت‌هاست؛ زیرا اگر ملکه تهم‌رییش، کوروش را کشته و سر او را برده باشد، چگونه هخامنشیان توانسته‌اند با سپاهی شکست‌خورده جسد را از آنان پس بگیرند و آن را به درون قسمت‌های داخلی ایران وارد کنند؟[۹۲] در دوازدهم اوت ۵۳۰ پیش از میلاد، زنی بابلی به نام «بورسیپه» زمینی را در نزدیکی دروازهٔ سنگ‌براق به نام یکی از خویشاوندانش کرد. تاریخ این لوح گلی که به خط میخی اکدی نوشته شده بود، «نهمین سال کورش، شاه کشورها» را نشان می‌داد. در سی و یکم همین سال در پایتخت بابل، مردی بابلی الاغش را فروخت. تاریخ این لوح مربوط به «سال آغاز فرمانروایی کمبوجیه، شاه کشورها»ست. این دو سند که در ظاهر اهمیت چندانی ندارند، در واقع نشان می‌دهند که کوروش در فاصلهٔ بین ۱۲ تا ۳۱ اوت سال ۵۳۰ پیش از میلاد درگذشته‌است و یا حداقل، خبر درگذشت وی و بر تخت‌نشینی کمبوجیه در این تاریخ به بابل رسیده‌است.[۹۳] شخصیت کوروش نوشتار اصلی: دیدگاه‌ها درباره کوروش بزرگ عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، به سال ۱۹۴۴ میلادی. عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، به سال ۱۹۳۸ میلادی. عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، بین سال‌های ۱۹۷۴ و ۱۹۷۹ میلادی. کوروش در نزد بابلیان، برگزیدهٔ مردوک، در نزد یهودیان، مسح‌شدهٔ خداوند و در دیدگاه یونیان بزرگ ترین پهلوان جهان (بعد از اسکندر) بود [۹۴] و به‌نظر نمی‌رسد که مادها او را سروری بیگانه فرض کرده‌باشند. هرودوت می‌گوید که پارسیان از او چونان یک پدر سخن می‌گفتند، زیرا وی مهربان بود و از آنچه برای ایرانیان نیکو بود، کوتاهی نمی‌کرد؛ در عین حال هرودوت وی را مردی زودخشم می‌داند.[۹۵] داندامایف می‌گوید «کوروش محبوبترین شاه پارس و بنیانگذار یک امپراتوری جهانی بود».[۹۶]«به نظر می‌رسد کوروش به سنت و ادیان سرزمین‌های فتح شده احترام می‌گذاشت. پارسی‌ها او را پدر، روحانیان بابل او را برگزیده مردوک، یهودی‌ها او را مسیح فرستاده شده از جانب یهوه و یونانیان او را فاتحی بزرگ و سیاستمداری باهوش می‌دانستند. گزنفون در کورش‌نامه او را حکمرانی آرمانی و ایده‌آل توصیف می‌کند».[۹۷] والتر هینتس، می‌گوید: «کوروش سه امپراتوری را ساقط کرده بود: ماد، لیدیه و بابل. آیندگان فراموش نکردند که کوروش هیچ‌کدام از سه فرمانروا، نه آستیاگ، نه کرزوس و نه نبونعید را نکشت، بلکه به تبعید آن‌ها بسنده کرد و حتی برای آن‌ها زندگی شاهانه‌ای فراهم آورد. این رفتار در جهان باستان بی‌سابقه بود و تا زمان کوروش هرگز اتفاق نیفتاده بود».[۹۸] اوریل رپپورت می‌گوید: «فتوحات کوروش مولد پهناورترین امپراتوری بود که تا به الان شناخته شده‌است».[۹۹] کوروش از دیدگاه یهود نوشتار اصلی: کوروش بزرگ در کتاب مقدس عهد عتیق خیابان کوروش در اورشلیم. کوروش جایگاه ویژه‌ای در تاریخ اسرائیل دارد، در منابع عهد عتیق، با عناوین «مسیح خداوند» و «سرور، خدای بهشت» خطاب شده و به او «همهٔ پادشاهی‌های روی زمین» داده شده‌است. در کتاب عزرا و اشعیای نبی، از وی چنین یاد شده‌است: «او شبان من است و رضایت خاطر مرا فراهم خواهد کرد.»[۱۰۰] نام او در رسالت دیترو ایسایا در کتاب عزرا و در انتهای کتاب شرح وقایع تاریخی ۲ و در کتاب دانیال (۱:۲۱; ۶:۲۹; ۱۰:۱) ذکر شده‌است. در این پاراگراف‌ها او، هم به عنوان کسی که مقدر شده تا اسرائیل را حفظ نماید و عملیات مشخصی را از طرف خدای اسرائیل (دیترو ایسایا) برای آن به انجام رساند و هم به عنوان شخصی که فرمان و قانونش پایه و اساسی شد برای برگشت به زایون و برپاسازی معبد ویران شدهٔ عزرا، ظاهر شده‌است. ظاهراً موفقیت‌های کوروش، خصوصاً آماده‌سازی‌ها و اقداماتی که نشان می‌داد جنگ بین او و بابل به تأخیر می‌افتاد، در قسمتی از مسئولیت دیترو ایسایا برای نبوت مطلق او در آزادسازی و رستگاری قریب الوقوع اسرائیل و تخریب در شرف وقوع و احتمالی بابل بود. امیدهای پیغمبر به وضوح در بخش ۴۵:۱-۱۳ بیان شده‌اند. «خدا رو به تدهین شده‌اش [کوروش] نمود. کسی که در گذشته به او کمک نمود و در آینده نیز در ادامه فعالیت‌هایش به او کمک خواهد نمود». «من قبل از تو خواهم رفت و کوه‌ها را صاف می‌کنم، درهای برنزی را خُرد خواهم نمود و ستون‌های آهنی را به تکه‌های ریز خرد می‌کنم». کوروش بر آن است که اورشلیم را بازسازی نماید و جامعهٔ تبعیدشده را دوباره بازگرداند. در حالی‌که او هنوز خدای اسرائیل را نمی‌شناسد: «من تو را با اسم صدا می‌زنم، با نام فامیلی صدا می‌زنم، با اینکه تو مرا نمی‌شناسی» او در نهایت چنین خواهد کرد، بنا بر کمک بزرگی که از او دریافت خواهد نمود. این نبوت همانطور که قبل از این اتفاق تحویل شد، احساسات و امیدهای پیامبر را که منتظر تسخیر بابل و تنبیه آن است، نمایان می‌کند.[۱۰۱] در بسیاری از شهرهای بزرگ اسرائیل به دلیل جایگاه کوروش در تاریخ یهودیان، خیابانی به نام او نامگذاری شده‌است که نمادی از رابطهٔ کهن یهودیان و ایرانیان است.[۱۰۲] دین کوروش در بابل و جاهای دیگر، مدارک فراوانی در ارتباط با تسامح کوروش در امور دینی بدست آمده و هیچ نشانه‌ای از تعصب وی به دین ملی‌اش دیده نشده‌است.[۱۰۳] دربارهٔ اینکه کوروش چه دینی داشت، اختلاف نظر وجود دارد و احتمالاً کوروش خود می‌بایست پرستندهٔ اهورامزدا بوده‌باشد، اگرچه تقریباً هیچ چیزی دربارهٔ باورهایش نمی‌دانیم. مطابق با گزارش گزنفون، کوروش در بارگاهش پیرامون مسائل دینی از رهنمودهای مغان پیروی می‌نمود. اگرچه بسیاری از پژوهشگران، کوروش را زرتشتی نمی‌دانند، مری بویس قویاً استدلال می‌کند که کوروش خود یک زرتشتی بود که چنان پا جای پای نیاکان خود می‌گذارد، نیاکانی که از سدهٔ هفتم پیش از میلاد هنوز پادشاهان کوچکی در انشان بودند. او خاطرنشان می‌سازد که آتشکده‌ها و نیایشگاه‌های پاسارگاد حاکی از عمل به آیین‌های زرتشتی‌است و متن‌های یونانی نیز به عنوان شاهد آورده‌اند که مغان زرتشتی جایگاه‌های ارزنده‌ای در دربار کوروش داشته‌اند.[۱۰۴] لوییس گری عقیده دارد که کوروش دقیقاً پیرو آئین ایرانیان‏ باستان قبل از گاتاهای زرتشت و بازماندهٔ آن در اوستای جدید بود و خدایانی که مورد تکریم کوروش بودند، با اهورامزدا، میترا، آذر و آناهیتا، قابل تطبیق هستند. وی معتقد است دین کوروش به آئین ارائه‏شده در اوستای جدید نزدیک‏ بوده و دلیلی برای زرتشتی دانستن او وجود ندارد.[۱۰۵] در برابر، پژوهشگرانی همچون جورج کامرون و والتر هینتس عقیده دارند که زمان زندگی زرتشت مابین سال‌های ۶۶۰ تا ۵۸۲ پیش از میلاد بوده و کوروش در این مدت، حتی با زرتشت دیدار هم داشته و پیرو دین زرتشتی بوده‌است و دلیل این استدلال را آتشدان‌های ساخته‌شده در فضای آزاد و برج نگهداری آتش در پاسارگاد می‌دانند.[۱۰۶] ماکس مالوان می‌گوید که تاکنون هیچ مدرکی بدست نیامده که بر پایهٔ آن بتوان گفت، کوروش زرتشتی بوده‌است ولی رفتار او با آموزه‌های زرتشت و اصول دین او نقاط مشترک بسیاری دارد و شاید از دین زرتشتی تأثیر پذیرفته باشد.[۱۰۷] ذوالقرنین نوشتار اصلی: کوروش بزرگ در قرآن نقش‌برجستهٔ انسان بالدار در پاسارگاد نقش‌برجستهٔ انسان بالدار یکی از ستون‌های بازمانده از کاخ بارعام در پاسارگاد است که روزگاری روبروی دو درگاه تالار مسقف ستون‌دار قرار داشتند.[۱۰۸] برخی از پژوهشگران این نقش‌برجسته که شاخ‌های قوچ و بال‌های عقاب دارد را تصویر کوروش می‌دانند. دربارهٔ این نقش، تفسیرهای بسیاری انجام شده که یکی از آن‌ها این است که نقش مذکور ذوالقرنین یعنی «صاحب دو شاخ» است. دربارهٔ شخصیت ذوالقرنین که در کتاب‌های مقدس یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به‌واقع ذوالقرنین چه کسی بوده، به‌طور قطعی مشخص نشده‌است. ابوالکلام آزاد با تفسیر آیات ۸۲ تا ۹۵ سوره کهف دلایلی آورده‌است که ذوالقرنین موصوف، کوروش هخامنشی می‌باشد.[۱۰۹][۱۱۰] علامه طباطبایی دربارهٔ ذوالقرنین دانستن کوروش چنین نوشته‌است که «هر چند بعضی از جوانبش خالی از اعتراضاتی نیست، بلکه از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشن‌تر و قابل قبول‌تر است.» در تفسیر نمونه از نظریهٔ انطباق کوروش با ذوالقرنین به عنوان نظریهٔ برتر یاد شده‌است و بر تأئید این نظریه در تفسیر من هدی القرآن، تفسیر الفرقان و تفسیر المنیر اشاره شده‌است. در تفسیر المنیر با قاطعیت، ذوالقرنین، همان کوروش دانسته شده که دو طرف جهان را گشت و احتمالاً به خاطر شجاعتش به ذوالقرنین ملقب شد.[۱۱۱] علیرضا شاپور شهبازی این دلایل را نمی‌پذیرد و انتساب این نقش به ذوالقرنین را نادرست می‌داند. او معتقد است نقش‌برجستهٔ انسان بالدار نمی‌تواند تصویر کوروش باشد، بدلیل آنکه در هنر جهان باستان نمونه‌ها و همانندهایی دارد.[۱۱۲] کوروش در هنر و ادبیات جهان گزنفون گزارش می‌کند که همسر یکی از دشمنان کوروش، پانته‌آ نام داشت و بدست وی اسیر شد ولی با وجود تمام زیبایی‌اش، کوروش به او دست‌درازی نکرد. این داستان در ابتدای قرن شانزدهم در آثار شاعر ایتالیایی ماتئو باندلو و نویسندهٔ انگلیسی، ویلیام پینتر و همچنین درام‌نویس آلمانی، هانس زاکس با اشعاری چنین مفهومی را به‌تصویر کشیده‌اند. پیر منفره، خالق کوروش پیروز در سال ۱۶۲۸ و آنتوان دانشه (کوروش ۱۷۰۶) جوانی کوروش را با روشی بسیار مثال‌زدنی تشریح کرده‌اند. گسترده‌ترین رمان نوشته‌شده در مورد شاهنشاه ایران، کتاب آرتامن یا کورش بزرگ (به فرانسوی: Artamène ou le Grand Cyrus) است که شامل ۱۳٫۰۰۰ صفحه بوده و توسط نویسندهٔ فرانسوی، مادلن دو سکودری به رشتهٔ تحریر در آمده‌است. شاعر آلمانی، کریستوف ماتین ویلند برای بدست آوردن امتیاز از پادشاه پروس، در اثر خود به‌نام آئینه طلایی (به آلمانی: Goldenen Spiegel)، حکومت فریدریش دوم را پادشاهی جدید کوروش نامید.[۱۱۳] از زمان تأکید بر اهمیت و ارزش مذهبی پادشاه، در شمار زیادی از نگاره‌نماها با موضوع کوروش در کلیساها و صومعه‌ها، به‌صورت گسترده‌ای روبرو هستیم. برای نمونه آثار ویترای صومعه ابسدورف شهر اویلتسن در نیدرزاکسن آلمان را می‌توان نام برد. نوشته‌های کنت لوسنا که بر پایهٔ تعالیم گزنفون از کوروش بود، برای شارل لو تمرر، دوک بورگوین، بصورت چهار فرش دیواری درآمد که هم‌اکنون این آثار در کلیسای نوتردام شهر بون کشور فرانسه نگهداری می‌شوند. نقاش آمریکایی بنجامین وست، تابلویی را برای جرج سوم پادشاهی متحده کشید که نگاره‌ای تأثیرگرفته از گزنفون و بخشش شاه ارمنستان توسط کوروش است. پرترهٔ نقاش ایتالیایی، جووانی بندتو کاتیلونه، نمایی از کوروش شیرخوار و سگ ماده‌ای را به‌تصویر کشیده‌است و دیگر نقاش اهل ایتالیا، پیترو دا کورتونا تابلویی به‌نام نجابت کوروش در برابر پانته‌آی زیبا دارد.[۱۱۴] از قرن هفدهم میلادی، شخصیت کوروش گزینهٔ رایجی در موضوع اپراها شد، از جمله آنتونیو برتالی که در سال ۱۶۶۱ میلادی قطعهٔ رشد کوروش دوم (به ایتالیایی: Il Ciro crescente) را ساخت. فرانچسکو کاوالی در سال ۱۶۵۴ در اپرانامه‌ای از جی سی سورنتینو بخش کوروش دوم (به ایتالیایی: Il Ciro) را گنجاند. از شعرهای پیترو پاریاتی اپراهایی همچون کوروش (به ایتالیایی: Ciro) در سال ۱۷۰۹ توسط توماسو آلبینونی و کوروش در بابل (به ایتالیایی: Ciro in Babilonia) در سال ۱۷۱۶ توسط آنتونیو لوتی ساخته و پرداخته شدند. از اپرانامهٔ شاعر معروف پیترو متاستازیو، در سال ۱۷۳۷ میلادی بالداساره گالوپی و ۱۷۴۴ نیکولو جوملی قطعهٔ شناخت کوروش (به ایتالیایی: Ciro riconosciuto) را ساختند، یوهان آدولف هاسه در سال ۱۷۵۱ میلادی، شناخت کوروش را عرضه کرد و جواکینو روسینی نیز در سال ۱۸۱۲ اپرای کوروش در بابل (به ایتالیایی: Ciro in Babilonia) را با متنی از اف. آونتی بروی صحنه آورد.[۱۱۵] در تاریخ‌نامه‌های سنتی رومانیایی آمده‌است که کوروش (به رومانیایی: Kir) شاهنشاهی بابل را درهم شکست و به یهودیانی که هفتاد سال به بردگی گرفته شده بودند اجازه داد تا در اورشلیم قلعه‌ای بسازند و در صهیون نیایشگاهی برپا دارند. در این متون آورده شده که خداوند توانایی غلبه بر بیشتر پادشاهان را به کوروش اعطا کرده بود. با اینکه او بر همه کشور و دارایی آنان دست یافته بود، اما همهٔ آنان را زنده دستگیر کرد و هیچیک را نکشت.[۱۱۶] کوروش در روایات شفاهی ایران بنابه گزارش روایی مورخان یونانی، آخرین پادشاه ماد، آستیاگ خوابی می‌بیند که آبی و سپس تاکی از شکم دختر او ماندانا که همسر کمبوجیهٔ اول پارسی است بیرون می‌آید و همهٔ جهان را فرا می‌گیرد. ماندانا باردار است و چون فرزند را به دنیا می‌آورد که کوروش بزرگ آینده‌است آستیاگ دستور می‌دهد او را به هارپاگ از سران ملازمانش بسپارند تا او را از میان بردارد. کوروش را خانوادهٔ شبانی می‌پروراند و چون مسئله آشکار می‌شود، هارپاگ کفارهٔ این گناه را بسیار سخت می‌پردازد.[۱۱۷] همانندی‌هایی از این داستان کوروش را در داستان کیخسرو در شاهنامه می‌یابیم. پدربزرگ تورانی او افراسیاب نیز قصد نابود کردن او را دارد. به پیران دستور می‌دهد که او را به شبانان بسپارد و به سخنی دیگر، هارپاگ روایت هرودوت پیران شاهنامه‌است. با همهٔ اختلاف در جزئیات، همانندی‌ها را در داستان هرودوت و شاهنامه می‌توان چنین طبقه‌بندی کرد:[۱۱۸] افراسیاب همان آستیاگ است؛ کیخسرو همان کوروش است، پیران همان هارپاگ و جنگ تاریخی کوروش با آسیاگ و پناه گرفتن او در کاخ شاهی اکباتان و تسلیم شدنش برای این‌که خانواده‌اش شکنجه نشوند همانندی دارد با پایان کار افراسیاب که به کاخ کنگدژ پناه می‌برد و سپس در دریای چیچست ناپدید می‌گردد و کیخسرو دستور شکنجهٔ گرسیوز برادر افراسیاب را می‌دهد و افراسیاب تاب شنیدن فغان برادر ندارد و خود را تسلیم می‌کند. پایان زندگی کوروش نیز آن‌چنان که گزنفون نقل می‌کند و وصیت‌های او، صحنه‌های روزهای پایانی کیخسرو را در شاهنامه به یاد می‌آورد.[۱۱۹] آرامگاه کوروش بزرگ نوشتار اصلی: آرامگاه کوروش بزرگ آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد. آرامگاه کوروش بزرگ در فاصلهٔ حدود یک کیلومتری جنوب غربی کاخ‌های پاسارگاد قرار داد. این اثر در سال ۲۰۰۴ میلادی به عنوان زیر مجموعهٔ پاسارگاد تحت شمارهٔ ۱۱۰۶ در میراث جهانی یونسکو ثبت شده‌است.[۱۲۰] آرامگاه کوروش بر روی سکوی مرتفعی قرار گرفته که این سکو خود نیز از قطعات تراشیده شدهٔ سنگ تشکیل شده‌است. بر بالای سکو اطاق مخصوص دفن جسد قرار دارد. این اطاق ۲٫۱۰ متر پهنا، ۳٫۱۷ متر طول و ۲٫۱۰ متر ارتفاع دارد. مدخل آن ورودی کوچک و باریکی است. آرامگاه به وسیلهٔ سنگ‌های شیروانی‌مانند سه‌گوش پوشیده می‌شود، ارتفاع کامل ساختمان حدود ۱۱ متر است.[۱۲۱] ارتفاع کلی بنا اندکی بیش از ۱۱ متر است. سکوی اول که پلهٔ اول را تشکیل می‌دهد، ۱۶۵ سانتیمتر ارتفاع دارد، اما حدود ۶۰ سانتیمتر آن در اصل نتراشیده و پنهان بوده‌است، یعنی این هم مانند پلکان دوم و سوم دقیقاً ۱۰۵ سانتیمتر ارتفاع داشته‌است. پلکان چهارم و پنجم و ششم هر یک ۵۷٫۵ سانتیمتر ارتفاع دارند. پهنای سکوها نیم متر است و سطح سکوی ششمین که قاعدهٔ اتاق آرامگاه را تشکیل می‌دهد، حدود ۶٫۴۰ متر در ۵٫۳۵ متر است.[۱۲۲] آرامگاه کوروش که به‌احتمال زیاد پیش از مرگش و به فرمان خودش ساخته شده‌بود، در همهٔ دوران هخامنشی مقدس به‌شمار می‌رفت و به خوبی از آن نگهداری می‌کردند.[۱۲۳] در دورهٔ اسلامی، این بنا به «مشهد مادر سلیمان» معروف بود و نخستین شخصی که دریافت مشهد مادر سلیمان همان آرامگاه کوروش بزرگ است، رابرت کرپورتر جهانگرد و دیپلمات انگلیسی بود که در سال ۱۸۱۸ میلادی از پاسارگاد دیدن کرده بود.[۱۲۴] بناها و کاخ‌ها هم‌چنین ببینید: پاسارگاد کاخ اختصاصی کوروش در پاسارگاد. عمدهٔ بناهایی که توسط کوروش ساخته‌شده، در محوطهٔ پاسارگاد قرار دارد. آرامگاه کورش بزرگ که ساختهٔ خود او بود، چنان ارتباطی از نظر طراحی نقشه و کاربرد نماپردازی در میان باغ بزرگ پاسارگاد با کاخ‌های دروازه، اختصاصی و بار نشان می‌دهد که مشخص می‌شود طراح همهٔ آن‌ها، یک نفر بوده و آن کاخ‌ها هم نتیجهٔ سلیقهٔ کورش بزرگ بوده‌اند. کتیبه‌های سه زبانهٔ عیلامی، پارسی و اکدی بر روی جرزها و درگاه‌های آن سه کاخ، تأیید دیگری‌است که این کاخ‌ها توسط کوروش ساخته شده‌اند.[۱۲۵] بدنهٔ اصلی کاخ‌های پادشاهی کوروش در پاسارگاد، از سالن‌های ستون‌دار تشکیل شده‌است. تالار عمومی (کاخ S) حدوداً در سال ۵۳۹ پیش از میلاد ساخته شده بود. تالار ستون‌دار آن دو ردیف چهار ستونی دارد و کاخ مسکونی کوروش (کاخ P) بین سال‌های ۵۳۰ تا ۵۳۵ پیش از میلاد بنا شده‌است. سالن ستون‌دار این کاخ پنج ردیف ستون و در هر ردیف شش ستون دارد، و سرسرای آن در جنوب شرقی به ابعاد ۷۵٫۵×۹٫۳ متر است.[۱۲۶] کاخ دروازه در حدود شرقی محوطهٔ اصلی قرار دارد و شامل یک تالار ستون‌دار با نقشهٔ چهار ضلعی و ابعاد ۲۵٫۵×۲۸٫۵ متر است و ۸ ردیف ستون دارد.[۱۲۷] کوشک‌های A و B که در شرق و جنوب باغ شاهی قرار دارند، احتمالاً دو ورودی به باغ سلطنتی بوده‌اند. از این دو، کوشک B بهتر حفظ شده‌است که این کوشک با ابعاد ۱۱٫۷×۱۰٫۱ متر از یک سکوی چهارضلعی از سنگ‌های آراسته تشکیل شده‌است.[۱۲۸] استوانه کوروش نوشتار اصلی: استوانه کوروش استوانه کوروش در موزهٔ بریتانیا. تنها سند نسبتاً مفصلی که از کوروش برجای مانده، استوانه‌ای به‌طول ۲۲٫۵ سانتی‌متر و عرض ۱۱ سانتی‌متر از جنس خاک رس با نوشته‌ای ۴۵ سطری به‌زبان بابلی است که امروزه با شمارهٔ ۹۰۹۲۰ در اتاق ۵۲ بخش ایران باستان موزهٔ بریتانیا نگهداری می‌شود.[۱۲۹] تکهٔ اصلی این استوانه در سال ۱۸۷۹ میلادی توسط هرمزد رسام در حفاری معبد مردوک در بابل پیدا شد، این تکه حاوی ۳۵ خط بود. تکهٔ دوم که شامل خط‌های ۳۶ تا ۴۵ می‌شود، در سال ۱۹۷۵ میلادی در کلکسیون بابل دانشگاه ییل یافت شد و به استوانهٔ اصلی پیوست گردید.[۱۳۰] این استوانه پس از شکست دادن نبونعید و تصرف بابل، نوشته شده و به منزلهٔ سند و شاهد تاریخی پرارزشی‌است. با این همه، به کمک آن نمی‌توان به تصویر درستی از پدیدآورندهٔ آن دست یافت، چون در این نبشته به همه‌چیز از چشم کاهنان بابلی نگریسته شده‌است. این متن ماهیتاً یک بیانیهٔ سیاسی نیست و نبشتهٔ پایِ بناست که به‌عنوان پی دیوارهای بابل برای یادبود بازسازی‌های کوروش در آنجا گذاشته‌شده‌است.[۱۳۱] اما این نبشته نشان می‌دهد که کوروش چگونه در بابل بی‌درنگ برنامهٔ ساختمانی گسترده‌ای را به اجرا درآورد. مثلاً باروی درونی و بیرونی شهر بابل را بازسازی و مرمت کرد و درگاه‌هایی از جنس برنز بر دروازه‌های شهر ساخت.[۱۳۲] کوروش پس از معرفی خود و دودمانش و شرح مختصری از فتح بابل، می‌گوید که تمام دستاوردهایش را با کمک و رضایت مردوک به انجام رسانده‌است. وی سپس بیان می‌کند که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل، سومر و دیگر کشورها به ارمغان آورده و پیکر خدایانی که نبونعید از نیایشگاه‌های مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاه‌های اصلی آنها برگردانده‌است. پس از آن، کوروش می‌گوید که چگونه نیایشگاه‌های ویران‌شده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاه‌های بابل بودند را به میهن‌شان بازگردانده‌است.[۱۳۳][۱۳۴][۱۳۵] در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل متحد استوانهٔ کوروش را به همهٔ زبان‌های رسمی سازمان منتشر کرد و بدلی از این استوانه در مقر سازمان ملل در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت در شهر نیویورک قرار داده شد. در این مکان، نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون وجود دارد.[۱۳۶][۱۳۷][۱۳۸] ولیعهد و جانشین کوروش از تنها همسر خود کاساندان، دو پسر به نام‌های کمبوجیه و بردیا داشت که کمبوجیه را پیش از لشکرکشی به شرق، به‌عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد.[۱۳۹] کمبوجیه به‌واسطهٔ انتصابش به‌عنوان «شاه بابل»، عملاً به‌عنوان جانشین تعیین شده بود و کوروش، امور این مملکت را به او واگذار کرد. احتمالاً کمبوجیه پس از مرگ پدرش، به مرزهای شمال شرقی سامان داد و در پاییز سال ۵۲۸ پیش از میلاد، حمله به مصر را آغاز کرد و توانست آنجا را فتح کند.[۱۴۰] پادشاهان پیشین:ایشتوویگو، شاه مادکرزوس، شاه لیدیهنبونعید، شاه بابل نو کوروش بزرگشاهنشاه هخامنشی جانشین:کمبوجیه دوم جستارهای وابسته درگاه تاریخ درگاه هخامنشیان درگاه زندگی‌نامه درگاه ایران شاهان هخامنشی هخامنشیان کوروش بزرگ در کتاب مقدس عهد عتیق سایروپولیس سیارک ۷۲۰۹ کوروش پانویس 1.     ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۸۷. 2.     ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۴۴۴. 3.     ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 4.     ↑ Frye, Cyrus II, 831-832. 5.     ↑ Cuyler Young، CYRUS THE GREAT، 8:‎ 374-375. 6.     ↑ فرای، تاریخ باستانی ایران، ۱۴۶. 7.     ↑ دیاکونوف، تاریخ ماد، ۱۹. 8.     ↑ دیاکونوف، تاریخ ماد، ۲۸. 9.     ↑ دیاکونوف، تاریخ ماد، ۲۷. 10. ↑ Sancisi-Weerdenburg, CYROPAEDIA. 11. ↑ دیاکونوف، تاریخ ماد، ۳۳. 12. ↑ Schmitt, CYRUS i. The Name. 13. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۲۱۶. 14. ↑ آبایف، پیرامون واژه‌شناسی نام، ۲۳۲. 15. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۹۷. 16. ↑ Schmitt، CYRUS i. The Name، ۵۱۵-۵۱۶. 17. ↑ فره‌وشی، فرهنگ زبان پهلوی، ۳۴۲. 18. ↑ آبایف، پیرامون واژه‌شناسی نام، ۱:‎ ۲۳۲. 19. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 20. ↑ Frye, Cyrus II, 831-832. 21. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 22. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 23. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۷۹. 24. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۲. 25. ↑ Ballmann, Cyrus, King of Persia. 26. ↑ The Columbia Encyclopedia. 27. ↑ دیاکونوف، تاریخ ماد، ۲۹۵. 28. ↑ Reis, Eclipses from Ancient Times. 29. ↑ , Battle of Halys. 30. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۲. 31. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 32. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 33. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۱۶. 34. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 35. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۱۶. 36. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۲۳۴-۲۳۵. 37. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۱۶-۱۸. 38. ↑ Rank, Myth of the Birth, 28. 39. ↑ نلسون فرای، میراث باستانی ایران، ۱۲۹. 40. ↑ کوک، تاریخ ایران کمبریج، ۲۴۸. 41. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۴. 42. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۲۳. 43. ↑ Smith, Babylonian Historical Texts, 111. 44. ↑ کوک، تاریخ ایران کمبریج، ۲۴۸. 45. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۵. 46. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۶. 47. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۲۸. 48. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۳۲. 49. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۲۷۵. 50. ↑ Ballmann, Cyrus, King of Persia. 51. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۸. 52. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۲۷۷. 53. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۸. 54. ↑ Pedley, Ancient literary sources, 5. 55. ↑ Shahbazi, DERAFŠ. 56. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۴۳. 57. ↑ The Columbia Encyclopedia, Cyrus the Great. 58. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۳۷۴. 59. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۷۲. 60. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۳۷۴. 61. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 62. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 63. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۵۹. 64. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۰. 65. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۵۹. 66. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۱. 67. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۵۹-۶۰. 68. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۴. 69. ↑ Borger, Orientalia, 440. 70. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۵. 71. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۵. 72. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۸۵. 73. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۸. 74. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۸۵. 75. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۸۴. 76. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۸۵. 77. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۱۳. 78. ↑ The Columbia Encyclopedia, Cyrus the Great. 79. ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۸۵. 80. ↑ The Columbia Encyclopedia, Cyrus the Great. 81. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۸۹. 82. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۹۰. 83. ↑ پیرنیا، ایران باستان، ۴۵۲. 84. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 85. ↑ داندامایف، ایران در دوران هخامنشی، ۱۵۱. 86. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۴۴۴. 87. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۹۱. 88. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 89. ↑ Frye, Cyrus II, 831-832. 90. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 91. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۹۱و۹۲. 92. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۴۴۴. 93. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۸۷. 94. ↑ تاریخ تمدن ویل دورانت - جلد اول - فصل سیزدهم - بخش دو 95. ↑ کوک، تاریخ ایران کمبریج، ۲۵۱. 96. ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۹۲. 97. ↑ Dandamayev، Cyrus II The Great، ۵۱۶-۵۲۱. 98. ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۵. 99. ↑ Rappaport، CYRUS، ۳۵۰. 100.                    ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۹۵. 101.                    ↑ Rappaport, CYRUS, 350-351. 102.                    ↑ فتاحی، جایگاه کوروش در اسرائیل. 103.                    ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۹۳. 104.                    ↑ Dandamayev, Cyrus II The Great. 105.                    ↑ گری، هخامنشیان و دین زرتشت، ۲۳. 106.                    ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۹۳. 107.                    ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۹۴. 108.                    ↑ مالوان، تاریخ ایران کمبریج، ۴۶۵-۴۶۶. 109.                    ↑ پورپیران، نگرشی بر مقدمه کوروش کبیر (ذوالقرنین)، ۷۴. 110.                    ↑ شهبازی، پاسارگاد، ۶۵. 111.                    ↑ یزدان‌پرست، ««ذوالقرنین» یا «کوروش» در متون مذهبی (۲)»، ۱۳۱. 112.                    ↑ شهبازی، پاسارگاد، ۶۸. 113.                    ↑ Moormann, Kyros II, 409-411. 114.                    ↑ Moormann, Kyros II, 409-411. 115.                    ↑ Moormann, Kyros II, 409-411. 116.                    ↑ مرادی غیاث‌آبادی، کورش در تاریخ‌نامه‌های رومانیایی. 117.                    ↑ آموزگار، تاریخ واقعی و تاریخ روایی، ۱۴. 118.                    ↑ خالقی مطلق، کیخسرو و کوروش، ۱۶۲۵. 119.                    ↑ آموزگار، تاریخ واقعی و تاریخ روایی، ۱۵. 120.                    ↑ , Pasargadae. 121.                    ↑ داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، ۹۲. 122.                    ↑ Zournatzi, CYRUS v. The Tomb of Cyrus, 522-524. 123.                    ↑ شهبازی، پاسارگاد، ۳۰. 124.                    ↑ شهبازی، پاسارگاد، ۱۲۳. 125.                    ↑ شهبازی، راهنمای جامع پاسارگاد، ۲۸. 126.                    ↑ شهبازی، راهنمای جامع پاسارگاد، ۴۹. 127.                    ↑ شهبازی، راهنمای جامع پاسارگاد، ۵۶. 128.                    ↑ شهبازی، راهنمای جامع پاسارگاد، ۷۲. 129.                    ↑ , Cyrus Cylinder. 130.                    ↑ Dandamayev, The Cyrus cylinder, 521-522. 131.                    ↑ Dandamayev، The Cyrus cylinder، ۵۲۱-۵۲۲. 132.                    ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۷. 133.                    ↑ Dandamayev، The Cyrus cylinder، ۵۲۱-۵۲۲. 134.                    ↑ Finkel, Translation Cyrus Cylinder. 135.                    ↑ Razmjou, Translation Cyrus Cylinder. 136.                    ↑ , Influential People, 28. 137.                    ↑ Ghista, Socio-Economic Democracy, 262. 138.                    ↑ مرادی غیاث‌آبادی، خیال‌بافی دربارهٔ کوروش، ۲۴۲. 139.                    ↑ هینتس، داریوش و ایرانیان، ۱۰۸. 140.                    ↑ کوک، تاریخ ایران کمبریج، ۲۵۲. منابع آبایف، واسیلی. «شرحی در پیرامون واژه‌شناسی نام‌های خاص ایرانی». بررسی‌های تاریخی. ترجمهٔ عنایت‌الله رضا (تهران)، ش. ۷۱ (مرداد و شهریور ۱۳۵۶). آموزگار، ژاله. «تاریخ واقعی و تاریخ روایی». مجله بخارا (تهران)، ش. ۱۶ (بهمن ۱۳۷۹). پورپیران، عباس. نگرشی بر مقدمه کوروش کبیر (ذوالقرنین). . مجله گزارش، ش. ۱۷۰ (دی ۱۳۸۴). پیرنیا، حسن. ایران باستان. ج. نخست. چاپ چهارم. تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۹. خالقی مطلق، جلال. «کیخسرو و کوروش». مجله ایران‌شناسی (تهران)، ش. ۱ (بهار ۱۳۷۴). داندامایف، محمد ع. تاریخ سیاسی هخامنشیان. ترجمهٔ فرید جواهر کلام. تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، ۱۳۸۹. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۳۲۱-۳۱۰-۷. داندامایف، محمد. ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی. ترجمهٔ روحی ارباب. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۳۳۴-۲. دیاکونوف، ایگور میخائیلوویچ. تاریخ ماد. ترجمهٔ کریم کشاورز. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۱۰۶-۵. رزمجو، شاهرخ. «ترجمهٔ فارسی از متن اصلی بابِلی». بخش خاور میانهٔ موزهٔ بریتانیا، ۲۰۱۲. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۲۸ اکتبر ۲۰۱۲. فتاحی، کامبیز. «جایگاه کوروش در زندگی و فرهنگ مردم اسرائیل». بخش فارسی بی‌بی‌سی، ۱۱ آبان ۱۳۹۱. بازبینی‌شده در ۱۱ آبان ۱۳۹۱. فرای، ریچارد نلسون. تاریخ باستانی ایران. ترجمهٔ مسعود رجب‌نیا. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۸. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۲۹۲-۵. فره‌وشی، بهرام. فرهنگ زبان پهلوی. چاپ پنجم. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۶۴-۰۳-۴۳۹۰-۰. مرادی غیاث‌آبادی، رضا. «کورش بزرگ در تاریخ‌نامه‌های سنتی رومانیایی». ۹ مرداد ۱۳۸۷. بازبینی‌شده در ۲۲ آبان ۱۳۹۱. شهبازی، شاپور. راهنمای جامع پاسارگاد. چاپ دوم. شیراز: بنیاد فارس شناسی، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۶۴-۹۰۳۸۰-۴-۳. کوک، جی. ام. «ظهور هخامنشیان و تأسیس امپراتوری ایشان». تاریخ ایران کمبریج. ج. ۲، قسمت اول. ترجمهٔ تیمور قادری. تهران: انتشارات مهتاب، ۱۳۸۷. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۷۸۸۶-۶۴-۲. گری، لوییس. «هخامنشیان و دین زرتشت». مجلهٔ رشد آموزش تاریخ. ترجمهٔ حسین حیدری (تهران)، ش. ۱۲ (بهار و تابستان ۱۳۸۲). بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۲۸ اکتبر ۲۰۱۲. مالوان، ماکس. «کوروش بزرگ». تاریخ ایران کمبریج. ج. ۲، قسمت اول. ترجمهٔ تیمور قادری. تهران: انتشارات مهتاب، ۱۳۸۷. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۷۸۸۶-۶۴-۲. مرادی غیاث‌آبادی، رضا. نوروزنامه، پنجاه گفتار در زمینهٔ پژوهش‌های ایرانی. انتشارات نوید شیراز، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۶۴-۳۵۸-۴۹۰-۹. هینتس، والتر. داریوش و ایرانیان. ترجمهٔ پرویز رجبی. تهران: نشر ماهی، ۱۳۸۷. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۹۹۷۱-۲۰-۳. یزدان پرست، حمید. «ذوالقرنین» یا «کوروش» در متون مذهبی (۲). ««ذوالقرنین» یا «کوروش» در متون مذهبی (۲)». مجله گزارش، ش. ۲۴۳ و ۲۴۴ (۱۳۸۶).  
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

نگاهی به زندگی هخامنشیان؛ مردمان فراموش شده

نگاهی به زندگی هخامنشیان؛ مردمان فراموش شده در منابع مربوط به دوره هخامنشی، به اوضاع اجتماعی به نسبت مسائل ---------- کمتر پرداخته شده است و دلیل آن را نیز باید در ماهیت منابع دانست که بیشتر مربوط به دولت و پادشاهان است.
در این نوشتار، تلاش بر این است که از میان منابع، وضعیت زندگی عادی مردم این دوره مورد بررسی قرار گیرد. از آنجایی که خانواده به عنوان رکن اصلی هر جامعه یی نقش آفرینی می کند، با بررسی خانواده های ایران هخامنشی می توان دید کلی و نسبتاً واضحی از جامعه آن دوران به دست آورد.


1- وضعیت شهرها و روستاها

بافت شهرها و روستاهای هخامنشی نه تنها به وسیله کاوش ها و حفاری های باستان شناسی، بلکه با بررسی الواح گلی به دست آمده و اشارات مورخان میسر است. خوشبختانه با کشف الواح کوچک تخت جمشید1 که اسناد اداری آن دوران بوده اند، می توان برای نخستین بار به پژوهش در مدارک دسته اول پرداخت. به گزارش دیو دوروس (کتاب 10، بند 21) تراکم جمعیت در پارس غاستان فارس کنونیف بسیار زیاد بود. در لوح های دیوانی، نام حدود 400 آبادی ثبت شده است. اما تعیین محل آبادی ها تقریباً ممکن نیست. مثلاً در کنار مراکز بزرگی چون شوش، تخت جمشید و پاسارگاد، شیراز نیز از همان زمان شهر بااهمیتی بوده است. پس از شیراز، «نریه ایتشیه» است که می توان آن را نیریز امروزی در شرق استان پارس شناخت.

می توان گفت در میان شهرهای بزرگ به ویژه در نزدیکی آنها، روستاها و آبادی های زیادی وجود داشتند. به جز راه های مهم و اصلی مانند راه شاهی2 که شهرهای بزرگ را به هم متصل می کردند، راه های باریک و کم اهمیتی نیز این آبادی ها را به هم پیوند می داد ند. در رابطه با جمعیت هر یک از این شهرها و روستاها اطلاعات اندک است اما آنچه در اینجا اهمیت دارد، بیشتر عنصر تشکیل دهنده آنها یعنی خانه و محل اقامت مردم است.


2- خانه ها

امپراتوری بزرگ هخامنشی بیش از 20 ملت را در خود جا داده بود و به طور طبیعی هرکدام از این اقوام، نوع زندگی و آداب و رسوم ویژه خودش را داشته است. از طرف دیگر در یک منطقه ویژه مانند پارس با انواع زندگی ها به دلیل وجود گوناگونی ملت های مهاجر برمی خوریم زیرا بسیاری از کارگران شاغل در این منطقه از نواحی دوردستی مانند کاپادوکیه غترکیه کنونیف، کیلیکیه و تراکیه آمده بودند و بالطبع در پارس زندگی می کردند. اما با دید کلی می توان به یک میانگین قابل اتکا دست یافت. بقایای بناهای سلطنتی، تصویر نسبتاً قابل قبولی از این بناهای باشکوه و زندگی درون آنها در اختیار می گذارند. اما گذران مردم ساده و معمولی چگونه بوده است؟


شاید یکی از بهترین نمونه هایی که می تواند در این زمینه به ما کمک کند کوشک شاهی و روستایی است که به گفته کارشناسان در منطقه تنگ بلاغی در نزدیکی پاسارگاد وجود داشته و در حفاری های اخیر برای نجات آثار در معرض غرق شدن (به دلیل آبگیری سد سیوند) یافت شده است که متاسفانه نمی توان آن را برای مطالعات بیشتر حفظ کرد. اما از روی بناهای شاهی و نیز آثار به دست آمده از دوره حکومت ایرانیان در شهرهای گوناگون، می توان اطلاعات خوبی جمع آوری کرد. در حفاری های شوش، بخش هایی از محله پیشه وران با کوره های ذوب فلز از زیر خاک بیرون آمده است. بقایای خانه های بابل می تواند ما را در دستیابی به تصویری از وضعیت خانه های آن روزگار یاری رساند. می توانیم همان تصور را به خانه های پارس تعمیم دهیم.


از روی سبک معماری به کاررفته در کاخ پادشاهان آن دوره می توان تصویری از خانه های مردم عادی به دست آورد. البته با این فرض که ابعاد خانه های مردم، بسیار کوچک تر و کم تجمل تر از بناهای شکوهمند شاه بوده است. حتی خزانه تخت جمشید را (به گفته پروفسور کخ) می توان نمایی از خانه یک پارسی گرفت. با این تفاوت که در عمارت خزانه اندازه ها بیش از حد بزرگ است و در خانه های معمولی، ستون هایی از آن دست که در این بنا به کار رفته برپا نمی شده است. در پارس، خانه ها مانند همین خانه هایی که امروز در شرق به آنها برمی خوریم یکی دو اتاقه بوده است. خانه های ایرانی همیشه و تا به امروز، یک ایوان نیز داشته که به ساکنان امکان می داد در امان از تابش خورشید یا ریزش باران در هوای آزاد به سر برند و آسوده بگذرانند. (از زبان داریوش، هاید ماری کخ)


3- تغذیه

در مورد غذای مردم آن روزگار باید گفت منابع، «جو» را معرفی می کنند. در کنار آن هر خانواده در سال مقداری گوشت و همچنین شراب دریافت می کرد. با جو می شد هم نان تهیه کرد و هم از آن برای پختن آش استفاده کرد. گاهی اوقات هم گوشت اضافه می شده و منطقی این بوده که در روزهای مهم سال و جشن ها از آن استفاده می شده است. به همین خاطر خانواده مجبور بوده یا گوسفند یا بز را زنده نگهداری کند که در این صورت به طویله یی در کنار حیاط نیاز داشته است یا آن را در بازار بفروشد و هرگاه گوشت نیاز داشت دوباره آن را با کالاهای دیگر مبادله کند. این مساله در مورد غلات و شراب تفاوت داشته و به دلیل اینکه ماندگاری آنها بیشتر از گوشت بوده آنها را در خمره های بزرگ سفالین که نیمی از آنها در زمین فرو رفته بودند، نگهداری می کردند.


نمونه هایی از این خمره ها و ظرف ها پیدا شده و به گفته کارشناسان، بزرگ ترین نمونه آن نیز از تنگ بلاغی یافت شده است. جو در میان دو سنگ آرد می شد. سنگ زیرین که حفره یی مستطیل شکل داشت و به همان گونه بود که امروز نیز در مشرق زمین باب است. نمونه ساده یی هم از هاونی سنگی و یک نمونه برنزی در خزانه تخت جمشید پیدا شده است.


4- وضعیت بهداشت خانواده ها

از شواهد پیداست که سطح بهداشتی در خانه های هخامنشی بالا بوده است، به طوری که در بابل، خانه های شهری حمام داشته است. کف حمام تا نیمه دیوار قیراندود بوده و فاضلاب شیبدار از لوله های سفالین پساب حمام و فضولات را به آسانی به خارج منتقل می کرده است. آب مصرفی نیز بیشتر از قنات ها (کاریزها) که از شهرها و روستاها می گذشته تامین می شده است. از دوران پیش از هخامنشی چهار عنصر طبیعی آب، باد، خاک و آتش در آیین های هند و ایرانی مقدس بوده اند و آلوده کردن آنها گناه محسوب می شده و از آنجایی که آب عنصر اصلی در بهداشت و انتقال بیماری های واگیردار به حساب می آمده، سالم بودن آن نقش بسزایی در بالا رفتن سطح سلامت جامعه داشته است، به طوری که از دوران هخامنشی از بیماری های مسری مانند وبا و طاعون گزارشی نشده است. در نگاره های برجسته تخت جمشید به خدمتکارانی برمی خوریم که در دست حوله و در دست دیگر ظرفی که شاید حاوی روغن معطر است، حمل می کنند تا شاه پس از استحمام از آنها استفاده کند. از طرف دیگر در کاخ های اختصاصی شاهان به نقش برجسته افرادی برمی خوریم که در حال حمل غذا به درون کاخ هستند. نکته بهداشتی آشکار در این تصاویر این است که آنها از کلاه هایی استفاده می کنند که دنباله شان تا مقابل دهان امتداد دارد و از آلوده شدن غذا از راه بازدم جلوگیری می کند.

در چنین جامعه یی طبیعتاً افراد عادی مانند شاهان زندگی نمی کردند، اما از رعایت اصول سلامت توسط درباریان می توان به اهمیت دادن به بهداشت توسط پادشاهان پی برد و مسلماً چنین فرمانروایانی به سلامت جامعه خود نیز توجه داشتند. علاوه بر رعایت حداقل اصول بهداشتی، تمام جامعه هخامنشی- چه مرد و چه زن- به آرایش خود اهمیت می دادند. شانه های آن دوره از جنس عاج برای ثروتمندان و از چوب برای دیگران بود و همواره دندانه های یک طرف را درشت و دندانه های طرف دیگر را ریز می ساختند. (مانند شانه های امروزی)

در امپراتوری بزرگ ایران، سرمه دان در همه جا به چشم می خورد و به قول گزنفون مورخ و سردار یونانی، مردها هم از آن استفاده می کرده اند. سرمه دان ها را اغلب از شیشه الوان که به صورت طبقه طبقه و یک در میان زرد و آبی یا قهوه یی روشن و سفید بود، می ساختند. (از زبان داریوش، هاید ماری کخ)

مهم طبقه جامعه نبوده است و همه افراد جامعه چه فقیر و چه غنی اصول بهداشتی را رعایت می کردند و تنها تفاوت در جنس ابزاری بوده که مورد استفاده قرار می گرفته است. از آنجایی که رعایت بهداشت اجتماعی نیاز به آموزش دارد، می بینیم که در نظام آموزش شفاهی خانواده ها تعلیم اصول سلامت، بخش مهمی از تربیت فرزندان بوده است. گزنفون می گوید؛ «... آثار این تربیت که همانا قناعت در زندگانی و توجه مخصوص به تمرین ها و احتراز از تن پروری است هنوز در آنان غایرانیانف مشهود است. حتی امروز بین پارسی ها آب دهان به زمین انداختن، پاک کردن بینی یا دور شدن برای قضای حاجت مقابل چشم دیگران عیب بزرگی محسوب است و بدیهی است چنانچه تن به قناعت کامل در خوراک نمی دادند یا به کمک تمرینات بدنی، تن خود را آماده و مهیا نمی ساختند، اجرای این آداب عملی نمی شد.» (کوروش نامه، گزنفون)

5- مشاغل، دستمزدها و مالیات ها

از کارهای درباری که بگذریم، مهم ترین شغل ها کشاورزی، باغبانی و دامداری بوده است. البته تعداد زیادی از ثروتمندان نیز به کار تجارت و بازرگانی می پرداختند. استادکارانی هم به همراه کارگران برای کارهای گوناگون هنری از معماری و برجسته کاری روی فلز تا شیشه گری و ذوب فلزات از شهرهای دور به مرکز می آمدند و به صورت قراردادی به کار گرفته می شدند. مسلماً به علت کار طولانی مدت آنها به همراه خانواده های خود در پایتخت ساکن می شدند.

در دوره هخامنشی زنان زیادی شاغل بوده اند و حتی سرپرستی بیشتر کارگاه های پارچه بافی و خیاطی با آنها بوده است. حقوق دریافتی زنان گاهی از مردان نیز بیشتر بوده است و این نشان می دهد دولت هخامنشی تفاوتی میان زنان و مردان قائل نبوده و هر کس به اندازه کاری که انجام می داده و متناسب با زحمت و مسوولیتش حقوق می گرفته است. پروفسور کخ در این باره می گوید؛ «زن هایی که در کارگاه های خیاطی شاهی در خزانه ها کار می کردند، حقوق خود را براساس نوع لباسی که می دوختند، دریافت می کردند؛ لباس های ساده، لباس های ظریف و لباس های بسیار ظریف. حقوقی که سرکارگران زن دریافت می کردند ماهانه 50 لیتر جو، 300 لیتر شراب و یک سوم بز یا گوسفند بوده است.»

ظاهراً در ابتدای حکومت داریوش، هنوز سکه برای خرید کالا رایج نشده بود، بنابراین حقوق کارمندان و کارگران به وسیله کالاهایی مانند جو، گندم، گوشت و... پرداخت می شده است. در زمان خشایارشا هنوز دوسوم مزد را جنس و یک سوم را پول می دادند. بعدها در زمان همین پادشاه، مزد جنسی فقط به یک سوم تقلیل یافت. بنابراین تقریباً نیم قرن لازم بود تا سکه جانشین جنس و محصول شود.


از روی مدارک به دست آمده معلوم می شود بچه ها نیز از سنین پایین حدود 12-10 سالگی، دوره های کارآموزی را می گذراندند و کم کم وارد بازار کار می شدند.


مردم به تناسب حقوقی که دریافت می کردند، مالیات می پرداختند. بدین منظور مشخصات هر فرد و میزان حقوقی که دریافت می کرد در مراکز دولتی ثبت می شد. همچنین بر محصولات کشاورزی و باغی مالیات بسته شده بود که متناسب با مقدار محصول گرفته می شد. در سندی از جیره غذایی کارمندی صحبت می شود که در حال سفر برای شمارش مردم بوده است. شاید برای برآورد سپاه در جنگ های آینده یا آمادگی برای مقابله با شورش یا مالیات گیری یا همه موارد این سیستم سرشماری انجام می شده است و به گفته دکتر کخ قطعاً در کنار آن، آمارگیری از مالکیت اموال نیز وجود داشته که اساس تعیین مالیات قرار می گرفته است.


6- امکانات و کمک های دولتی به مردم

دولت هخامنشی در زمینه های گوناگون به منظور گذران راحت تر زندگی علاوه بر حقوق، برای مردم امکاناتی در نظر گرفته بوده است. مثلاً به دلیل اینکه زنان شاغل نمی توانستند از فرزندان خود در ساعات کاری مراقبت کنند، کودکستان هایی در نزدیکی محل کار آنها قرار داشته تا مادران، فرزندان خود را به آنجا بسپارند و پس از پایان کار، آنها را تحویل بگیرند. همچنین مادران از مرخصی زایمان استفاده می کردند و در این مدت حقوق می گرفتند. از طرفی در دوران خشکسالی و قحطی، مالیات ها بخشیده می شد و به کارگران ساده یی که بیشتر خارجی بودند و توان مالی کمی داشتند چند ماه یک بار جیره های اضافی داده می شد.

تمام اینها به غیر از پرداخت هایی بود که سران و فرمانروایان در جشن ها و مناسبت های گوناگون به مردم می بخشیدند. بی تردید سیستم اداری و دیوانی هخامنشی بدون نظارت و درک حکومت از مسائل، امکان پذیر نبوده است. شاه حتی بر کلیه مخارج خود از جمله هزینه سفرش و همراهانش نظارت داشت. در این نظام، قانون شکنی به شدت مجازات می شد و درستکاری و وفاداری با پاداش مناسب همراه بود.

آخرین بخش نوشته آرامگاه داریوش پایان دهنده این نوشتار است؛ «تو ای بنده، نیک بدان که هستی، توانایی هایت کدام و رفتارت چگونه است. نپندار که زمزمه های پنهانی و در گوشی بهترین سخن است. بیشتر به آن چیزی گوش فرا دار که بی پرده می شنوی. تو ای بنده، بهترین کار را از توانمندان ندان و بیشتر به چیزی بنگر که از ناتوانان سر می زند.» (از زبان داریوش، کخ)

پی نوشت ها؛

1- لوح های کوچک گلی که در حفاری های 1933 تا 1934 در بخش استحکامات و خزانه تخت جمشید (پارسه) یافت شدند و اکنون اغلب در دانشگاه شیکاگو نگهداری می شوند.

2- جاده یی 2683 کیلومتری که شوش را به لودیه (لیدی) در آسیای صغیر (غرب ترکیه) وصل می کرده است.


منابع؛

1- از زبان داریوش، هاید ماری کخ، ترجمه دکتر پرویز رجبی

2- کوروش نامه، گزنفون، ترجمه رضا مشایخی

3- ایران (از آغاز تا اسلام)، رومن گیرشمن، ترجمه دکتر محمد معین

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

اهلی سازی بز

رابطه ی بین انسان و بز در حدود 10000 سال پیش در امتداد رشته کوه های آهکی ناهموار زاگرس که غرب ایران و شمال شرق عراق را در بر گرفته است، به طور چشمگیری دگرگون شد. پژوهش جدید صورت گرفته توسط دکتر ملیندا زدر  سرپرست باستان شناسی دنیای قدیم و باستان جانور شناسی در موزه ی ملی تاریخ طبیعی و دکتر برایان هسه از دانشگاه آلاباما در بیرمنگام نشان می دهد بز که از زمان نئاندرتال ها در این منطقه شکار می شده، حال گسترش یافته و با گردآوری رمه جایگزین شده بود. یافته های آنان از این تغییر تاریخی، که برای همیشه موجب دگرگونی اجتماعات دامدار و نیز بوم شناسی مناطقی شد که بز و حیوانات دیگر در آن زندگی می کردند، در شماره ی 24 مارس، 2000 نشریه ی Science منتشر شده است.

باستان شناسان از مدت ها پیش برای شناسایی منشا اهلی سازی حیوانات در بسیاری از فرهنگ ها در سراسر جهان، از منطقه هلال حاصلخیز در خاور نزدیک تا دماغه ی آمریکای جنوبی در تکاپو بوده اند. آنها مدت ها تصور می کردند که حیوانات اهلی از نظر جثه نسبت به اجداد وحشی خود و یا معاصرانشان کوچکتر بوده اند. کار جدید زدر و هسه این ایده را که کاهش اندازه ی جثه برای نشان دادن اهلی سازی اولیه ی بز، نوعی از قدیمی ترین چهارپایان اهلی شده، کفایت می کند را به چالش می کشد. زدر با استفاده از اسکلت بز وحشی و اهلی امروزی و مستند سازی سن و جنسیت آنها کشف کرد که جنسیت، نه در وضعیت اهلی شده، تنها مهم ترین عامل مؤثر بر اندازه ی بدن می باشد. این مسئله ، و توانایی برای تعیین سن مرگ از روی تشریح وضعیت همجوشی استخوان بخش های مختلف یک اسکلت، بازسازی نمودار جنسیت ویژه ی ذبح، برای حیوانات باستانی را به عنوان یک جایگزین و مفهوم قدرتمندتری از نشانه گذاری اهلی سازی اولیه ی حیوانات امکان پذیر ساخت.

چگونه؟ با دانستن اینکه یک شکارچی محتملا، بیشتر جانوران بالغ بزرگتر (عموماً نر) را هدف قرار می دهد که گوشت بیشتری را برای هر شکار در اختیار می گذارد در حالیکه یک رمه دار که متمایل به ارتقاء بهره وری (باروری) گله ی خود می باشد احتمالا جانوران نر را در سنین جوانی می کشد و به ماده ها و تعدادی از نرها به منظور تولید نسل اجازه می دهد تا مدت بسیار طولانی تری را زنده بمانند. این استراتژی کشتار متفاوت در پس نمود اثر متمایز در سن و جنس استخوان های حیوانی انباشته شده در زباله دور ریخته شده از محوطه های مسکونی، توسط شکارچیان و دامپروران نگهداری شده است.مراحل بسیار اولیه از اهلی سازی حیوانات در نتیجه می تواند پیش از آنکه توسط استخوان های این اولین جانواران اهلی شده تغییراتی در اندازه و شکل را آشکار کنند در مستندات باستان شناسی قابل مشاهده می باشد.

زدر و هسه با استفاده از این تکنیک جدید، صفت مشخصه ی گله های اهلی امروزی - کشتار انتخابی نرهای جوان و تداوم بقای ماده ها – را در محوطه ی باستانی گنج دره در سرزمین های مرتفع غربی ایران یافتند.با قدمت دقیق قطعه از استخوان حیوانی، انها مشخص کردند که بز برای اولین بار در این منطقه کوهستانی و در یک منطقه در داخل محدوده زیست بوم طبیعی این گونه ی جانوری رخ داده است. مردم و بزهایشان، بیش از حدود 500 تا 1000 سال پس از آن به سمت سرزمین های خشک کم ارتفاع خارج از زیست بوم طبیعی این جانوران حرکت کردند. مدیریت گله، و گسترش تکنیک های تولید مواد غذایی، منبع غذایی پایداری برای شکارورزان سابق ارائه کرده و فرصتی برای اجتماعات انسانی به منظور بسط یافتن در مناطق زیست محیطی جدید و رشد کمی بیشتر فراهم ساخت.

عواقب عظیم زیست محیطی و انسانی - گسترش اقتصاد کشاورزی ، از دست رفتن تنوع زیستی، و توسعه شهرها - به یک واقعیت همیشگی پس از آن تبدیل شده است. با استفاده از روش های زدر و هسه به دیگر گونه های جانوری اهلی شده در سایر مناطق جهان، ما هنوز می توانیم بیاموزیم که چرا انسان یک تغییر اساسی در شیوه زندگی خود ایجاد کرد. انسانی که برای بیش از یک میلیون سال شکارورز و گردآورنده بود و به سبکی از زندگی زراعت خاک و نگهداری از حیوانات تغییر مسیر داد. این تغییر شیوه زندگی یکی از بنیادی ترین تغییرات در تاریخ بشر است و نشانه ی آستانه ی دوران مدرن است.

 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

اثرات هنر و معماري هخامنشيان در خلق شاهكارهاي هنري عصر آشوكا امپراطور بزرگ هند

«. . . سرستون معروف سارانات زيبا و پرشكوه با سنگتراشي عالي،از لحاظ سبك و تكنيك در هند بي نظير است و بنظر من از هر لحاظ كه تصور شود در سراسر جهان قديم بي همتاست،اين سرستون با سه مجسمه شير و نقش چهار حيوان و هيئت زنگوله اي،از رده تخت جمشيدي و معرف كامل نفوذ هنري ايران در هند است. . . . .»

 سرجان مارشال1

شايد گروهي تصور كنند كه وارث حقيقي امپراتوري هخامنشي ،يونانيان بوده اند و گروهي نيز معتقد باشند كه با پيروزي اسكندر بر ايران و لشكركشي وي بر شرق،هند موفق به تشكيل بزرگترين امپراتوري تاريخ خود گرديد،اما آنچه ناگفته نبايد گذاشت اينست كه وارث حقيقي امپراتوري هخامنشي موريائيهاي Maurians هند بودند نه سلوكيها. چاندرا گوپتا مؤسس اين سلسله بود و عصر طلائي اين سلسله با سلطنت سومين نفر از پادشاهان بزرگ آن آشوكا درخشش يافت،درست مانند سلسله هخامنشي كه توسط كوروش تأسيس شد و توسط داريوش به اوج عظمت رسيد،ميان داريوش و آشوكا نكات مشترك فراوان يافت مي شود كه ما باز بدان اشاره خواهيم كرد. ورود اسكندر به هند نيز سبب تشكيل امپراتوري موريائي در هند نشد،مدي دانشمند پارسي هند درين باره چنين مي‌نويسدك (امپراتوري موريائي،آنطور كه برخي مورخان نوشته اند،اثر همه جانبه درخشش اسكندر نبود،بلكه اسكندر درين ميان فقط يك ناقل يا واسطه بود،وي در طي نوزده ماه كه در هند بسر برد،سراسر بجنگ سرگرم بود و همينكه زمان مرگ زودرسش فرا رسيد،همة آنچه رشته بود پنبه شد. چاندرا گوپتا Chandra Gupta،نيازي نداشت كه از اسكندر،راه و رسم پي افكندن امپراتوري و ادارة آنرا فرا گيرد،او و همشهريانش سالها بود كه با دستگاه عظيم امپراتوري هخامنشي اشنائي و مراوده داشتند و تحت تأثير اين امپراتوري بود كه موفق به تشكيل چنان حكومتي در هند شدند،ايشان از بوميان هند نبودند و بدون شك خصوصيات غير هندي چاندرا گوپتا يوناني نبود،بلكه ايراني بود. . .)2 عصر تاريخي هند از اواخر قرن هفتم پيش از ميلاد آغاز مي‌شود،درين دوران كشور به حكومتهاي كوچك مختلف بخش شده بود كه هر يك استقلال داشت،سلطنت ماگادها Magadha،در قرن پنجم پيش از ميلاد در نواحي شمالي و شرقي هند درخشيد،در سال 475 پايتخت افسانه اي ماگادها از راج گيرها به پاتالي پوترا منتقل شد. لشكركشي داريوش به هند در 512 و وفات بودا در 486،دو اتفاق مهم تاريخ هند باستان است و هر دو مدتها بعنوان مبدأ تاريخ مورد استناد بود. كوروش (530/558) نواحي جنوبي هندوكش را تصرف كرد و داريوش 486/522 كه سند و پنجاب را گرفت هر دو از معاصران پادشاهان اين سلسله بودند. اسكندر از سال 327 تا 325 در هند بود و درست يكسال پس از مرگ وي چاندرا گوپتاي موريائي موفق شد كه از غرب هند بسوي شرق پيشروي كند و دولت ماگادها را براندازد (322) و سپس نواحي غربي هند را كه اسكندر تصرف كرده بود ضميمه امپراتوري خود سازد. مگاستنس Megastenos سفير سلوكوس در دربار چاندرا گوپتا از خود سفرنامه جالبي بيادگار گذاشته است كه از قديمي ترين منابع مربوط به تاريخ موريائيهاي هند و روابط ايران و هند شمرده مي‌شود. جانشين وي بيندوسارا Bindosara بود كه با سلوكوس روابط دوستانه داشت. در سال 273 آشوكا بجاي بيندوسارا به پادشاهي رسيد،وي بودائي بود و در راه گسترش آئين بودا از هيچ كوششي دريغ نداشت. درين عصر امپراتوري هند شامل سراسر شبه قاره هندوستان و افغانستان و بلوچستان بود و فقط بخش كوچكي از جنوب شبه جزيره بتصرف آشوكا درنيامد. دولت موريائي هند بتقليد هخامنشيان قدرت مركزي را تقويت كرد و آثار بر جاي مانده اشوكا را مي‌توان آئينه تمام نماي جهانگيري و جهانداري وي دانست. در سال 232 آشوكا وفات كرد و انحطاط اين سلطنت عظيم هند قديم آغاز شد و پنجاه سال بعد بكلي برافتاد. از آثار هنري چاندرا گوپتا كه مورد بحث ما نيز نيست،اثر مهمي برجاي نمانده است،اما از آشوكا قديمي ترين و گرانبهاترين ميراث هنري هند برجاي مانده است،بطور كلي اثار هنري بر جاي مانده از آشوكا را مي‌توان اين چنين رده بندي كرد:

1-بقاي تالار صدستون وي در پاتالي پوتراي باستان،نزديك شهر پنتا در مشرق هند.

2- معابد زيرزميني يا غارهاي مقدس.

3- ستونهاي يادبود،كه حامل فرمانهاي مقدس آشوكا بوده اند و كتيبه‌هاي وي بر سينه كوهها،برخي ازين كتيبه‌ها و كتيبه‌هاي ديگر آشوكا به خط خاراشتي كه توسط دبيران ايراني در هند معمول شد،نوشته شده است.

 

 

 

4- اشياء ديگر كه در حفاريهاي نواحي مختلف از جمله تاكسيلا (در غرب هند) و پاتالي پوترا (در مشرق هند) بدست آمده است،آثار و بقاياي تالار صدستون آشوكا را در كنار شهر پنتا،در محل شهر باستاني پاتالي پوترا يافته اند.

         نخستين كسي كه در پاتالي پوترا به تجسس پرداخت دكتر كلنل وادل3 Waddell بود پس از وي دكتر اسپونر Spooner باستانشناس انگليسي با بودجه اي كه از طرف تاتا سرمايه دار پارسي هند اهدا شده بود به حفاري پرداخت و تالار آپاداناي پاتالي پوترا را كشف كرد،وي علاوه بر گزارشي كه به اداره باستانشناسي داد4مقاله مفصلي نيز درين باره نوشت و به اثبات رساند كه اين بناها الگوئي جز تخت جمشيد نداشته است و حتي مهر و نشانه‌هائي شبيه مهرها و نشانه‌هاي هنرمندان و سازندگان تخت جمشيد يافت و معتقد شد كه اين بناها را معماران ايراني طرح كرده بكمك هنرمندان هندي بركشيده اند5. پس از وي و براي آخرين بار در سالهاي 55/1950 دو دانشمند هندي آلتكار Altekar و ميشرا Mishra به حفاري پرداختند6 

 

ستون فلزي آشوكا كه اكنون در محوطة قطب منار در حومة دهلي نصب شده است

سر ستون سارانات

 

 

و متأسفانه چيز تازه اي آنچنان چشم گير كه اسپونر يافته بود نيافتند و معتقد شدند كه شهر پاتالي پوترا توسط پادشاهان ماگادها پيش از موريائيها ساخته شده و ارتفاع ستونهاي تالار آپاداناي آن 5/32 پا بوده است (اسپونر اعلام داشته بود كه بلندي ستونها 20 پا بوده است). گروهي از دانشمندان معتقدند كه تالار تاجگذاري موريائيها در پاتالي پوترا الگوئي جز تالار آپاداناي تخت جمشيد نداشته است و دسته اي نيز با اين نظر سخت مخالف اند،اما همه دانشمندان و شرقشناساني كه در معماري و هنر هند قديم اجتهاد دارند برآنند كه تالارها و بناهاي پاتالي پوترا هر بيننده اي را بي اختيار بياد بناهاي پرشكوه ايران در عصر هخامنشيان مي‌اندازد و برين مدعا نوشته‌هاي نويسندگان كلاسيك و خود آثار برجاي مانده و سنگنوشته‌ها گواهي مي‌دهند و بقول ايرن گجر هنرشناس معاصر7،عظمت قصرهاي موريائي در پاتالي پوترا،با طلاكاريها و تزئينات خيال انگيز فقط با تالارهاي هخامنشيان و مادها در شوش و اكباتان قابل قياس است8. آشوكا يك سازنده بي نظير بود،در افسانه‌هاي هندي ساختمان 84000 استوپا (بناهاي گنبدي شكل بودائي) بدو نسبت داده شده است و هيون تسانگ Huen Tsang سياحتگر چيني كه در قرن هفتم ميلادي به هند آمده است صدها استوپاي منسوب به آشوكا را در هند و افغانستان ديده است و مي‌نويسد كه بيشتر اين بناها خراب شده و فقط بعضي از آنها سرپا هستند،اين بناهاي تمام هندي كه به عقيده برخي از هنرشناسان اجداد بناهاي گنبدي در شرق بشمار مي‌روند درين مقاله مورد بحث ما نيست. غارها يا معابد زيرزميني آشوكا نيز حاوي آثار هنري مهمي نيستند كه مي‌توان در آن اثر دست نفوذ هنر و معماري هخامنشي را ديد از آن جمله است غارهاي موريائي برابر Brabar و نگارجوني Nagarjuni كه در كوه كنده شده اند. از غارهاي نگرجوني،غارهاي مقدس گوپيكا Gopika واهي ياكا Vahiyaka و وداتيكا Vadathika داراي سنگ نوشته‌هائي از داسارتها Dasartha ،نواده آشوكاست و از چهار غار برابر سه غار كارنا Karna،سوداما Sudama و ويسوا جوپري Uisva jhopri داراي سنگ نوشته از خود آشوكاست. چهارمين غار ازين گروه غار لماس ريشي Lomas Rishi است كه داراي سنگ نوشته و تاريخ معين نيست اما با بررسي هنرشناسان معلوم شده است كه يك غار آشوكائي است و در مدخل آن قديمي ترين كنده كاري سنگي در سراسر هند موجوديت يافته است. اين كنده كاريها در دو رديف است: يك رديف نقش فيلان است كه در برابر استوپاهاي مقدس نيايش مي‌كنند،در رديف بالائي نقشهاي هندسي منظم حك شده است.بنظر ميرسد كه درينجا نفوذ معماري و هنر غرب و بخصوص ايران هخامنشي،بطوري تحت تأثير هنر بومي هند قرار گرفته است كه آثار آن بكلي نامحسوس شده،هميشه جائيكه تحت تأثير سنن ملي و شعائر مذهبي فيل جاي حيوانات ديگر را مي‌گيرد،اين وضع پيش مي‌آيد. نقش فيل از كارهاي هنري اصيل هند است و سابقه اي طولاني دارد،با اينكه درين مرحله آنرا بايد يك نوع تجديد حيات هنري بشمار آورد نه ادامه مستقيم. بررسي بناها و ساختمانها و سنگ نويسي‌هاي آشوكا حوصله اين مقاله خارج است،درين گفتار ما از نفوذ ايران در آثار هنري هند آشوكا بحث مي‌كنيم و درين مرحله سرستونها بهترين و قوي ترين گواه بر وجود اين نفوذ مؤثر بشمار ميروند. نخستين سرستون آشوكائي را كلنل وادل در پاتالي پوترا يافت،درين سرستون اثر شديد هنر مغرب آسيا و بخصوص ايران هخامنشي نمودار است. خود كلنل وادل درباره اين سرستون مي‌نويسد: اين سرستون يك پديده كاملاً تخت جمشيدي (پرس پليس) است،البته حامل اثرات هنر يونان نيز هست،اما ازين لحاظ با مجسمه‌هاي هندي و يوناني كه در پنجاب يافته شده قابل قياس نيست. اين سرستون در محوطه قصر خود آشوكا كه در پاتالي پوترا ساخته شده بود،يافته شده و باحتمال قوي بدستور خود او و توسط هنرمندان در پارس ساخته و پرداخته شده است9. ويلر Wheeler  درباره اين سرستون عقيده جالب و قاطعي دارد. وي مي‌نويسد: اين سرستون نمونة خوبي است از اقتباس و تقليد هنرمندان موريائي از كارهاي نخستين هخامنشيان و حتي مي‌توان گفت كه ساخته شده دست هنرمندان پارسي است10.

 

 

 

100_100_4

 

100_100_1

 

8- سرستون چوبي طاق بستان

7- سرستون چوبي سبزوار

6- سرستون چوبي از قم

5- سرستونهاي هخامنشي (پرس پليس) تخت جمشيد آپادانا از هر تسفلد

4- سرستون پاتالي پوترا

3- مدخل غار لومارساريشي نخستين نمونه سنگ نگاري هند از سالنامه باستان شناسي هند   

 

 

اين حكم ويلر صحه گزاري جالبي است بر رأي و عقيده آنكسان كه معتقدند هنرمندان ايراني در دستگاه آشوكا كار مي‌كرده اند و گروه گروه پس از انقراض هخامنشيان و از هم پاشيدن بساط آن شاهنشاهي بار سفر بربستند و بهند آمدند،درست مانند عصر مغولان كه هنرمندان و شاعران ايراني از ايران گريختند و به هند پناه بردند،اما در مورد راي بالا يك اشكال وجود دارد و آن اينست كه اگر اين سرستون و نظائرش را ايرانيان ساخته اند چرا اثرات نفوذ يونان در آن اينچنين فراوان است،جواب اين سئوال نيز ساده است و بايد گفت،هنر هخامنشي يك گلچيني مطلوب از هنر باستان بود با تركيب و شكل واحد برپايه هنر هخامنشي،بنابرين انتقال بعضي از مظاهر هنر يونان در كنده كاريها و معماري هند موريائي ازين راه بسيار ساده و منطقي بنظر مي‌رسد. اما حكم قطعي اينست كه اين سرستون و ستوني كه در زيرش قرار داشته است اگر فرزند و فرزندزاده ستونهاي تخت جمشيد نباشد،تقليدي از همان ستونها است كه تكامل يافته و به اين صورت جلوه گر شده است. رولند Benjamin Rowland درباره اين سرستون نظريه جالب تري دارد و مي‌گويد: اين سرستون را با سرستونهاي جديدي كه در كردستان يافت شده مقايسه كنيد تا مشابهت آنها را با همديگر بسادگي دريابيد،سرستونهاي كردستان پديده‌هاي نويني هستند برپايه سنتها و روشهاي هنري باستاني در نواحي غربي ايران و در ميان مردمي كه بيش از هر گروه ايراني ديگر سنتهاي باستاني را نزد خود عزيز و گرامي داشته و در حفظ آن كوشيده اند. هرتسفلد11نيز هنگام بررسي هنر ايران باستان به اين سرستونها اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: اين سرستونها آثار همان هنر قديمي است كه دوباره شكوفان شده و البته آثار هنر يونان نيز در آن هويداست،ساختن اين سرستونها در كردستان از قرن هفتم ببعد آغاز شد و سپس در نواحي ديگر ايران معمول گرديد12.

 

 

14- ترپكوتا از هارپا (هند قديم)

13- زير سرستون تخت جمشيد

12- زير سرستون زنگوله اي تخت جمشيد  

11- زير سرستون سارانات

10- سرستون راهپوروا

9- سرستون راهپوروا – موزه كلكته  

 

18- سرستون با پيكرة حيوانهاي مختلف از جمله فيل و انسانهاي افسانه اي 

17- مجسمه برنزي دو سر از اسناد قرن 7 و 8 پيش از ميلاد موزه بروكسل

16- مهر از ايران قديم

15- اشياء فلزي از موهنجودارو (پاكستان) از گزارش مارشال

 

21- سرستون سانچي و تختك ساده آن

20- كنده كاري در سنگ از بهارهوت،قرن اول ميلادي

19- مجسمه از موهنجودارد (پاكستان)

 

 

معروفترين و جالب ترين آثار هنري كه از آشوكا برجاي مانده است،ستونهاي منفرد سنگي است كه بدان ستون ياد بود يا ستون فرمان داد كه ستوني از مرمر سفيد در كنار اين دريا نصب كنند و برآن شرحي مبني بر عبور وي و لشگريانش از داردانل كنده كاري كنند. در حوالي ترعه سوئز نيز قطعات ستوني كه داريوش بر آن كتيبه اي نويسانده بود پيدا شده است. آثار نفوذ هنر آسياي غربي (بخصوص ايران هخامنشي كه وارث و تكميل كننده مجموع تمدنهاي اين سرزمينها بوده است) و يونان را در شكل كلي ستون،سبك تهيه آن و تكنيك اجراي آن مي‌توان مشاهده و بررسي كرد. اين نفوذ هنري و اثرگذاري،كه بايد در درجه اول و بمعناي وسيع كلمه آنرا نفوذ هنر هخامنشي دانست،مانند نفوذ هنر ايران در تكوين آثار سوفالي (سراميك) هند ايجاد يك مشكل مي‌كند. سراميك،ابتدا در بين النهرين بوجود آمد،در هنر و ايران توسعه و تكامل يافت. يك تكامل متوازي،آيا در مورد ستونها و سرستونها نيز اين تكامل متوازي قابل قبول است؟ البته شايد بتوان گفت كه تكامل در ايران مراحل عالي تري را پيموده باشد،در مورد ستونها نيز اين وضع كم و بيش وجود داشته است،اما آيا در مورد شكل زنگوله اي و سرستونها كه با شكل گل لاله آبي (لوتوس) گل مقدس هند،شباهت فراوان دارد،مي‌توان گفت كه تكوين اين شكل يك امر اتفاقي است؟ بعقيده بعضي از دانشمندان مظاهر اين هنر و جنبه‌هاي خلاقه آن در دو سرزمين مورد بحث تقريباً يكسان است در حالي كه برخي معتقدند پيدايش و تكامل آن در ايران مراحل عالي تري را پيموده است. مشكل ديگر كه درين مورد وجود دارد وبايد بررسي شود اثر هنر يونان است،كه در شاخه هندي اين مكتب هنري آريائي در آسياءبيشتر بچشم مي‌خورد. در ايران ميان مكتب يوناني و مكتب آسياي غربي يك تلفيق بوجود آمد و ما نمي‌دانيم اثر يونان كه در هنر موريائي ديده مي‌شود اثر مستقيم هنر يوناني است،يا اين اثر گذاري در مرحله دوم و توسط هنر هخامنشي كه حاوي هنر يونان نيز بود صورت گرفته،فرضيه دوم طرفدار بيشتر دارد. ستونهاي فرمان آشوكا از سنگ ماسه بسيار خوب تراشيده شده و ساب آنها عالي است و همين ساب هنرشناسان را وادار

  مي‌سازد كه اعتراف كنند هنرمندان موريائي درين كار از هنرمندان هخامنشي تقليد مي‌كرده اند و شايد ازيشان تعليم مي‌گرفته اند،اگر چه هندشناسان معتقدند كه ستونهاي ياد بود در هند مخصوص آشوكاست و پيش از وي وجود نداشته،اما آشوكا در هفتمين ستون يادبودش،به سابقه امر اشاره مي‌كند و مي‌نويسد كه اين كار يعني تهيه ستون نوشته دار پيش از وي نيز معمول بوده است13.

 

 

25- تخت جمشيد پيكره شير از قرن ششم پيش از ميلاد بقول گدار اثرات هنري آسور در آن

24- پيكره شير تخت جمشيد ايوان بزرگ قرن پنجم

23- ساغر طلائي همدان – شيربالدار قرن پنج پيش از ميلاد

22- شير ماسار  - موزه پتنا  

 

28- مجسمه شير در جنوب هند متعلق به قرن هشتم و نهم كه عظمت يافته اما اصالت خود را از دست داده است در حاليكه هنوز اثر هنر هخامنشي و موريائي در آن ديده مي‌شود

27- شير سانچي در گوشه شمال غربي عكس

26- شيرهاي سارانات

 

 

اما اين ستونهاي موجود داراي ساب ويژه اي هستند و از روي اين ساب و سبك خاص هنري ما همه را آشوكائي ميدانيم حتي اگر چند نمونه از آن بدلائل مختلف مربوط به عصر پيش از آشوكا باشد14. از سرستونهاي آشوكا كه از لحاظ كار فعلي ما قابل توجه اند اين چند عدد را نام مي‌بريم: ستونهاي سارنات Sarnath سانچي Sanchi،ويسالي Vaisali،سانكيسا Sankissa،دو ستون در رامپوروا Rampurva و ستونهاي لوريا نادان گره Laurya Nadangarh كه همه داراي سرستونهاي كنده كاري شده هستند. مشابهت ميان اين سرستونها و سرستونهاي كنده كاري شده و مجسمه دار هخامنشي را مي‌توان در موارد زير خلاصه كرد, شكل كلي سرستونها،جلاي فوق العاده عالي آن،حالت ندا كننده حيوانات سرستونها و جزئيات بسيار در هر سه مورد كه بدان اشاره نمي‌كنيم.

 

 

32- جواهرنشان از ايران گرگان تورنگ تپه – دو هزاره اول پيش از ميلاد. موزه فيلادلفيا

31- مكرر – نقش سراميك شكسته از هند

31- طرح كاشي ما قبل تاريخ

30- قسمتي از تاج پيگو

29- گري فين از پاتالي پوترا 

 

 

تفاوتهاي اساسي ميان اين ستونها و سرستونها با ستونها و سرستونهاي هخامنشي عباتند از: نقش خود ستون در هند ستونها داراي سطح قاشقي هستند يعني فرورفتگيهاي ناو مانندي از بالا به پائين دارند. ستونهاي پازارگاد نيز مانند ستونهاي هندي صاف و بدون نقش مي‌باشند. ستونهاي پاسارگاد و تخت جمشيد هم ستونهاي ساختماني هستند و حامل سقف اند در صورتيكه ستونهاي آشوكا ستونهاي منفرد خبر دهنده يا فرمان مي‌باشند. در ستونهاي تخت جمشيد سر ستون مستقيماً بروي ستون قرار داده شده است در صورتيكه در ستونهاي هند حيوان را روي يك سكوي كوچك يا سيني يا تختك قرار داده اند و اين تختك روي قسمت زنگوله اي ستون قرار گرفته است و اين مهمترين اختلاف موجود ميان دو رده ستون مورد بحث ماست. در ستونهاي هخامنشي در زير ستون يك ته ستون بشكل زنگوله اي (تخت جمشيدي) قرار دارد و در هند اين شكل زنگوله اي به بالاي ستون و زير تختك منتقل شده و ما نمي‌دانيم كه اين اقتباس از هنر هخامنشي است و يا نفوذ هنر بومي هند يعني شكل گل لوتوس. با بررسي اساطير و سنن مصر و هند به اين نتيجه مي‌رسيم كه اين هر ملت به اين شكل بستگي و علاقه معنوي داشته اند15. هدف هخامنشيان را در طرح اين شكل نمي‌توانيم تعيين كنيم و هرگز نمي‌توانيم اظهار كنيم كه قصد هنرمندان ايراني درين طرح تقديس و تجليل گل لوتوس،كه در هند از مقدسات است بوده باشد16. اما در هند اين گل از لحاظ سنن و شعائر مذهبي داراي ريشه‌هاي عميق است چه از لحاظ فرهنگ و تمدن و دائي و چه از لحاظ آئين بودائي. كوماراسوامي Coomaraswami  معتقد است كه اين طرح داراي يك اساس و پايه و دائي است17. در حاليكه ميترا Mitra آنرا بكلي رد مي‌كند18. در هر صورت بطور قطع نمي‌توان گفت كه اين طرح در دو نقطه مختلف يكي يكي ظاهر شده يا ظهور و تكامل آن در هر منطقه به منطقه ديگر بستگي داشته است. آنچه مسلم است اينست كه در هر دو منطقه نمونه‌هائي از آن پيدا شده است با اين تفاوت كه در طرح‌هاي هندي انحناي آن بيشتر و داراي شكم دادگي است اما از مشاهده و مقايسه آنها مي‌توان دريافت كه داراي اصل و ريشه مشترك است.

 

 

36- طرح روي يك قطعه سراميك

35- مجسمه از شمال غربي هند از گانگولي و گواسمي

34- مجسمه از شوش

33- مجسمه سوفالي از ايلام 

 

 

ايران و هند از اعصار خيلي كهن با هم ارتباط هنري داشته اند و چون اصل و منشاء هر دو يكي بوده است تشخيص اثرات هنري يكي بر ديگري مشكل است،اما از طرف ديگر چون هند بيشتر از طرف غرب متأثر بوده است مي‌توان گفت كه اثر ايران بر هند خيلي بيشتر بوده است،بخصوص كه مي‌دانيم امپراتوري هخامنشي تا سند و پنجاب گسترش يافته بود و ايران برين قسمت از هند تسلط و حكمراني داشت و موريائيها هنگامي برپا خاستند و شكوه يافتند كه هخامنشيان غروب كردند و اينان در خود يك نوع جانشيني آن شاهنشاهان را احساس كردند و خواهي نخواهي هنرمندان موريائي هنگام خلق آثار هنري موريائي تحت تأثير هنر و نظامات حكومتي هخامنشي قرار داشتند،اگر چه مي‌خواستند كه اين نفوذ و انگيزه بزرگ را نديده بگيرند و تا حدود امكان فرمها و شكلهاي تازه بسازند،يعني اين آثار هنري در عين حال كه حامل سنن معنوي و جلوه‌هاي تكاملي هنر آريائي درين قسمت از جهان است،آن جلوه‌هاي مشترك هنري را كه طي قرنها در ميان آريائيهاي اين دو منطقه وجود داشته و گسترش و تكامل يافته و حالتي بالاتر و قوي تر از هنر و سنت پيدا كرده،حفظ مي‌كند و حتي بعضي از خصوصيات قراردادي و اصولي هنر آسياي غربي نيز درين آثار هنري بچشم مي‌خورد،در حاليكه هنرمندان هندي آنچه را كه بسادگي قابل تغيير بوده،تغيير داده اند و هر چه توانسته اند به مخلوقات خود رنگ هندي داده اند.

 

 

 

ستونهاي هخامنشي با آن سرستونها و آن زير ستونهاي بشكل گل لوتوس يا زنگوله (معروف به ستونهاي تخت جمشيدي) را هنرمندان هندي ديدند و پذيرفتند و سرمشق قرار دادند. اين مشاهده درين هنرمندان اثري بزرگ گذاشت و اين اثر را در سبك و تكنيك بيش از شكل كلي مي‌توان يافت19. اين عامل يعني اثرگزاري هنري هخامنشيان بر موريائيها توأم بود با الگو قرار گرفتن نظامات اداري و روشهاي سياسي شاهنشاهي ايران براي امپراتوري موريائي و اين عامل دوم بود كه اقتباس هنري را اجتناب ناپذير مي‌ساخت،موريائيها مي‌خواستند،دربارشان مانند هخامنشيان از لحاظ هنر نيز ممتاز شود،در هر دو دربار هنرمندان تشويق مي‌شدند و با حقوقهاي گزاف بكار گماشته مي‌شدند و حتي اسپونر مي‌نويسد كه آشوكا براي حمايت از هنرمندان خارجي كه در دربارش كار مي‌كردند و البته بيشتر از همه ايرانيان بودند،قانون خاصي وضع كرده بود. اين امپراتوران مي‌خواستند كه مانند شاهنشاهان هخامنشي عماراتي بسازند كه معرف قدرت،عظمت و تقواي مذهبي ايشان باشد اعتقاد به خدا و عوامل ناشيه از آن،در هر دو فرمانروا مشترك بود. بنابرين مي‌توان گفت كه نفوذ همه جانبه هخامنشيان در خلق اين آثار هنري موريائي غير قابل انكار است.

 

38- مدال از بهاروت،موزه كلكته

37- مدال از بهاروت،موزه كلكته  

 

 

روش و سبك هنر و معماري موريائيها يك سبك خاص بود كه با سبكهاي قبل و بعد بكلي متمايز شمرده مي‌شود،اما قدر مسلم اينست كه اين اسلوب در خلق اسلوبهاي بعدي هندي اثرات فوق العاده داشت. با بررسي اسلوب معماري بناهاي بهارات و سانچي كه متعلق به اعصار بعدي است و نفوذ و اثر ستونهاي ياد بود آشوكا،سرستونهاي زنگوله اي يا استكاني،حيوانات متوج و جزئيات ديگر كاملاً مشهود است اما آثار انحطاط نيز در آن ديده مي‌شود. درباره حيوانهاي متوج كه بر فرق ستونهاي آشوكا قرار داده شده اند اين مسئله مهم است كه اين حيوانات چگونه آمدند و بر سرستونهاي آشوكا نشستند؟ آيا در محل و توسط هنرمندان هندي دربار موريائيها خلق شدند و يا مستقيماً از سرستونهاي هخامنشي تقليد و نمونه برداري گرديدند،درباره هيچيك از دو احتمال نمي‌توان نظر قطعي داد،يعني با اينكه اثر معماري و هنر سرستونهاي هخامنشي بسيار مهم و مؤثر بوده است. ناگفته نبايد گذاشت كه آثاري ازين حيوانهاي مقدس در سنن و شعائر و ادبيات فولكلوريك بومي قديم نيز مي‌توان يافت. رامپراساد چاندا Ramprasad Chanda اين حيوانها را يكي يكي با حيوانات مهمي كه در ميتولوژي برهمني يافت مي‌شود مقايسه و تطبيق مي‌كند و سرانجام نتيجه مي‌گيرد كه سرچشمه اصلي آن را بايد در يك اعتقاد مذهبي اوليه كه براساس پرستش و احترام به درخت متكي است جستجو كرد20. در تعويذهاي گلي پخته شده و پيش از باستان هند نيز نمونه‌هاي جالبي كه مي‌تواند مبدأ و منشأ اين پديده‌ها باشد،يافت مي‌شود21. حال اگر بدوره‌هاي قديمي تر برگرديم مشاهده مي‌كنيم كه در ايران نيز نقش حيوانات تقديس شده در علائم مجسمه‌هاي سنگي هخامنشي و حتي بعضي اشياء فلزي پيش از هخامنشي ديده مي‌شود،در حاليكه در هند در آثار سوفالي پيش از باستان و بخصوص در ميان تعويذها نقش اين حيوان‌هاي مقدس دو سر زياد ديده مي‌شود. در ميان اشياء سوفالي و فلزي مكشوفه در آسياي غربي و دره سند (موهن جودارو) نيز پيكره‌هاي كوچك از حيوانهاي دو سر وجود دارد. شباهت اين اشياء به سنجاقهاي فلزي تزئيني لرستان نيز قابل توجه است و ما مي‌دانيم كه عصر درخشش تمدنهاي كهن آسياي غربي،دره سند و لرستان بر عصر شكوه تمدني هخامنشيان و موريائيها تقديم داشته است. اكنون اگر بتوانيم ثابت كنيم كه پديده اصلي كه هنرمندان عهد هخامنشي را به خلق اين سرستونها رهبري كرد اين آثار هنري بوده است،اين مسئله نيز خود ثابت مي‌شود كه همين پديده‌ها،چه در هند و چه در آسياي غربي الگوي نهائي و انگيزه اصلي طرح حيوانات تقديس شده كه بر فرق سرستونهاي عظيم آشوكائي نشانده شده اند،نيز بوده است. از طرف ديگر هرتسفلد طرح ريشه اين ستونهاي تخت جمشيدي را به عصر پيش از هخامنشيان متعلق مي‌داند22وبطوريكه ديديم در هنر باستاني هند نيز آثاري مشابه با اين پديده‌ها مي‌توان يافت و چون ستونهاي آشوكا بر خلاف ستونهاي تخت جمشيد حامل سقف نيست از لحاظ تكنيك نيز نمي‌توان گفت ستونهاي آشوكا تقليد از ستونهاي هخامنشي است. پس از دو رده ستون،هخامنشي و موريائي هر دو از يك ريشه و منشأ بوده اند و هر دو تكامل متوازي داشته اند،اما در اجرا ملاحظه مي‌كنيم كه در ستونهاي آشوكا علائمي شبيه علائم معماران و هنرمندان هخامنشي حك شده است،آيا اين فرضيه درست نيست كه اين سرستونهاي ايراني حامل هيكلها و پيكره‌هائي بود كه براي هنرمندان هندي شناخته شده و آشنا بود،آنچه كه از هنرمندان ايراني ياد گرفتند و در كار خود مجموعة هنري،تكوين قيافه و هيكل اعلام كننده و ندادهنده حيوان سرستون و مقداري از جزئيات ديگر،آنچه مسلم است اينست كه اين چرخ آشوكا انعكاسي است از يك نشانه مقدس و فولكلوريك تاريخ پيش از باستان هند،كه آثار و شواهدي نيز از فرم اوليه آن در بعضي آثار متعلق به اين عهد ديده مي‌شود و بعدها همين اثر و نشانه مقدس در كارهاي هنري مذهبي براهمائي و بودائي نيز جلوه گر شد و در عصر مورائيها به كمال رسيد. هنر موريائي در عصر آشوكا را مي‌توان جلوه اي از هنر سنتي هند دانست كه با شدت بسوي آسياي غربي و بويژه ايران گرايش دارد و اثرگيري كرده است،يعني اگر از قديم ترين زمانها پيدايش دو جلوه را مقارن و معاصر بدانيم،هر دو با يك تكامل متوازي پيش رفته اند منتها در تمام اعصار اين تكامل متوازي با اثرگذاري شاخه غربي بر شاخه شرقي توأم بوده است.

 

 

 

ناگفته نبايد گذاشت كه اگر منشأ و سرچشمه اين دو مكتب هنري مشابه را آثار سوفالي قديمي بدانيم بايد به بررسي بين النهرين و سند و پنجاب نيز درين مورد بخصوص بپردازيم. هنر هخامنشي و هنر موريائي از يك ارتباط و مشابهت دائمي برخوردار بوده است،اگر حيوان‌هاي موجود در سرستونهاي دو مكتب معماري هندي و ايراني را بررسي كنيم مي‌بينيم كه در شاخه ايراني چهار حيوان ديده مي‌شود: شير،گاونر،شيرافسانه اي و انسان بالدار. در مقابل موريائيها اين شكلها را بكار برده اند: شيرتنها،شيردوسر يا دوشير كه پشت بهم داده اند،گاونر و فيل كه همه داراي هيئت حقيقي بوده اند و البته در هنر هند قديم پيش از مورائيها نيز بي سابقه نبوده اند،منتها بواسطه اينكه از مواد اوليه سست تهيه شده اند دوام نيافته از بين رفته اند و البته نكات مشترك مهمي نيز با آثار هنري آسياي غربي داشته اند.

 

40- سرستون اماراواتي يا شير،قرن سوم،موزه گويمه پاريس،از كتاب گيرشمن

39- دوري هخامنشي از كتاب گيرشمن 

 

 

اما با دقت در جزئيات اين آثار،مي‌توان سايه هنر آسياي غربي و ايران را بسادگي دريافت كه از آن جمله است چشمان شير سارنات و اين اثر مشهور در درجه اول متعلق به ايران است،سپس بين النهرين و يونان. اين مجسمه‌هاي آشوكائي را مي‌توان بدو رده تقسيم كرد: گروهي مانند شير سارنات كه در حد اعلاي هنر موريائي است و اثر هنر خارجي در آن كاملاً مشهود است،گروه ديگر مانند فيل سانكسيا Sankissa كه چهره اي كاملاً بومي و محلي دارد. همانطور كه ذكر شد اين آثار هنري داراي يك رشد متوازي و هم آهنگ بوده اند،بعضي اوقات درين رشد اثر شديد شاخه غربي خودنمائي مي‌كند و اثر شاخه شرقي را تحت الشعاع قرار مي دهد. يك نمونه كامل ازين اثرگيري،مجسمه اي است گلي كه در مغرب شبه قاره پاكستان فعلي يافته شده و بسيار سومري است. برجستگي خاص و تفاوت اساسي موجود ميان ستونهاي آشوكا و ستونهاي داريوش وجود آن سكوي كوچك يا تختك است كه در ستونهاي آشوكا زير پاي حيوان يا حيوان‌ها قرار داده اند. اين سيني يا تختك را در ستونهاي تخت جمشيد نمي‌‌توان يافت. در ستونهاي آشوكائي اين تختك خلق و ابداع شده است و شك نيست كه اين خلق بيش از هر چيز به منظور حفظ و تقويت سنتهاي مذهبي قديم صورت گرفته. در ميان هر تختك‌هاي موجود،تختك زير پاي شيرهاي آشوكا در سرستون سارنات حلب توجه مي‌كند،اين قطعه سنگ كوتاه استوانه در پهلوهاي خود نقش چهار حيوان دارد كه چهار چرخ آشوكائي را از هم جدا مي‌كنند. اين چهار حيوان عبارتند از: شير،گاو،اسب و فيل. بعقيده رولاند اين حيوانها يادگار سنن عصر ودائي و تمام ستون بطور كلي واحدي است خلق شده بر اساس معماري و هنر آسياي غربي و شكل اسب اثر نفوذ هنر يوناني است23 . شير گاو نر اثر هنر هخامنشي و فيل بايد مربوط باشد به فيل شاخدار كه در سكه‌هاي سلوكي ديده مي‌شود24 . تختك زير پاي حيوانها درين سر ستون بقدري تحت تأثير هنر غرب آفريده شده كه مي‌توان گفت توسط هنرمندان نواحي غربي امپراتوري هخامنشي يا يونان اجرا شده. سنتهاي هنري و اصول فني معماري آسياي غربي و بخصوص ايران هخامنشي درين سر ستون كاملاً مشهود است و وقتي كه اين مسئله يعني نفوذ هنري را با نفوذ سياسي و اجتماعي هخامنشيان در دستگاه موريائيها توأم سازيم بي اختيار به گفته ويلر ايمان مي‌آوريم كه نوشت25 : پس از سقوط هخامنشيان،هنرمندان ايراني و صنعتكاران درباري دستگاه امپراتوري موريائي را بعنوان دربار جانشين هخامنشي براي بروز نبوغ هنري خويش مناسب يافتند و به اين كشور كوچ كردند. نتيجه اين كوچ خلق اينهمه اثر هنري ممتاز بود. اما درين مورد نيز ناگفته نبايد گذاشت كه حتي اگر اين شاهكارها توسط ايرانيان هم ساخته شده باشد،اصالت هندي خود را حفظ كرده است. هنرمندان بدستور امپراتوران ذوق و سليقه هنديان را در نظر داشتند و مظاهر سنتي ايشان را در خلق اين آثار گنجاندند. اين يك تقليد نبود يك اقتباس كلي و جامع بود. يكي ازين مظاهر خلق و ابداع برافراشتن ستونهاي فرمان بود كه مخصوص آشوكاست. ستونهاي نوشته دار با نقش‌ها و پيكره‌ها بمنظور تبليغ آئين بودائي و بزرگداشت شيوه‌هاي مقدس امپراتوري،بنابرين بايد گفت كه هنرمندان ايراني با آثار هنري ايران در مورد خلق اين ستونها يك همكاري و اثر گذاري محدود ولي قوي و مؤثر داشته اند. اما در مورد گروه ديگر ازين تختك‌ها بايد گفت كه آنها كاملاً هندي هستند،مانند آنكه زير پاي شير رامپورو است و تختك‌هاي سرستون لوريا وسانچي. براي يك بررسي كلي و خلاصه كردن آنچه تا بحال گفته ايم بايد نمونه‌هاي محتلف را با هم مقايسه كنيم: در برآورد هماننديها نخست بايد از ساب خاص هخامنشي كه در هر دو دسته رده بندي شده مشترك است نام ببريم،اين جلاي اعجاب آورر شاهكارهاي خلق شده و خاص مكتب هنري هخامنشي است كه در هند تقليد شده. دوم برداشت عمومي اين ستونها و مفهوم كلي ساختماني آنهاست. سوم جزئيات در طرحها و پيكره‌ها،مثلاً در چهره شير و حيوانهاي ديگر و طراحي خاص گلها و گياهان خانه‌هاي گرد و شكلهاي شبيه چرخ و سبك هنري خاص حيوانهاي چهار گانه روي سطح خارجي تختك،در سر ستون سارنات و حتي هيئت عمومي و شكل حيوانهاي اصلي سر ستونها. بديهي است در ميان نقش‌ها و پيكره‌ها تفاوتهاي اساسي نيز موجود است،نخستين فرق اساسي عبارتست از هدف اصلي سازنده در برداشت كلي،ستونهاي تخت جمشيد ستونهاي ساختماني است،در حالي كه ستونهاي آشوكا را مي‌توان ستونهاي آگهي يا يادبود خواند. متأسفانه تاكنون يك ستون كامل ساختماني از دوره موريائيها نيافته ايم انا با تحقيقات هنرشناسان و دانشمنداني كه درباره هند باستان مطالعه مي‌كنن به اين نتيجه رسيده ايم كه آن ستونهاي ساختماني موريائي از هر لحاظ تحت تأثير هنر و معماري هخامنشي ساخته شده اند،در حاليكه اين اثر را در ستونهاي منفرد فرماني آشوكا كمتر مي‌توان يافت. تفاوت اساسي فقدان كامل تختك در ستونهاي تخت جمشيد است،قرار دادن تختك در زير پاي حيوانها از ابتكارات خاص هنرمندان عصر آشوكاست. سوم فقدان كامل زير ستونهاي هند است.در حاليكه مي‌دانيم ستونهاي تخت جمشيد بر فراز زير ستونهاي زنگوله اي شكل معروف به پرس پليسي نهاده شده اند.ستونهاي پازارگارد نيز زير ستون،مانند تخت جمشيد نداشت اما مانند ستونهاي موريائي نيز نبود كه مستقيماً روي زمين قرار داده شود،آنها روي سكوي مربع سنگي نهاده شده بوده اند. چهارم تفاوت اساسي از لحاظ هيئت عمومي،تناسب و زيبائي و تركيب است. بعضي از هنرشناسان ستونهاي آشوكا را ازين لحاظ در سراسر جهان بي نظير و ممتاز مي‌دانند. آنچه كه در هر دو مكتب مشترك است عبارتست از: شكل زنگوله اي سر ستونها كه در محفل باستانشناسان بدان تخت جمشيدي گفته مي‌شود و داراي منشاء سنتي و باستاني است،براي هر دو ملت و ما نمي‌دانيم كه در ايران نيز هدف تجسم گل لوتوس بوده است يا چيز ديگر،و به احتمال قوي منشاء اصلي براي همه همان گل لوتوس بوده است26 . حيوان‌هاي مقدس نيز در سنت‌هاي هنري هر دو شاخه وجود دارد كه در بالا بدان اشاره كرديم و دليل برين است كه در هر دو سرزمين تمدنهاي قديمي وجود داشته و با ريشه‌هاي مشترك و ارتباط دائم تكامل يافته در قرنهاي ششم تا سوم پيش از ميلاد شكوفان شده است. درباره ريشه عوامل مشترك،هنوز نمي‌توان بطور كامل اظهار نظر كرد،اگر در بررسي اين مظاهر اشتراك ايران هخامنشي را اصل و منشاء بدانيم و هنرهاي سنتي را مهمترين عوامل فرض كنيم،بايد به تركيب و نحوه اجراي هنري كه كاملاً هندي است،نيز توجه داشته باشيم واعتراف كنيم كه در جريان ارتباطات هنري،هند بيشتر گيرنده بوده است و اين مطلب از تاريخ خود موريائيها نيز برآورده مي‌شود. دولت هخامنشي كه در عصر اعتلا يك دولت جهاني بود و سنتهاي هنري هخامنشي كه در عصر اول هخامنشيان به اوج رسيد،در عصر افول و سقوط ايشان در سراسر جهان متمدن آنروز گسترش داشت و مطلوب شمرده مي‌شد. بويژه در هند كه از استانهاي پر خير و بركت اين شاهنشاهي بود،خاك طلاي هند به ايران مي‌رفت و عاج سند مورد استفاده هنرمندان ايران قرار مي‌گرفت27 در دربار شاهنشاهان هخامنشي نيز هنرمندان خارجي فراوان بودند و بدون شك خنديان نيز بوده اند،دليلي نداريم كه وجود هنرمندان ايراني را در دربار موريائيها نپذيريم،نفوذ ايران بر هند نتيجه يك مبادله فرهنگي بود،مبادله اي كه هند بيشتر گيرنده بود و ايران دهنده. امپراتوري آشوكا از لحاظ جنبه جهاني كه داشت شبيه و هم آهنگ با امپراتوري داريوش بود با اين تفاوت كه در امپراتوري آشوكا دين عامل مهمتري شمرده مي‌شد،آشوكا الگوي نظامات اداري خود را از هخامنشيان گرفته بود اما آنرا بر پايه سنن ملي هند و آئين بودا استوار و هم آهنگ ساخت.

مظاهر سازندگي و معماري آشوكا نيز اثر مستقيم و غيرمستقيم نمدن هخامنشي بود،آشوكا هم مي‌خواست نامش مانند داريوش بعنوان يك امپراتور مقدس جاودان گردد و براي رسيدن به اين هدف راهي بهتر از سنگ نويسي و خلق آثار پرشكوه از مواد سرسخت يخني سنگ نيافته بود،همان راهي كه داريوش در آن قدم گذاشت و موفق شد. بنابراين در بررسي كلي به منظور كشف ريشه اشتراك بايد اين عوامل را در نظر داشت:

1-سابقه فرهنگي مشترك.                           

2- ارتباط هنري و فرهنگي دائمي.                                    

3- مشابهت از لحاظ جزئيات.                                       

ازين مراحل كه بگذريم بايد به موارد افتراق كه نتيجه سنن خاص،موضع جغرافيائي و عوامل بومي و محلي است اشاره كنيم،در مقابل عوامل مهم ارتباطي،مهاجرت‌ها،جنگها، كششهاي ديني و روابط سياسي و اجتماعي و اقتصادي كه دو ملت با هم برقرار كرده بودند. براي بافتن اصل و منشاء حيوانهاي مقدس كه بر كرسي ستون نشانده شده اند بايد به بررسي هنرهاي سنتي هند بپردازيم،درين بررسي متوجه خواهيم شد كه چهار نوع پيكره در هند قديم وجود داشته و هنرمندان را به خلق اين پيكره‌ها رهنمون شده است:

 

 

44- كنده كاري روي عاج

43- تخت جمشيد،جنگ با حيوان هيولا

42- استوپاي شماره 2 سانچي با حيوان هيولا

41- سرستون شيردار از ماتهورا

 

 

1-پيكره‌هاي كوچك حيوانات.                                 

2- مجسمه‌هاي كوچك مقدس از وجودهاي بشري.                                    

3- نگين‌هاي كوچك كه بشكل پيكره و نقش تجسم مي‌يافته است.                             

4- اشياء سوفالي.                                 

بعضي ازين اشياء با نمونه‌هاي ايراني شباهت فراوان دارند از آنجمله است يك سرشير كه در ماسار Masarh ايالت بهار يافته شده و اكنون در موزه پتناست،آنرا با سرشير در ساغر طلائي معروف همدان مقايسه كنيد28 ،سپس اين سرها را با سرشيرهاي تخت جمشيد و ستونهاي آشوكا مطابقه مي‌كنيم و درمي‌يابيم كه دوبدو بهمديگر شباهت بسيار دارند. سر گاوهاي مقدس را با مجسمه‌هاي مشابه آن در عصرهاي نخستين هخامنشي مقايسه مي‌كنيم. در نواحي غربي هند پيكره‌هائي مشابه اين مجسمه‌ها يافته شده،بحصوص در معابد زير زميني سانچي كه كنده كاريها و سنگتراشيهاي برجسته در ورودي آن حاوي نقشهاي بسيار جالب است. وقتي كه بررسي خود را ادامه دهيم و كوشش كنيم كه نمونه‌هاي اصيل اين آثار را كه الگوي بومي و محلي سرستونها شده اند پيدا كنيم،متأسفانه موفقيت چندان نداريم و خواهي نخواهي متوجه فرضيه هرتسفلد مي‌شويم كه معتقد است الگوي اساسي مجسمه‌هاي هخامنشي نمونه‌هاي چوبي بوده است كه از بين رفته،درينصورت آيا نمي‌توان گفت كه در هند نيز چنين وضعي وجود داشته و نمونه‌هاي اصلي را كه با مواد فسادپذير مي‌ساخته اند از بين رفته است؟ يا اينكه اينان مستقيماً از ايران اقتباس كردند،اما با كشفيات اخير مسلم شده است كه اين هنر و اين پيكره‌ها در هند پيش از موريائيها نيز سابقه داشته است. وادل در كاوشهاي خود موفق شد كه در پاتالي پوترا يك جفت گري فين (شير افسانه اي) كوچك پيدا كند،پيگو Pjggot اين گرفين‌ها را معرفي كرد و اعلام داشت كه بايد قسمتي از يك تاج باشند و افزود كه در يك كنده كاري سنگي در نقش رستم نيز يك تاج ديده مي‌شود كه حاوي گري فين است و به اين گري فين شباهت بسيار دارد29 پيگو توجه ما را بيك گري فين ديگر كه در افغانستان پيدا شده و بنظر وي واسطه است ميان هنر ايراني و هندي جلب مي‌كند30 . وي موارد ديگري نيز براي اين مقايسه و مطابقه يافته است. در مورد مشابهت اين گري فين با آن شيئي كه در تاج پادشاهان هخامنشي هست نمي‌توان اظهارنظر قطعي كرد كه آيا اين تقليد از آن است يا خود هيئت تكامل يافته يك هنر سنتي هند آريائي است. بنظر مي‌رسد كه در ايران و هند،در هزاره اول پيش از ميلاد،ميان آثار هنري بخصوص نقش‌ها و پيكره‌هاي انساني مشابهت‌ها و اشتراك‌هاي چشم گير وجود داشته است،از شباهت ميان يك قطعه سوفال شكسته هندي با نقش كاشيهاي ماقبل تاريخ در ايران اين مطلب روشنتر جلوه گري مي‌كند،آنكه از هند است به دره سند تعلق دارد و آنكه از ايران است از نواحي غربي است. مورد ديگر يافته شدن پيكره‌هاي كوچك زن است كه در هند و ايران وجود داشته و سير تكاملي آن كاملاً محسوس است. يافته شدن اين مجسمه‌ها ذليل براين مدعاست كه ازين لحاظ يك نوع تكامل هنري متوازي در ايران و هند وجود داشته است و هند آنقدر كه ما تصور مي‌كنيم از ايران قرض نكرده است و دست كم مايه اصلي از خود هند بوده است و نكته‌ها و الهامات جديد ايران،نقشها و طرحهاي قديمي را پرجلوه تر و زنده تر ساخته است،بعبارت بهتر هنر موريائي هند داراي دو منبع مهم بوده است:

الف: سنن و شعائر ملي و آئيني هندو،مربوط به عصر ودائي و مظاهر هنري اين سنن و شعائر كه البته در اصل با هنرهاي اوليه و بومي ايران قرابت و در آغاز وحدت داشته است.

ب: هنر و معماري شاهنشاهي هخامنشي كه خواهي نخواهي هند را نيز تحت تأثير خود قرار داده است. اكنون از مطالب مذكور در چند برگ گذشته نتيجه گيري مي‌كنيم: تريكوتاهاي (مجسمه سفالي آرايشي) هندي با تريكوتاهاي آسياي غربي داراي مشابهت و هم آهنگي است و حتي مظاهر نفوذ هنري فولكلوريك نيز درين مرحله مؤثر بوده است و ما درين مورد شواهد بسيار داشته ايم. درين ميان تزئينات و كنده كاريهاي اصولي و قراردادي مانند نقش كندوي زنبورعسل،مهره،چرخ و گلهاي زينتي كه در روي يك نوار ترسيم مي‌شوند و بعضي جزئيات ديگر از جمله چشمهاي مثلث حيوانها در هر دو مكتب يكسان است و اين دليل بر ارتباط دائمي و اثرات دو جانبه مهاجرت‌ها و رفت و آمد بازرگانان است،درينصورت بايد قبول كنيم كه بواسطه بكار بردن چوب و مواد سست ديگر آثار هنري پيش از آشوكا از بين رفته است. از لحاظ فني و اجراي هنري هنرمندان موريائي سخت تحت تأثير آنهم تأثير مستقيم هخامنشيان قرار داشته اند. چهره درخشان امپراتوري موريائي و جنبه‌هاي مختلف آن از جمله جنبه‌هنري مرهون اين ارتباطات فرهنگي و هنري با ايران بوده است. در عصر درخشش تمدني دره سند نيز،قرن‌ها پيش از عصر درخشش موريائيها،يك چنين وضعي وجود داشت.اما اين مطلب بهيچوجه دليل بر عدم استقلال اين اعصار از لحاظ هنر هند نيست و نميتوان گفت كه هنر هند در عصر موريائي فقط متكي بخارج بوده است،با بررسي اين آثار هنري بخوبي برداشت مي‌شود كه هنرمندان كوشش فراوان داشته اند كه از تقليد كاملاً پرهيز كنند،اين بناهاي عظيم و اين شاهكارهاي هنري همه تحت تأثير هنر هخامنشي خلق شد اما هيچيك تقليد صرف نبود و هنرمندان هند بيش از هر چيز از هنر بومي و محلي خود براي بركشيدن اين بناها و تراشيدن هيكلها و نقر و نقش سنگها بهره جوئي كردند و كامياب شدند. مشابهت ميان آثار موجود از دو مكتب مورد بحث و ميان مكتب هند و موريائي و مكتب‌‌هاي آسياي غربي و يونان بهيچوجه دليل برين نيست كه هند چيزي را براستي قرض كرده باشد. درباره فرم و شكل اين آثار بايد گفت كه اولويت با آسياي غربي است نه هند،هنرمندان هندي گاهي با اقتباس مستقيم يك اثر هنري را خلق و ايجاد كرده اند،مثلاً در مورد شكل زنگوله اي سرستونها،چون درين مورد ما از عصر مقدم هخامنشي آثار و شواهد بسيار در دست داريم اما از عصر پيش از موريائيهاي هند اثري نمي‌يايبم،خواهي نخواهي حق تقدم را به آسياي غربي و ايران مي‌دهيم،مگر اينكه اين فرضيه را قبول داشته باشيم كه درين عصر هنرمندان از چوب استفاده مي‌كردند و چوب فسادپذير بود و از بين رفت. در ارزشيابي اثرات هنر ايراني بر هنر هند موريائي بايد متوجه اين مطلب باشيم كه اين اثرگذاري در يك محيط خالي و معمولي صورت نگرفت،ما ديديم كه هنرمندان موريائي از الگوهاي ايراني استفاده كردند و به خلق آثار جديد پرداختند زيرا از طرفي امپراتوران و اداره كنندگان امپراتوري نگران غرب بخصوص ايران هخامنشي بودند و از طرف ديگر زمينه هنري از لحاظ سنتها و شعائر ملي و مذهبي و هنرهاي وابسته بدان آمادگي داشت. مبادلات هنري،پيش ازين هم ميان مكتب‌هاي اوليه سوفالسازي و فلزسازي در ايران پيش از باستان و هند كهن پيش از موريائيها وجود داشت و با هم به مرحله اوج رسيد،ولي هرگز نمي‌توان گفت كه اين هر دو مكتب هنري هند هاراپانا (پيش از موريائي) و موريائي سايه و شبحي كامل از مكتب‌هاي آسياي غربي است. اين اثر وجود داشت اما زمينه اي بسيار مساعد و غني هم فراهم بود. درين ميان نقش يونان را هم نبايد فراموش كرد،تمدن و فرهنگ يوناني كه در سراسر آسياي غربي اثرگذاري كرد البته در هند نيز عامل مؤثر،مهم و سازنده بود،بخصوص در دربار موريائيها كه موجوديتشان در عصر اسكندر قوام گرفته بود،تمدن يوناني عامل بزرگي بود،يونان درين عصر علاوه برينكه فرهنگ و تمدن يونان را نقل مي‌كرد و اشاعه مي‌داد،خواهي نخواهي حامل تمدن و فرهنگ ايران هخامنشي نيز بود. بديهي است اين عامل در روش جهانگيري و جهانداري خود اسكندر نيز اثر داشت اما اين اثر در دوره جانشيني وي در ايران،عصر سلوكيها بيشتر شد و اين حكومت كه ارتباط نزديك با موريائيها داشت رنگي كاملاً ايراني بخود گرفت. حقيقت امر اينست كه موريائيها و سلوكيها هر دو ادعاي جانشيني هخامنشيان را داشتند اما هيچيك نتوانستند آن درخشش عالي هخامنشيان را داشته باشند و عصر انحطاط هر دو گروه خيلي زود فرا رسيد. امنون كه به پايان گفتار خود رسيده ايم به نقل رأي و نظر چند نفر از هندشناسان مي‌پردازيم: دانشمند هندو كوماراسوامي معتقد است كه عوامل ايراني موجود در آثار هنري موريائي،در عصر پيش از موريائيها به هند منتقل شده است31 . بنظر وي در عصر پيش از نفوذ تمدن يوناني،ميان مكتب‌هاي هنري و تأسيسات خاص اداري و اجتماعي ملل آسياي غربي و آريائيهاي هند روابط چشم گير وجود داشته است. تمدنهاي: سومري،هيتي،آسوري،كرت،تروا و نواحي ديگر آسياي صغير، فنيقي و سرانجام هخامنشي و اسكيث كه هر دو گسترش بسيار داشتند اما درخشش اولي بيشتر بود،به هنرمندان هند مايه فراوان دادند و عوامل هنري بسيار به اين كشور ارسال داشتند كه اهم آنها عبارت بود از: شيرهاي بالدار،هيكلهاي رؤيائي گريفون (مرغ افسانه اي سيمرغ يا عنقا كه نيمي شير و نيمي مرغ شكاري است) حيوانات تقديس شده،جانوران جنگجو،ارابه خورشيد با چهار اسب،حلقه‌هاي گل،تاج به اشكال مختلف،درخت زندگي،جريان آب در كوهستان،نخل،كندوي زنبورعسل،لوتوس »آبي رنگ (نيلوفر،لاله آبي)،گل و بوته‌هاي حاشيه اي و نواري،گلهاي پنج پر (لوتوس سرخ) تزئينات كنگره اي و دندانه اي چرخها،مهره‌ها.نقشها و طرحهاي زنگوله اي يا استكاني كه در هند آنرا به گل لوتوس مربوط مي‌دانند و دانشمندان بدان تخت جمشيدي لقب داده اند. علائم موجود در روي سكه‌هاي فشاري،شكلهاي هنري حلزوني،نقشهاي پيچكي،لابيرنتي و صليب شكسته. بعقيده اين دانشمند طرح زنگوله اي يا گل لوتوس كه در آثار هر دو مكتب ديده مي‌شود اصلاً در آسياي غربي خلق و ابداع شده كه البته مورد تصديق همه هنرشناسان نيست. بنجامين رولند Benjamin Rowland معتقد است كه هنر عصر آشوكا هنري است وارداتي و حتي امپراتور براي اجراي آن نيز از هنرمندان خارجي استفاده مي‌كرده است،درين عصر گروهي بيشمار از هنرمندان و صنعتكاران در استخدام امپراتور آشوكا بوده اند32 . دكتر راي تقريباً با رولند همصداست و مي‌نويسد: دربار موريائيها در راه تكميل هنر اصيل هندي نقش برجسته اي نداشت و به اين تكامل كمك نكد،جز اينكه اين آثار را كه تابحال با مواد سست و بي دوام ساخته مي‌شد با مواد سخت جاوداني ساخت،چوب به سنگ تبديل گرديد33 . دربار موريائيها درين عصر توجهي به هنر عاميانه هند كه نخست در بهارهوت Bahrhut درخشيد،نداشت. درباره نفوذ خارج مي‌گويد كه طرحهاي تزئيني از آسياي غربي گرفته شده است،حيوانات متوج ستونها،شكل و قيافه كلي سنگ تراشيها،تحت تأثير هنر هخامنشي خلق و ابداع شده اند،نفوذ يونان درين مرحله پس از ايران است34 . سرجان مارشال كه سي سال رياست باستانشناسي هند را بر عهده داشت مي‌نويسد كه حتي اجراي بعضي از آثار هنري موريائي توسط هنرمندان يونان صورت گرفته است،اما اثر هنر هخامنشي نيز قابل انكار نيست35 . اسميث Vincent Smith با تصديق نظر مارشال مي‌افزايد كه حتي بعضي از شاهكارهاي هنري موريائي از الگوي اصلي آن كه در عصر هخامنشيان تهيه شده بهتر ارائه شده است. مارشال بيش از هر دانشمند ديگر به تأثير هنر دولت باختر (در مركز آسيا) در تكوين هنر موريائي ايمان دارد و مي‌گويد: هر بحثي كه مطرح شود،چه درباره موازين جغرافائي و چه درباره روابط اجتماعي،اقتصادي و سياسي ميان هند و آسياي غربي و چه درباره اثرات هنر درهم آميخته ايران و يونان،در قاره آسيا،دليل بر اهميت و شدت تأثير فرهنگي و هنري باختر بر هند موريائي است36 . مارشال طي حفاريهاي خود در تاكسيلا و نواحي ديگر شبه قاره هند به اكتشافات بسيار مهم نايل گرديد. تاكسيلا در حوالي راول پندي كنوني در عصر داريوش مركز هند ايراني بود،سپس به تصرف اسكندر درآمد. باختريها،اسكيث‌ها و موريائيها نيز در پايه گزاري تمدن درخشان تاكسيلا سهيم بودند،تمدني كه در اصل مايه هندي داشت و سه قرن مركز ساتراپيهاي شرقي شاهنشاهي ايران بود. اكتشافات مارشال اهميت نقش ايران را در تكوين تمدنهاي شرقي هخامنشي كه بتدريج رنگ محلي پذيرفتند،آشكار و بيش از پيش مؤكد مي‌سازد. دانشمند ديگر زيمر Zimmer است كه نفوذ هنر هخامنشي را مستقيماً موجد هنر موريائي مي‌داند و مي‌نويسد: جنبه هنري تمدن عصر آشوكا نيز مانند جنبه‌هاي عصر آشوكا نيز مانند جنبه‌هاي ديگر آن داراي هيئت خاص امپراتوري بود،كه تا آنزمان در هند سابقه نداشت. گسترش جهاني تمدن هخامنشي كه برپاية تأسيسات امپراتوري استوار شده بود در هند باعث خلق هنر موريائي شد37 . اما زيمر در جاي ديگر به هنر بومي موريائيها اشاره كرده است و قدرت و شدت تأثير و عمق آنرا ستوده است38 . استلا كرامريش Stella Kramrisch چنين مي‌نويسد: البته اثر يونان در هنر هند غير قابل انكار و شديد است (بخصوص در ويسالي قديم) اما اثر ايران هخاممنشي را نيز بايد در نظر داشت كه بيش از هر عامل ديگر در تكوين هنر آشوكائي مؤثر بوده است. ريشه و منشاء اصلي مجسمه‌ها و پيكره‌هاي اين عصر همان مكتب هنري باستاني حوزه رودخانه سند است.

 

 

 

با در نظر گرفتن اين نكته كه هند موريائي،ايران و يونان هر سه آريائي بودند و فقط هر سه آريائي بودند و فقط چند قرن از جدائي ايشان مي‌گذشت39.

بنظر اين بانوي دانشمند اثر ايران و يونان هر دو مهم است،اما اين اثر بطور غيرمستقيم وجود داشته است نه مستقيم،هنر آشوكائي ريشه هندي دارد و به دره سند مي‌رسد و تمدن دره سند نيز با تمدن آسياي غربي داراي اشتراك تمدني و سنتي است. اكنون مدت ينم قرن از آغاز اظهار نظر هنر شناسان دربارة هنر موريائي گذشته است،درين مدت گروه بسياري به اظهار نظر پرداخته اند. عده اي آنرا شعبه اي از هنر هخامنشي دانستند و در مقابل هنر و معماري امپراتوري ايران ك جهاني بود آنرا استاني يا ولايتي قلمداد كردند40 . گروهي از جمله هاول Havell 41 آنرا مظهر توسعه و تكامل هنر آسياي غربي مي دانند،در مقبل عده اي آنرا منشاء ابداع و خلاقيت هنر در آسياي غربي مي دانند و گروهي علت مشابهت مظاهر دو مكتب هنري را وجود هنر مندان هندي در كارگاههاي هخامنشي فرض مي كنند42 . خاند الاوالا Khandalavala مي نويسند كه نفوذ غرب در خلق اين آثار غير قابل انكار است و نمي توان گفت كه اين همه ظرافت و زيبائي توسط هنرمندان هندي به تنهائي خلق شده باشد،چنين نظريه اي غير طبيعي و غير منطقي است43 . گرونودل Grunwedel 44 و فرگوسن Fergusson 45

به جنبه هاي قرار دادي واصيل هنر هند درين دوره توجه دارند منشاء اين جنبه‌هاي كلاسيك هنر را به تمدن آسوري مي‌رسانند اما هيچيك ازيشان منكر نفوذ قوي و دامنه دار هخامنشيان در هنر و معماري عصر آشوكا و سلسله اش نيستند.

 

46- نقش شير در استوپاي سانچي

45- نقش شير در تخت جمشيد

 

 

رولاند46 ستونهاي سارانات را مورد بررسي قرار مي‌دهد و حيوانهاي منقوش در روي تختك را اثر مستقيم نفوذ هنر آسياي غربي و تمدن بومي هند ودائي مي‌داند،اما حالت خبر دهنده شير و شكل سر و حالت چشمان وي را ايراني و هخامنشي مي‌داند. هاول با تصديق اثر شديد هنر آسياي غربي در خلق ستونهاي آشوكا،آنها را از لحاظ اصالت و عوامل سنتي هندي مي‌داند،او پايه و مايه كار را ودائي و آريائي معرفي مي‌كند و معتقد است كه اين همان مايه اي است كه در هنر آريائي بين النهرين تيز وجود داشته و راه تكامل پيموده و در هنر ودائي هند اثرگذاري كرده است،وي درباره سرستونها مي‌نويسد: بواسطه شكل زنگوله اي سرستونها كه معروف به سرستونهاي تخت جمشيدي است،اين تفاهم بوجود آمده است كه اين ستونها را هنرمندان به تقليد از ستونهاي تخت جمشيد ساخته اند،اما حقيقت امر اينست كه اين ستونها در سرزمين هند كه سرزمين گل لوتوس است با الهام از گل لوتوس كه از قديم مورد تقديس و تجليل هنديان بود ابداع شد و اين احتمال نيز هست كه آريائيان كنار رود فرات در حاليكه با ايران و مصر نيز تماس داشتند آنرا ابداع و تكميل كردند،همانگونه كه آريائيهاي ايران آثاري عظيم و كامل چون تخت جمشيد بوجود آوردند،مي‌دانيم كه اين بناهاي پرشكوه هخامنشي توسط ايرانيان اما با الهام از كارهاي بسيار قديمي آسوريان و سبك معماري يوناني ساخته شد،حال چگونه ممكن است كه سرستونها و ستونهاي چوبي قصرهاي پادشاهان بزرگ بين النهرين را نيز كه داراي همان شكل و هيئت بوده است تخت جمشيدي بدانيم47 ؟ سيوارا مامورتي Sivaramamurti نظرش اينست كه هنر موريائي البته داراي يك اصالت محلي و هندي است كه عوامل خارجي را در خود جذب و حل كرده است،بنظر وي ستونهاي آشوكا از لحاظ كلي تقليدي است از لوحه‌هاي مقدس بنام دهاواجا Dhavaja كه در جلو معابد هندي نصب مي‌شده و يا دست كم ازين لوحه‌ها الهام گرفته،اما جزئيات تكميل كننده آن همه خارجي و متعلق به آسياي غربي است48. بنابرين مي‌توان گفت كه قصر آشوكا و آثار آشوكا پديده‌هاي گنگ و مبهمي است،پديده‌هائي كه بر پايه عوامل داخلي و بومي خلق و تحت تأثير عوامل خارجي تزئين و تكميل شده است،اين عوامل خارجي نيز آنطورها كه از نامشان برمي‌آيد خارجي نيستند زيرا با عوامل بومي و محلي،هندي داراي ريشه‌هاي سنتي مشترك مي‌باشند. بعبارت بهتر طرحهاي مشترك،علائم و نشانه‌هاي هنري مشترك،همه ميراث هنري مشترك اين ملل است و ما در بررسيهاي خود ملاحظه كرديم كه هنرهاي سنتي و ملي اين ملل در نقاط مختلف جهان قديم با جلوه‌هاي مختلف شكوفان شد،سفالينه‌هاي كوچك،اشياء چوبي،فلزي و سنگي كه هر يك براي هدف خاصي ساخته مي‌شد اما تشابه و توازي آنها با همديگر غير قابل انكار بود،و بعضي پديده‌ها كه در آسياي غربي تكامل بيشتر داشت بسوي هند كشانده شد،مانند حاشيه‌هاي گلدار،نقشهاي نباتي كه از غرب بسوي هند آمد و فقط كومارا سوامي معتقد است كه اين منشاء در غرب،آسور بوده است نه ايران،ايراني كه جانشين آسور شد،اما نه تنها بلكه همه دولتهاي متمدن آسياي غربي،بعقيده اين دانشمند ارتباط هنري ميان هند و آسور در چهارصد سال ميان 1200 تا 800 پيش از ميلاد پيش از عصر هخامنشيان بود. اما اين عقيده طرفدار ندارد49. بطوري كه ذكر شد،بعضي معتقدند كه هنرمندان بين النهرين پس از سقوط اين حكومتها به هند رفتند و حتي برخي ميگويند كه هنرمندان يوناني به هند رفتند و آثاري همانند آن نقش اسب بر بدنه تختك سرستون سارنات را خلق و متجلي ساختند،اما آنچه قطعيت بيشتر دارد اينست كه هنرمنداني كه به هند رفتند،هنرمندان دربار هخامنشيان بودند كه با سقوط شاهنشاهي بزرگ هخامنشي در جستجوي محل مناسبي براي عرضه كردن هنر خود بودند و دربار موريائيها را بدين منظور مناسب دانستند. كار كشتگي و نبوغ اين هنرمندان و طراحان ايراني با استفاده از امكانات محلي و تشويقهاي امپراتوران هند و صرف پولهاي گزاف باعث خلق اين شاهكارهاي پرشكوه هنري شد،شاهكارهائي كه بر پايه وحدت هنرهاي سنتي،اصالت تمدني و ارتباط دائمي و دوستانه ايران و هند خلق شدند و هنرشناسان جهان را بشگفتي دچار ساختند. منابع= براي تهيه اين مقاله از منابع زير استفاده شده است:

Ancient Indian Art and The West Irene N. Gojjar, Bombay 1971.

اين كتاب كه حاوي تحقيقات عالمانه مربوط به نفوذ غرب (ايران،آسياي غربي،مصر و يونان) بر هند است بيش از هر كتاب ديگر مورد استفاده قرار گرفت و در حقيقت اين مقاله بر اساس تحقيقات نويسنده اين كتاب موجوديت يافته است

Indian Arts: V.S. Agrawala Banares 1965

Report on Kumbarahar Excavation 1951-5: A.S. Altekar and V.Mishra Patna 1959

Ashokan Inscription: Basak Calcutta 1959

Budhist records of the western World: S.Beal 1906

Indian architecture: Perey Brown, Bombay 1942

The Beginning of Budhist Art: A. Foucher Paris 1917

Persia: R. Ghirshman London 1964.

The Art of Iran: A. Godare London 1965.

Hand-Book of Indian Art: E. B. Havell London 1920.

Iran in the Acient East: E. Hertzfeld Oxford 1941.

Maurya and Sunga Art. Nihar-Rayan Ray Calcutta 1945.

The Art and Architecture of India B. Rowland. London 1953.

Perspolice    E.F. Schmidt Chicago 1953

A guide to Calcutta Museum C. Sivaramamurti. Calcutta 1956

مجله‌هاي باستانشناسي هند،موزه‌هاي هند،آسيائي سلطنتي و ماهنامه تاريخ هند. راهنمائيهاي شفاهي آقاي مارشال رئيس كتابخانه دانشگاه بمبئي و دكتر موتي چاندرا رئيس موزه پرنس آف ويلز بمبئي.

“پاورقي‌ها“

1- گزارش ساليانه باستانشناسي هند 1905-1904،ص 36،سرجان مارشال باستانشناس معروف و رئيس باستانشناسي هند 1932-1902.

2- سر دكتر جي. جي. مدي Modi،مجموعه مطالعات آسيائي مقاله پاتالي پوترا،بمبئي 1917.

3- Reporton excavation in Pataliputra

4-گزارش ساليانه باستانشناسي هند. سالهاي 1913-1912.

5-مجله سلطنتي آسيائي انگلستان سال 1915.

6-گزارش ساليانه باستانشناسي هند 1954-1951.

7- N.Gajjar Iren هنرمند قديم و غرب،ص 80.

8- Wheeler هند و پاكستان باستاني،ص 177.

9- وادل گزارش درباره پاتالي پوترا كلكته 1903.

10- هند و پاكستان باستاني،ص 177.

11- هرتسفلد Iran in ancient east سال 1941،ص 210 و 211،شكل 321.

12- رولند The Art and Architecture of India سال 1953،ص 46.

13- Basak،كتيبه‌هاي آشوكا 1959،ص 113-111.

14- گجر،هنر هند قديم و غرب،ص 82.

15- Mitra،مقاله اي درباره شكل زنگوله اي سرستونها در مجله تاريخي هند،شماره 10،ص 133،سال 1934.

16- پوپ،فصل 16،ص 225.

17- كومارا سوامي مقاله اي درباره اصل و منشاء سرستونهاي زنگوله اي در مجله تاريخي هند،1930،شماره ششم،ص 375-373.

18- ميترا مقاله اي درباره هنر موريائي در مجله تاريخي هند 1927،شماره سوم،ص 541.

19- Banerjee مقاله اي درباره مكتب هنري پاتالي پوترا در مجله موزه‌هاي هند،دوره هشتم،سال 1952،ص 61.

20- چاندرا: آغاز هنر در هند غربي،جلد سي ام خاطرات باستانشناسي هند 1927،ص 33.

21- گجر: هنر هند قديم و غرب،ص 86.

22- هرتسفلد: ايران در شرق باستان 1941،ص 208.

23- رولاند،هنر و معماري هند،ص 45.

24- دكتر نيهارانجان راي Dr. Niharanjan Ray،مقاله هنر موريائي،مجله تاريخي هند 1927،ص 560-541.

25- ويلر: پاكستان و هند باستاني 1959،ص 173.

26- نهارانجان راي،هنر موريادسونكا كلكته 1948 ص 32.

27- گيرشمن،ايران 1954،ص 166.

28- گيرشمن،ايران از آغاز تا عصر اسكندر،ص 290.

29و30- پيگو،قطعات تاج مكشوفه در پاتالي پوترا،ضميمه كتاب ويلر: ايران و هند پيش از اسلام،ص 103/101 و ص102.

31- تاريخ هنر در هند و اندونزي 1927،ص 14/11.

32- رولند،هنر و معماري هند 1953،ص 47.

33- راي،هنر موريائيها،فصل نهم،ص 388.

34-و35- راي،موريا و سونگا و هنرشان Maurya and Sunga Art 1945،ص 34.

36- مارشال،راهنماي سانچي 1955،ص 103.

37- زيمر: The Art of Indian Asia 1954،ص 231.

38- زيمر: Myths and Symbols in India Art and Sivilization ص 169.

39- كرامريش: مجسمه‌هاي هندي 1933،ص 11.

40- زيمر: The Art of India Asia،ص 231.

41- هاول: Ideals of Indian Art،ص 17.

42- آگراوالا Agrawala،هنر هند 1965،ص 109.

43- خاندالاوالا،مجسمه و نقاشي هندي،ص 11.

44- گرون و دل،هنر بودائي در هند،ص 18-17.

45- فرگوسن: تاريخ معماري هند و مشرق زمين،ص 59/58.

46- رولاند،هنر و معماري هند،ص 47.

47- هاول: راهنماي هنر هند،ص 44.

48- سيوارا مامورتي،مجسمه‌هاي هندي،بمبئي 1961،ص 18-16.

49- كوماراسوامي: منشاء گل لوتوس و سرستونهاي زنگوله اي مجله تاريخي هند 1930 م ص 375/373

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

تأثير نقوش مهرها در تاريخ قديم ايران

 


خانم ملك زاده بياني

براي شناسايي كامل اقوام و ملتهاي كهن و معرفت بر احوال ايشان و تدوين گذشته‌ها و تاريخ آنان بايد از جلوه‌هاي مختلف آثاري كه از آنان بر جاي مانده است استفاده نمود.

اين مسئله وقتي امكانپذير مي‌گردد كه دانشمندان و علماي متخصص در رشته‌هاي فنون مختلف مطالعات كافي و جامعي نمايند كه مورخ با استناد به نتايج تفحصات و مجموع مطالعات انجام يافته آنان به نگارش موضوع مورد نظر بپردازد. در مورد اقوام سرزمين‌هاي باستاني و مراكز بزرگ تمدن مورخان و تذكره‌نويسان آنچه را كه شاهد و ناظر بوده‌اند يا توانسته‌اند به دست بياورند و يا از روايات و اقوال قديمتر استفاده نموده‌اند ضبط كرده‌اند و خدمات آنان قابل تقدير بوده و زحمتي گران به عهده داشته‌اند.

گرچه ناديده نمي‌توان گرفت در ضمن تاريخ‌نويسي و شرح و احوال و كيفيت حوادث اغلب مورخان نتوانسته‌اند اصل بي‌طرفي را كه شرط بارز مورخ است رعايت كنند و از جاده انصاف و حقيقت‌بيني دور نشوند. معهذا در معرفي جوامع بشري و تمدن جهان قديم خدمت شايان بكار برده‌اند كه اثرات ذي‌قيمت آنان روزبه‌روز بيشتر ظاهر مي‌گردد و مهمتر جلوه مي‌كند.

در دو قرن اخير كه دوران تحولات و اكتشافات شگرف در كليه شئون علوم است بسياري از مسائل غامض و پيچيده كه عقل بشري در حل آن عاجز بود به دست علماي ذي‌صلاحيت و دانش‌دوست كه عمري به مطالعه يا به تكميل و تنقيح مطالعات و تحقيقات ديگران همت گماشتند گشوده گرديد و سرانجام نتايج سودمند آن در زمينه‌هاي مختلف در دسترس اهل فن قرار داده شد.

از جمله اكتشافات مهمي كه صورت گرفت خواندن خطوط مختلف دنياي قديم است كه گشايش رمز آن  قدم مؤثري به سوي دست يافتن و حقانيت تمدن و مدنيت اقوام بوده پيشرفت در مطالعات جغرافيائي و نژاد‌شناسي تاريخ طبيعي معرفت‌الارض و اوضاع و تحولات اقليمي ، ‌شناسائي فلزات و تجزيه آن و زبان‌شناسي راه را براي باستان‌شناسان باز كرد و در نتيجه كاوشهاي علمي از صورت نفنن خارج گرديده به دست باستان‌شناسان بصير و مطلع سپرده شد.

لذا مورخان امروزي چون گوهر‌شناسان دقيق بايستي با سليقه خاص و ديد باز در تنظيم صفحات تاريخ بالاخص تاريخ تمدن و جامعه‌شناسي از ابزار و وسائل اصلي كه باستانشناسان در دسترس آنان قرار مي‌دهند استفاده كرده با تطبيق اسناد و ديگر نوشته‌ها آن را از صافي حقيقت بگذرانند آنچه را اصيل و با سنجش و مقايسه پسنديده به نظر مي‌رسد قبول نموده و در جاي خود بكار برند و ناباب و غير اصل را بيرون ريزند و مطرود بدانند.

بدين‌طريق تاريخ‌نويسي زمان‌هاي كهن مي‌تواند تا حدي مورد قبول بوده و عاري از پيراية افسانه باشد.

خوشبختانه علوم مختلف در دوران كنوني جنبه تخصصي پيدا كرده است و هر يك از دانشمندان عمر خود را صرف رشته مورد نظر و مطالعه خود مي‌نمايند. چنانكه در مورد تاريخ و تاريخ‌نويسي نيز چنين مي‌باشد و به جاست مورخان امروزي با وجود احاطه داشتن به كليات مسائل تاريخي و زندگي جوامع بشري توجه مطالعات خود را به رشته‌اي اختصاص دهند و سعي دارند كه از كليه مدارك و استاد و منابع و آثار استفاده برند تا تحقيقات آنان مستدل و منقح باشد.

در مورد تاريخ ازمنه قديم بايد تتبعات تاريخي با تحقيقات باستانشناسي يكجا مورد توجه قرار گيرد و چنانكه گوشزد گرديد عوامل و آثاري را كه پيوستگي و ارتباط به زمان مربوطه پيدا مي‌كند از نظر دور نداشت و از آنها استفاده نمود. براي بررسي كامل به تاريخ ملتي لازم است تمام زندگي آنان از لحاظ نژادي مسكن اصلي وضع اقليمي طرز [6] زندگي اوليه پيشرفت تمدن شهرنشيني و شهرسازي وضع آداب و عادات و مدنيت و اعتقادات مذهب و خصوصيات اجتماعي وضع اقتصادي و كشاورزي و هنر سرانجام كليه خصوصيات مورد مطالعه قرار گيرد ، امكان تحقيق در اين خصوصيات وقتي انجام‌پذير است كه به آثاري كه از آن مردم به جاي مانده است دسترسي پيدا كرد.

در اين صورت آثار ابتدايي ، چون سيلكس‌هاي تراشيده و ابزارهاي سنگين و استخواني و نقاشيها و كنده‌كاريهاي دوران غارها و ظروف سفالين و وسائل نزئيني و جنگي و مهرها و آلات ، و ابزار فلزي و مجسمه‌ها و كتيبه‌ها و الواح منقور و اصيلي مي‌باشند كه با كمك آنها مي‌توان به راز زندگي جامعه قديم پي برد و سرگذشت آنان را در مسير حوادث ايام چنانكه بوده‌اند و روزگار گذرانده‌اند ثبت نمود و نگاشت. از جمله آثاري كه سهم بارزي در شناسايي بسياري از مسائل گوناگون از ادوار كهن داشته و تحقيق آن مجهولات بي‌شماري را مرتفع مي‌سازد ، مهرها و آثار كنده‌كاري شده‌است.

شايد كندهكاري اولين اثر هنري انسان بدوي باشد كه به وسيله آن تلاش نموده تا خواسته‌هاي مادي و ظاهري و اميال و محسوسات مغزي و روحي خود را به صورتي ساده و بي‌پيرايه منعكس كند.

انسان در دوران غارنشيني بر روي استخوان حيوانات كه از شكار به دست مي‌آورده نقوشي كنده و ابزارهائي ساخت كه به دست آوردن اين آثار بهترين راه معرفت بر اوضاع و احوال جامعه ابتدايي بشري است.

با گذشت زمان و پيشرفت تمدن و انقلابات مدني از قبيل شهر‌سازي و خانه‌سازي و اهلي كردن حيوانات و فعاليتهاي زراعتي و سرانجام هر‌گونه تحول مادي و معنوي را بر نقوش كنده‌كاريها و مهرها مي‌توان يافت.

در حقيقت اين نقوش مانند آئينه زمان همه مظاهر زندگي را منعكس مي‌كند.

در مورد تاريخ سرزمين كهنسال ايران نقوش و كنده‌كاري در دوران ما‌قبل ‌تاريخ و تاريخ يكي از منابع مهم و ذي‌قيمت به شمار مي‌آيدكه به وسيله تحقيق درباره آنان مي‌توان نه‌تنها نكات و جهات فعاليتهاي مردم و نحوه زندگي و آداب و رسوم و اوضاع اجتماعي و خصوصيات زندگي آنان را شناخت بلكه مراحل مختلف مناسبات يا مهاجمات بين اقوام و تأثير و نفوذ هنري هر يك بر ديگري را آشكار ساخت.

 

 

 

4- طرح يك انبار غله در شوش .  

 

 

مواردي مانند خط و كتابت اصول رياضي ( اعداد و ارقام ) و تنظيم امور مالي و محاسباتي به صورت ابتدائي فن كوزه‌گري نخ‌ريسي و پارچه‌بافي ، استفاده از معادن و فلزات ، توجه به آبياري و درختكاري و زراعت و شكار و ابزارآلات وسائل جنگي ، استفاده از حيوانات و دامداري ، اصول معماري و شهر‌سازي و قلاع و ابنيه مختلف مانند انبار براي حفظ غلات و معابد و كتيبه‌ها و بسياري از جزئيات ديگر كه هر يك مبين وضع اجتماعي مردمان ساكن فلات ايران از هزاره چهارم تا تشكيل شاهنشاهي ايران در نيمه اول هزاره قبل از ميلاد در جهت پيشرفت و تمدن مردم ايران‌زمين [7] مؤثر بوده‌است. اين آثار از نقاط مختلف فلات ايران در كاوشهاي باستان‌شناسي به دست آمده‌است كه مهمترين اين مراكز شوش و سيلك ( كاشان ) تپه‌گيان ( نهاوند ) لرستان و نواحي سرخ‌دم - دلفان و زيويه كردستان مي‌باشند.

در سالهاي اخير در چغازنبيل در حوالي زيگورات معروف عيلامي و مارليك گيلان مهرها و آثار فلزي كنده‌كاري شده كه منتسب به اوايل هزاره اول است كشف گرديده و همچنين آثاري از هزاره سوم قبل از ميلاد بر صخره‌هاي سر‌پل ‌ذهاب است.

گذشته از آن بر الواح آشوري نيز نقوش ديگري كه مبين وضع شهرها و سپاهيان و اقوام ايراني مي‌باشد كنده‌كاري شده‌است.

مطالعه اين نقوش مواد كافي براي تنظيم مسائل و موارد مختلفي كه بتواند اوضاع و وقايع آن روزگاران را تشريح نمايد به دست مي‌دهد و از پيشرفتي كه محصول هنر و فرهنگ آن اجتماعات بشري است ما را مطلع مي‌سازد.

بدين ترتيب براي دست يافتن به حقيقت تاريخ اين دوران و سير تحولات آن بايد يكايك اين آثار مورد تفحص و سنجش و بررسي قرار گيرد.

ما در اين بحث به علت كمي وقت به طور بسيار مختصر تنها نقوش مهرها را كه ترجمان پاره‌اي از انديشه‌ها و طرز زندگي و پيشرفت و تكامل فرهنگ و تمدن ايرانيان در طي قرون و اعصار بوده‌است مورد مطالعه قرار مي‌دهيم و از كنده‌كاري بر صخره‌ها و همچنين كنده‌كاري فلزات صرف نظر مي‌كنيم.

جنس اين مهرها از گل پخته  سنگ مرمر  سنگ گچ سنگ آهن انواع سنگ‌هاي رنگين سنگ بلور قير سنگهاي قيمتي چون عقيق لاجورد فيروزه يشم ياقوت و فلزات مانند برنز و نقره گاهي از طلا بوده‌‌است.

لذا مي‌توان چنين استنباط نمود كه حكاكان صنعتگر در اين مورد چون هنر جواهرسازي و تهيه زينت‌آلات از مواد معدني و سنگهاي قيمتي و انواع ديگر استفاده مي‌نمودند و آشنائي آنان در سنگ‌شناسي بسيار بوده‌است.

براي روشن شدن بيشتر پاره‌اي از مسائل مورد گفتگو چند اسلايد به نظر مي‌رسد.

1- چون ابتدا در‌باره نقوش كنده‌كاري شده بر استخوان مختصري گفته شده لذا قطعاتي از آن به نظر مي‌رسد و ساير نقوش به ترتيب قدمت بررسي مي‌شود.

2- مهرهاي دوران هزاره چهارم قبل از ميلاد كه نقوش و تزئينات آن نوعي علامت‌گذاري ابتدايي است كه براي مهمور كردن كالا و مال‌الاجاره و يا دهانه كوزه‌هاي مايعات يا الواح و فرامين به‌كار مي‌رفته.

اثر بسياري از اين مهرها علاوه بر آنكه از وضع زندگي روستايي در ابتداي دوران شهرنشيني حكايت مي‌كند اسناد مالي مي‌باشند كه ضمن آن علاماتي براي مشخص ساختن موضوع مربوط به انواع كالا بكار رفته كه آن را مي‌توان ابتداي بكار بردن خط دانست.

3 نقوش حيوانات به طرز مختلف بر روي مهرها كنده‌كاري شده‌است از قبيل رديف حيوانات اهلي كه به طريق مختلف از آنان استفاده مي‌شد و انواع حيوانات وحشي كه گاهي به صورت ساده در حال چريدن و يا در حال مبارزه با حيوانات و غولان و قهرمانان افسانه‌اي مي‌باشند.

4 بسياري از نقوش وضع حرف و صنايع چون كوزه‌گري و نساجي را نشان مي‌دهد.

5 صحنه‌هايي از زندگي روستايي شهرنشيني وضع طبقات مردم ، ‌آداب و سنت‌ها ، درجات و امتيازات چون شاه يا امير و رؤساي مذهبي و بزرگان و مردم عادي ، ‌طرز برخورد بين مقامات و رسوم و تشريفات و رفتار بين طبقات كه به طور دقيق نقر است.

در اين نقوش اغلب اجرام سماوي چون ستاره و خورشيد و مظاهر آنان در ضمن  وسائل زندگي گنجانده شده‌است.

با مطالعه اين نقوش چنين به نظر مي‌رسد كه مردم ساده‌دل آن دوران زندگي مادي را با اصول معنوي و معتقدات باطني از يكديگر جدا ندانسته و براي خواسته‌هاي خود يا دور كردن شر و بلا از خود از عناصر طبيعي مدد گرفته‌اند و در پناه آن روزگاران را خوشدل به آخر مي‌رسانيده‌اند.

گاهي نيز مبناي اين معتقدات بر جنگها و تهاجمات و مهاجرتهاي اقوام بر سرزمينهاي همسايه مي‌باشد كه در زندگي مردم تأثير فراوان مي‌گذاشته است. بسياري از اين افسانه‌هاي كهن كه نشانه‌هائي از آن را از دوره هزاره چهارم در دست داريم در داستانهاي ملي ما باقي مانده است و مي‌رساند كه مردم ايران‌زمين چقدر دلبستگي و علاقمندي به داستانهاي ملي و قديمي خود داشته‌اند و در حفظ آن كوشا بودند.

6 براي تاريخ كشتيراني و قديميترين نوعي كه ساخته شده و از آن استفاده مي‌نمودند بنابر نقوشي كه بر مهرها است مي‌توان استفاده نمود ( كشتي مظهر زندگي در نواحي مرداب است ).

7 اصول معماري از ساختمان منازل و معابر تا ساختمانهاي مورد احتياج در روستاها از جمله آغل طويله براي جا دادن چهار پايان انبارهاي علوفه و سيلو براي حفظ غلات گاهي به طرز كاملي بر مهرها كنده‌كاري شده‌است.

با در دست داشتن آنان مي‌توان از اصول معماري و ساختماني آگهي حاصل نمود و به تدوين تاريخ خانه‌سازي از قديم‌ترين ايام در ايران پرداخت. ابتدا براي ساختن [8] محل سكني از گل و سنگ استفاده مي‌شد ولي با اختراع آجر ابنيه مهم معابد و قلاع از سنگ و آجر و ستونها و پايه‌هاي محكم و درگاهها و درها و پنجره‌ها و تزئينات ديگر چون ستون و برآمدگي در قسمتي از بنا كه به ساختمان زيبائي و برازندگي مي‌داد صورت گرفت.

در كاوشهاي شوش مهري كه متعلق به اوائل هزاره چهارم است كشف شده‌است كه طرح يك كلبه از ني و حصير بر آن منقوش است و اين ابتدائي‌ترين نوع محل سكونت بوده كه آثار آن هنوز باقي است و در روستاها مشاهده مي‌شود.

از مهرهاي بسيار مهم و جالب توجه چند مهر است كه يكي چوپاني را در حال راندن چهارپايان به سوي آغل يا طويله نشان مي‌دهد. ديگري خانه‌اي با پنجره‌هاي متعدد يا دري كه دستگيره دارد و زني مقابل آن نشسته يا پنجره‌ها و درها به وسيله حصير پوشانه شده كه سرما و گرما نفوذ نكند. نقوش متعددي از معابد و انبار غلات را در حاليكه مأموري مشغول حمل كردن غله و پر كردن سيلوها است نشان مي‌دهد. از جميع اين نقوش مي‌توان به طور صحيح و يقين بدون تصور و تخيل تاريخ جامعه كهن و وضع زندگي مردم سرزمين ما كه در طي دوران در مقابل سختي‌ها و شدائد مادي و طبيعي و معنوي مقاومت ورزيده و به راز زندگي بهتر و مرفه دست يافته و به اختراعات مهم و اكتشافات در شئون مختلف نائل گرديده است پرداخت. [9]

 

 

 

 

7- مهر هخامنشي سلطنتي از مجموعه پيرپون  مورگان.

6- مهر دوره هزاره چهارم ق . م.

5: طرح يك معبد بسيار مهم در   شوش.

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

جشن مهرگان

جشن مهرگان

جشن مهرگان یکی از اعیاد قدیم ماایرانیان ست ، در ایران باستان ، جشن مهرگان پس از نوروز دارای اهمیت ویژه‌ای بود . دلیل آن این است كه هر دو آغاز فصل‌های سال را نوید می‌دادند ( درآنزمان سال به دو فصل تقسیم شده بود: تابستان و زمستان) بلکه مهرگان جشني است که تنها نزد دانشمندان و نويسند گان و شاعران همچنان برجاست و از اين رو جزو جشن هاي کهن بحساب مي آيد.

از نظر تاریخی ، در این روز نیروی داد و راستی به سركردگی كاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگری آژی دهاك ( ضحاك) پیروز شد و فریدون به شاهی رسید . مبارزه راستی و دروغ ، داد و ستم در ایران ریشه دینی دارد و همه جشن‌های ملی هم به گونه‌ای این مبارزه و پیروزی نهایی حق بر نا حق را نشان می‌دهد . ولی ، در تاریخ مهرگان این جنبه درخشندگی ویژه را دارد

از نظر دینی ، در فرهنگ ایرانی مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است . همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار دهنده به پیمان شكنان است هم اكنون زرتشتیان در روز مهر از ماه مهر به آتشكده و نیایشگاه می‌روند . با تهیه خوراك‌های سنتی از یكدیگر پذیرایی می‌كنند و با نیایش و برنامه‌های فرهنگی مانند سخنرانی‌های ملی و آیینی سرود ، شعر و دكلمه جشن مهرگان را با شادی بر پا می‌دارند

در روز شمار کهن ايران، هر يک از سي روز ماه را نامي است که نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. پيشينيان در هر ماه که نام روز و نام ماه يکي بود، آن را جشن مي گرفتند. از اين جشن هاي دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب هاي تاريخي گواه است، در دوره هاي پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمي و شکوهمند برگزار مي گرديد. افزون بر يکي بودن نام - روز مهر از ماه مهر - مناسبت هاي ديگري را نيز براي برگزاري اين جشن بر مي شمردند، که معروفترين آن قيام کاوه آهنگر و پيروزي بر ضحاک و پادشاهي نشستن فريدون است. دقيقي، فردوسي و اسدي توسي از آن چنين ياد کرده اند:

دقيقي مي گويد:

مهرگان آمد جشن ملک افريدونا آن کجا گاو به پرورش بر مايونا

( برمايون نام گاوي است که فريدون با شيرش پرورش يافت)

و فردوسي در داستان به بند کردن ضحاک آورده است:

فريدون چون شد بر جهان کامکار ندانست جز خويشتن شهريار

به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن کياني کلاه

کنون يادگار است از او ماه مهر بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر

و اسدي توسي در انتساب اين جشن به فريدون گويد:

فريدون فرخ به گرز نبرد ز ضحاک تازي بر آورد گرد

چو در برج شاهين شد از خوشه مهر نشست او به شاهي سر ماه مهر

بر آرايش مهرگان جشن ساخت به شاهي سر از چرخ مه برافراخت

ابوريحان بيروني در التفهيم مي نويسد :

مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرين روز، افريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود....

و نيز در آثار الباقيه آورده است که :

سلمان فارسي مي گويد، ما در عهد زرتشتي بودن مي گفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد. و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر. و بيورسب هزار سال عمر کرد. اين که ايرانيان به يکديگر دعا ميکنند که : " هزار سال بزي " از آن روز رسم شده است، چون ديدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واين کار در حد امکان است، هزار سال زندگي را دعا و آرزو کردند.

مورخان، نويسندگان و شاعران، از برگزاري جشن مهرگان نيز - مانند جشن هاي کهن ديگر - در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر ميدهند. از جمله در برگزاري اين جشن در پيش از اسلام آمده که : اين عيد مانند ديگر اعياد براي عموم مردم است. از آيين ساسانيان در اين روز اين بود که تاجي را که به صورت آفتاب بود به سر مي گذاشتند و در اين روز براي ايرانيان بازاري بر پا مي شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهيان و ارتش رخت پائيزي و زمستاني ميدهند.

از برگزاري جشن مهرگان، در دورهً غزنويان، آگاهي بيشتري در دست است، در شعر فردوس، عنصري، فرخي و منوچهري وصف اين جشن آمده، ابوالفضل بيهقي از برگزاري جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوي، در سالهاي 428، 429 و 430 هجري قمري که خود شاهد بوده، خبر مي دهد. وي مي نويسد : روز يکشنبه چهارم ذي الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هديه ها که ساخته بودند پيشکش را، در آن وقت بياوردند و اولياء و حشم نيز بسيار چيز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت يافتند. پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزي خرم بپايان آمد.

در سال 429، ابوالفضل بيهقي، شيوهً برگزاري جشن مهرگان را در روز عرفه بيان مي کند : ... و روز چهارشنبه نهم ذي الحجه به جشن مهرگان به نشست و هديه هاي بسيار آوردند. و روز عرفه بود. امير روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردي و ديگر روز عيد اضحي کردند.

وي همچنين از مهرگان سال 430 و شرح برگزاري آن سخن مي گويد. مهرماه و فروردين ماه که به ترتيب آغاز اعتدال پاييزي و اعتدال بهاري و در آن روز و شب برابرند، زماني هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن مي گرفتند :

... و برخي مهرگان را بر نوروز برتري داده اند. چنان که پاييز را بر بهار برتري داده اند. و تکيه گاه ايشان اين است که اسکندر از ارسطو پرسيد که کدام يک از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز ميکند که نشو يابند و در پاييز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاييز از بهار بهتر است.

از دوران کهن، همراه با جشن ها و آيين ها، واژگان فارسي نوروز و مهرگان به صورت معرب نيروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگي کشورهاي مسلمان عرب زبان گرديد. امروز در بسياري از کشورهاي - آسيايي و آفريقايي - واژهً مهرجان به معني و مفهوم جشن و فستيوال به کار مي رود.

در زمان حاضر

امروز، جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتي و حکومتي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي در دست نيست. جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني نيز، با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است. از آن پس، در بسي از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين. در ماهنامه ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان - به ويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود - کم نيست.

دکتر بهرام فره وشي از برگزاري مهرگان به عنوان جشني خانوادگي، در بين زرتشتيان يزد و کرمان و نيز " از آيين قرباني کردن گوسفند، در برخي از روستاهاي زردشتي نشين يزد، براي ايزد مهر " خبر مي دهد. تا سي سال پيش، زردشتيان کرمان، در اين روز، به ياد مردگان، مرغي را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ويژه، يادمان مردگان مي پختند.

جشن آغاز سال تحصيلي دانشگاه تهران، که در نيمه اول مهرماه است، در برخي از سال ها در دهم يا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار مي شد.

زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند. صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهر ماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنويم، که فارسي تاجيکي است : ... حکايت اين سير (جشن) به کساني که وي را نديده اند، مانند حکايه هاي " هزار و يک شب " دلکش و عجيب مي نمود. حکايه هايي درباره طرفبازي (آتش بازي)، موشک بازي، خر تازي، تگل جنگ اندازي (به جنگ انداختن قوچ هاي جنگي ) آن جا مي کردند. در ريان (منطقه) غجدوان کم کس يافت مي شد، که هيچ نباشد، سالي يک بار رفته، آن را سير تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان براي سير خرجي داده نمي توانستند، کوشش مي کردند، که کاري کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول يابند تا که به آن سير رفته، تماشا کرده توانند. کساني نيز پخته (پنبه) و خوره چيني مي کردند، به خربزه کشاني و دهقانان باي (ارباب) به مرد کاري مي در آمدند. و اگر هيچ کار نيابند از کشتزارها دزدي مي کردند. و مانند اين ها.

ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزي، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و ماليات، اندوختن نيازمنديهاي زمستاني و گرمي بازارهاي موسمي بوده که هنوز - هر چند نه به نام مهرگان - برگزار مي شود. و نيز با تحول و دگرگوني اي که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاري جشن ها و آيين ها - مانند همهً پد يده ها و زمينه هاي فرهنگي - روي داده و مي دهد، جشن مهرگان تنها به اين عنوان که نام روز با نام ماه يکي است برگزار نمي شود، بلکه بيشتر داستان و اسطورهً قيام کاوه آهنگر در برابر بيدادگري هاي ضحاک است که يادمان اين جشن نمادين مي باشد. بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود. 
 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

منشور کورش کبیر در ایران


http://4.bp.blogspot.com/_PCdRxvqc6Jo/SRYcQ4VgT0I/AAAAAAAAA5U/4L8wZEOu4AI/s400/82o57yh.jpg


منشور كورش هخامنشی، كهن‌ترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از همزیستی آشتی‌جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه‌های همه مردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیای باستان همواره از آتش جنگ‌ها و یورش‌های بی‌پایان در رنج بوده است و كشورهای آشتی‌جو نیز ناچار بوده‌اند تا برای رهایی مردمان خود از تاخت‌و‌تاز‌های همیشگی همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنان بپردازند. اما مهم این است كه پیروزمندانِ میدان نبرد و چیره‌شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار می‌كرده‌اند؟‌ تاریخنامه‌های بشری بازگوكننده رفتار نیك كورش بزرگ، پادشاه نیرومندترین كشور آنروز جهان، و كنش‌های ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است.

جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمین‌ها، كه با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت ملی مردمان، چیرگی بر آنان را در سر می‌پروراند. مردمانی كه باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی كه نیازمند دانش و فن‌آوری كشورهای دیگر باشند؛ شكست‌خوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما گذشته‌ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه‌هایی اندیشیده‌ایم؟

* * *

در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال كاوش‌های گروه انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگيلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بین‌النهرین) استوانه‌ای از گل پخته بدست باستان‌شناسی كـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد كه امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود.

بررسی‌های نخستین نشان می‌داد كه گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته‌هایی به خط و زبان بابلی نو (اَكَـدی) در برگرفته است كه گمان می‌رفت نبشته‌ای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی‌های بیشتری كه پس از گرته‌برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد كه این نبشته در سال 538 پیش از میلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشی (550-530 پ‌م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال می‌گذرد.
شكل ظاهری این فرمان، به مانند استوانه‌ای دیده می‌شود كه میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانه گِلین و نیز بر روی لوحه‌های مسطح، از سابقه‌ای دیرین در ایران و میاندورود برخوردار بوده، كه گونه استوانه‌ای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بی‌تردید این فرمان در نسخه‌های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده كه امروزه تنها یكی از آنها به دست آمده است.

استوانه كورش آسیب‌هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی كرد كه در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینكه در خوانش و ترجمه نبشته‌های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیك از ترجمه‌‌های امروزی كتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌های اصلی آنرا ارائه نمی‌كنند. استناد به محتوای كتیبه و به ویژه كلید‌واژه‌ها، می‌بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به كتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممكن می‌شود كه واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها به گونه كم‌وبیش یكسانی برگردان شده باشند.

در دانشگاه «ییل» (Yale) كتیبه كوچك و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری می‌شود كه ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه كورش دانست. این بخش توسط همو به كتیبه اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشكیل می‌دهد (← سطرهای 37 تا 45).

فرمان كورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری كِرِسْویك راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر 1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسیاری دیگر آنرا تكرار و كامل‌تر كردند. متن فارسی ارائه شده در این كتاب نیز با نگرش به پژوهش‌های پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَكَدی و نیز خوانش‌های تازه‌تر منشور كورش فراهم شده و در زیرنویس‌ها به یادداشت‌های اندكی پرداخته شده است.



ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــسته‌های بســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان كشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند. حقوقی كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهم‌سازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر می‌پروراند.

(نسخه‌بدلی از منشور كورش به عنوان كهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورك نگهداری می‌شود. این كتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).

چه چیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود كه فرمان كورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم.

آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884 پ‌م.) در كتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم."

در‌كتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پ‌م.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران كردم كه بصورت تلی از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری كردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد."

در كتیبه آشور بانیپال (645 پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح كردم … من زیگورات شوش را كه با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عیلام را با خاك یكسان كردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند كه هیچ بیگانه‌ای از كنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند."

و در كتیبه نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ‌م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران كردم كه دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد."

این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریكا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردم بی‌دفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و كودك به وضعی رقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سكوت حیرت‌انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامع ابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی كشور می‌شوند، در حالیكه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌برند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردم و كودكان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به كام مرگ می‌فرستند. در مكه جامه سپید زائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.

كشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار كشتار جمعی و بمب‌های شیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیماً بر كاشانه مردم رها نمی‌كنند، بلكه آنها را به بهایی گزاف در اختیار كشورهایی همچون عراق می‌گذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.

اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی به عنوان شاه نیرومندترین كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوك (خدای بابلی) دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را كه بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم."

كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچ بسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود می‌دانسته‌اند. در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در كتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خود فرمانی صادر كند و بنویسد: كورش پادشاه فارس چنین می‌فرماید كه یـهُـوَه/ یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌ای برای او در اورشلیم كه در یهودا است، بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با وی باشد و به اورشلیم كه در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را كه خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را كه در اورشــلیم است، بـنا نمایند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد."

در اینجا مایلم بخصوص به این نكته تاكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از كورش نبوده است؛ بلكه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی كه هرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است. و كورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كه سراسر پهنه پهناور آن از كهن‌ترین روزگاران تابش‌گاهِ اندیشه نیك و كردار نیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.

منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد
منم كـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دل‌های پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.

مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.
. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك- كـَ- دی- ای›، …

2. ... همه جهان

از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه می‌تواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو می‌شود.

3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.

4. او آیین‌های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.

«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» می‌داند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار می‌آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش‌های محلی بكار می‌رود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب می‌كنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیل‌رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهن‌ترین تمدن شرق، تهران، 1382.

6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود ... هر روز كارهایی ناپسند می‌كرد، خشونت و بد‌كرداری.

7. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.

گمان می‌رود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بی‌مرگی» در پیوند باشد. اما ویژگی‌های دیگر مردوك شباهت‌هایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی می‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو‌» می‌شناخته‌اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد می‌كرده‌اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است.

8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوه‌ای ساكنان شهر را آزار می‌داد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود می‌كرد ... همه مردم را.

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.

در تداول، نامِ بابلی «اومان‌منده» را با «ماد» برابر می‌دانند. اما به نظر می‌آید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق می‌شده است.

14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره می‌كرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.

ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان می‌داند.

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره می‌سپردند.

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.

از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو می‌شود. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی‌زاده، 1382، ص. 319.

21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛

«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده می‌شده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به:

Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.

23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

پذیرش كورش توسط مردم، در «كورش‌نامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار می‌دارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم).

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد ... من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.

26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.

27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

28. بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛

29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.

با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری‌ و خشونت‌های بی‌شمار و اعمال سلیقه‌های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند.

33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،

34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

گشایش و بازسازی نیایشگاه‌ها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسی.

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بی‌پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است.

36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .

37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك‌ها و كبوتران…

از سطر 37 تا 45 بخش نویافته‌ای است كه در پیشگفتار به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست.

38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم ...

39. ... دیوار آجری خندق شهر را،

40. ... كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

41. ... به انجام رسانیدم.

42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ ...

43. ...كتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

44. ...

45. ... برای همیشه!
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

شير زنان افتخار آفرین تاریخ ایران زمین



ماندانا




ماندان يا ماندانا در لغت به معني شاه بوي عنبر سياه، دختر آژي دهاک آخرين پادشاه ماد که همسر کمبوجيه پدر کوروش شد و از اين وصلت کوروش متولد گرديد.
او در تربيت و نيز انتقال قدرت به کوروش سهم بسيار موثري داشت.
ماندان اولين مدرسه جمعي که در آن برگزيدگاني از پسران بودند بنيان مينهد که خود شخصا به دانش آموزان اين مدرسه درس حقوق وقانون را مي آموخت و به کوروش مي آموخت که بايد پايه و اساس ظلم و بيدادي را ويران نمايد و در هر حال يار و هميار زيردستان باشد. در اين مدرسه فنون سوارکاري و تيراندازي و نبرد نيز آموزش داده ميشد.
شيــــرين



شاهزاده ارمني و برادر زاده و جانشين مهين بانو فرمانرواي ارمنستان و زني خردمند که همسر وفادار خسروپرويز بود.
در آن زمان ارمنستان يكي از شهرهاي كوچك ايران و شاه ارمنستان زير نظر شاهنشاه ايران بود.
خسروپرويز و شيرين حماسه اي از خود ساختند كه هميشه در تاريخ ماندگار ماند. شيرين از خسرو چهار فرزند به نام هاي نستور، شهريار، فرود و مردانشه بدنيا آورد كه هر چهار فرزند وي در زندان كشته شدند.



داستان عشق او و خسرو پرويز و دلدادگي او و فرهاد در ادبيات ايران مشهور است. پس از اين كه خسرو پرويز بدست دست افسري جوان به نام مهرهرمز (که پدرش مرزبان نيم روز «بابل و عراق» بوده و دو سال پيش از اين واقعه، به دست خسروپرويز مجازات شده بود) کشته مي‌شود، به پسرش شيرويه نداد و به او گفت كه من به عنوان ملكه ايران بايد بهترين مراسم سوگواري را براي پدرت خسرو پرويز بجا آورم در حالي كه زيباترين لباس و آرايش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشيع جنازه خسرو پرويز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست كه او را براي آخرين وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجري در كنار جسد همسرش، خود را كشت.

دغدويـــه


دغدويه يا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ري بوده است.
وي در آنجا با کوي ها و کرپن ها که مردم را گمراه مي کردند و از آنها مرتب فديه و قرباني مي خواستند و دين را وسيله اي براي رسيدن به اميال و خواستهاي نارواي خود کرده بودند به مبارزه پرداخت.
پدر و مادرش چون جان او را در خطر ديدند او را نزد يکي از نزديکان خود به آذربايجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره اين پيوند همايون، زرتشت پيامبر بزرگ ايرانيان است.


کاساندان - کاساندانه



کاساندان تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوي ايران (ملکه جهان) دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشي از دودماني بود که از نجباي پارس محسوب مي شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسيان بودند.
کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسيائي بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهي ميکرده و پس از او نخستين فرد قدرتمند و سياستمدار دربار هخامنشيان بشمار مي آمده است. او ۵ فرزند با نام هاي کمبوجيه، برديا، آتوسا، رکسانه و ارتيستونه داشت. هر يك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوي در تاريخ هخامنشيان داراي نقش تعيين كننده بوده اند و از نشانه ها چنين بر مي ايد كه آنها از تربيتي خاص برخوردار بودند.
به نقل از هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پيش از ميلاد فوت کرد و هنگام مرگ وي در بابل ۶ روز همه به سوگواري همگاني فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهي فراوان ماند و براي هميشه و به احترام همسرش تنهايي را برگزيد.
مقبره شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ ميباشد.

آتوســا




آتوسا در لغت به معناي خوش اندام است. همچنين به معناي قدرت و توانمندي نيز ميباشد.
آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پيش از ميلاد مسيح) شهبانوهاي ايران يكي از برجسته‌ترين زنان در تاريخ ايران قديم است. وي دختر کورش کبير و کاساندان، خواهر کمبوجيه، و همسر دو پادشاه هخامنشي، کمبوجيه و داريوش يکم، و مادر خشايار شاه بود.
آتوسـا بانويي زيبا بود وهم شاعر و هم اديب بود و به نوجوانان پارسي درس ادبيات پارسي ميداد. به خاطر خرد و انديشه نيکويش داريوش با ايشان در مسائل مملکتي و سرنوشت ساز مشورت ميکرد و نيز به ايشان اعتماد کامل داشت.
اگر داريوش به منطقه اي لشگر ميکشيد شوراي سلطنت براي اداره امور کشور تشکيل ميشد و رئيس و مافوق همه در راس شوراي سلطنت شهربانو آتوسا بود.
هرودوت در مورد زندگي سياسي وي مي‌گويد: آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌اي برخوردار بود و علاقمند بود که در ميدان کارزار نيز شوهرش را همراهي کند. وي همواره ياور فکري داريوش بزرگ بوده و چندين نبرد بزرگ را شخصا فرماندهي کرده و يا با نقشه هاي جنگي او انجام گرفته است.
از زمان مرگ او هيچ اطلاعي در دست نيست. تنها مي‌دانيم تا زماني که خشايار از جنگ يونان بر ميگردد زنده بوده‌است. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داريوش کبير در نقش رستم مي‌باشد.

گفته ميشود که «هما» در اساطير ايران، بر مبناي يادمانهايي از «آتوسا شهبانوي پارسي» و رويدادهاي دوران داريوش و خشايارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد.
«هما» در افسانه هاي مردمي مرغ فرخنده ايست كه گاه از آن با نام «مرغ سعادت» نيز ياد مي شود و در اين باورها همان مرغي است كه اگر سايه او بر كسي افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسي نشيند او را به شهرياري رساند و شايد واژه «همايون و همايوني» با اين نام پيوند دارد.

آتوسا زن کورد ايراني موجود در موزه زينت الملوک شيراز آتوسا موجود در موزه خانه سنندج


يوتاب



يوتاب در لغت به معني درخشنده و بيمانند است.
از يوتاب به عنوان يکي از سردارن زن ايراني نام برده اند.
.يوتاب خواهر آريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهي داريوش سوم بوده است وي در نبرد با اسکندر گجستک همراه آريو برزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههاي بختياري راه را بر اسکندر بست ولي يک ايراني خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم آورد.
از يوتاب به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربايجان ) در سالهاي 20 قبل از ميلاد تا 20 پس از ميلاد نيز ياد شده است.
آريو برزن و يوتاب در راه وطن کشته شدند و نامي جاويدان از خود بر جاي گذاشتند.


آرتميـــــس


نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان


آرتميـس يا آرتميـز در لغت به معني راست گفتار بزرگ است.
تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي و برجستگي و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار ناميده اند.
آرتميس نخستين بانويي بود که در حدود ۲۴۸۰ سال پيش فرمان درياسالاري خود را از سوي خشايارشا هخامنشي دريافت کرد.
در سال ۴۸۴ پيش از ميلاد فرمان بسيج دريايي براي شرکت در جنگ با يونانيان توسط خشايارشا هخامنشي صادر شد. آرتميس فرماندار سرزمين کاربه با پنج فروند کشتي جنگي که خود فرماندهي آنها را در دست داشت به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين نبرد ايران موفق به تصرف آتن شد. در اين نبرد نيروي زميني ايران از ۸۰۰ هزار پياده و ۸۰ هزار سواره تشکيل شده بود. نيروي دريايي ايران داراي ۱۲۰۰ کشتي جنگي و ۳۰۰ کشتي ترابري بود.
آرتميس در سال ۴۸۰ پيش از ميلاد در جنگ سالاميس که بين نيروي دريايي ايران و يونان در گرفت شرکت داشت و دلاوري‌هاي بسياري از خود نشان داد.. او هميشه مورد ستايش دوست و حتي دشمن قرار داشت. اودر نبرد سالاميس در دشوارترين شرايط جنگ با دليري و بي باکي کم مانندي توانست بخشي ازنيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات دهد. به همين دليل بود که او به افتخار دريافت فرمان دريا سالاري از سوي خشايارشا رسيد. او به خشايار شاه پيشنهاد ازدواج داد که به دلايلي اين ازدواج صورت نگرفت.

گردآفـــريد



گردآفريد يا گُردآفرين يكي از پهلوانان سرزمين ايران که تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفريد با لباسي مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولي توانست خود را با تدبير از دست سهراب برهاند. فردوسي بزرگ از او به عـــنوان زني جنگو و دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند.

در شاهنامهٔ فردوسي نيز چنين آمده‌است:
زني بود بر سان گرد سوار
    هميشه به جنگ اندرون نامدار



سيندخــت - رودابــه - تهمينــه





سيندخت:
همسر خردمند مهرآب کابلي و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسري زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به اين وصلت نقش مهمي داشت و نيز در موقع تولد رستم از مادر، سيندخت يار و مددکار دخترش رودابه بود.
کوتاه سخن اينکه سيندخت يکي از خردمندترين چهره هاي شاهنامه است.

رودابه:
دختر مهرآب کابلي و همسر زال و مادر رستم که به روايت شاهنامه دلباختگي زال به او يکي از زيباترين صحنه هاي شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولين سزارين را انجام داد.
بنابراين، چنين زايمان ها را بايد "رستمي" گفت نه سزارين. زيرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنيا آمده است.
تهمينه:
دختر زيباروي پادشاه سمنگان که شبي همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگي و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسي به تفصيل آمده است.
تهمينه براي آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جواني و زيبايي ازدواج نکرد.


بانو گُشنــسب و زربانوي دليــــر



بانو گشسب (مخفف گشنسپ) به معني «بانوي دارنده اسب نر» است که در جنگاوري هيچ کس ياراي مقاومت با او را نداشت.
بانو گُشنــسب دختر رستم و همسر «گيو» که نام وي در برزو نامه و بهمن نامه بسيار آمده است. يکي از مشهور ترين حکايت هاي او نبرد سگانه فرامرز، رستم و بانو گشنسب است که در هنگام کشتي پهلوانان را به خاک مي افکند، دليري اين بانوي ايراني مشهور است. او منظومه اي نيز بنام خود دارد که هم اکنون نسخه اي از آن در کتابخانه ملي پارسي و در کتابخانه ملي بريتانيا موجود است.

شهين سراج، پژوهش‌گر ادب و تاريخ:
اگر بخواهيم ارزش پهلواني دختر رستم را باز بکنيم ارزش حماسي و نقش حماسي اين دختر از جايي شروع مي‌شود که بهمن اسفنديار به کينه‌توزي خون اسفنديار به سيستان حمله مي‌کند و زال را در قفس مي‌اندازد و با فرامرز، پسر رستم جنگ مي‌کند و عاقبت او را بر دار مي‌زند.
تنها کسي که در خاندان رستم در برابر بهمن حقيقتاً يک مقامت نظامي نشان مي‌دهد و از آن باورهاي رستم دفاع مي‌کند به نظر من بانو گشنسب است.

او است که اين نبرد را ادامه مي‌دهد و مانند پدرش که هميشه حامي پادشاهان ايران بوده ولي هيچ‌وقت سر فرود نياورد.

زربانو سردار جنگجوي ايراني و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاري زبده بوده است و در نبردها دلاوريهاي بسيار از خود نشان داده است. تاريخ نام او را جنگجويي که آزاد کننده زال، آذربرزين و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد.

آذرناهيــــد



ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزار ساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده است.

هلاله - هماي چهر آزاد



پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي
(391 يشتا 274+1 يشتا 2) در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را "هماي چهر آزاد" و "هماي وهمون" نيز گفته اند.
او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهي ايران نشست. وي با زيبايي تمام سي سال پادشاه ايران بود.
نوشتارها زيادي درباره رفتار و کردار او يادشده که او در مدت سي سال پادشاهيش هرگز خطائي نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسايش و سلامت زندگي ميکرده اند.

آرياتــس



يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــين يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.
پريــــن



بانوي دانشمند ايراني.
او دختر کي قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.

آرتادخـــت



وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني.
به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
چنانچه برآمده است٬ از کارهاي بزرگ او در گردآوري دارايي کشور٬ يکي جلوگيري از هزينه هاي بيهوده به ويژه درباريان و ديگري گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

فــرخ رو



نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است.
وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.

فرانّـــک



همسر آبتين و مادر فريدون که در رهاندن و زنده ماندن فريدون از دست دژخيمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسيدنش نقش اساسي داشت.

پــوراندخت و آزرميــدخت





پوراندخت شاهنشاه ايران در زمان ساساني بود و زني بود كه بر بيش از 10 كشور آسيايي پادشاهي ميكرد. او پس از اردشير شيرويه به عنوان بيست و پنجمين پادشاه ساساني بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست و فرامانروايي نمود.
پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرويز است که زني با کفايت و خردمند بود ولي متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهاي طولاني ايران و روم در زمان خسرو پرويز و نفوذ دين مزدک و نارضايي مردم از وضع موجود و در يکي از دشوارترين شرايط تاريخي ايران حکومت کشور را چند ماهي در اختيار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسيد.



ملکه آزرمي دخت، آزرم، آزرمي، (۶۳۰م يا ۶۳۱م) (به معني دختر پير نشدني) شاهنشاه زن ايراني و سي و دومين شاهنشاه ساساني، دختر خسروپرويز پسر هرمز پسر انوشيروان ملقبهٔ به عادله كه پس از خواهر خويش پوراندخت لشكريان او را در تيسفون بپادشاهي برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخ‌هرمز که يکى از مدعيان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالي که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را ديد (بنا به فرهنگ معين چون "آزرميدخت نمي‌توانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پايتخت کشيد و پس از سرنگوني آزرمى‌دخت، ملکهٔ ساساني را نابينا کرد. آزرمي دخت چهار ماه پادشاهي کرد. از کيفيت وفات اين ملکه اطلاعي در دست نيست.


پاره اي از اشعار حکيم فردوسي در باره ي پوران دخت و آزرم دخت:

يکي دختري بود پوران بنام     چو زن شاه شد کارها گشت خام
بزرگان برو گوهر افشاندند       بران تخت شاهيش بنشاندند
چنين گفت پس دخت پوران که من     نخواهم پراگندن انجمن
کسي راکه درويش باشد ز گنج     توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گيتي کسي مستمند     که از درد او بر من آيد گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را     بر آيين شاهان کنم گاه را


يکي دخت ديگر بد آزرم نام     ز تاج بزرگان رسيده به کام
بيامد به تخت کيان برنشست     گرفت اين جهان جهان رابه دست
نخستين چنين گفت کاي بخردان     جهان گشته و کار کرده ردان
همه کار بر داد و آيين کنيم       کزين پس همه خشت بالين کنيم
ر آنکس که باشد مرا دوستدار     چنانم مر او را چو پروردگار
کس کو ز پيمان من بگذرد      بپيچيد ز آيين و راه خرد

منيــــژه



دختر افراسياب که بيژن سردار معروف ايراني دلباخته او گرديد و به بند اسارت افراسياب افتاد و به دستور افراسياب او را به چاهي که به همين نام معروف است انداختند تا سرانجام رستم که خود را به صورت بازرگاني درآورده بود توانست او را نجات بخشد.

کتايـــون




دختر قيصر روم همسر گشتاسب شاه و مادر اسفنديار و يکي از اولين کساني که کيش زرتشت را پذيرفت. موقعي که اسفنديار به دستور گشتاسب مي خواست به جنگ رستم برود کتايون به سختي با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولي اسفنديار نپذيرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتايون با غم و دردي جانکاه به سوگ فرزند نشست.
همـــــــــا




دختر اسفنديار و خواهر بهمن و ملکه نامداري از سلسله کيانيان.

نگان - نگان زن




که در لغت به معني کامروا و پيروزمند است. وي از سرداران ساساني بود که با تازيان دلاورانه جنگيد. دلاوريهاي شکوهمندانه او در جنگهاي چريکي با سپاه تازيان زبان زد ايرانيان بود و تازيان بهنگام حمله هاي او از مقابلش پا بفرار ميگزاردند.


آپارنيک




همسر رستم فرخزاد که همچون يک شير زن، به همراه او تا آخرين قطرهُ خون با تازيان متجاوز دليرانه جنگيد.

سورا





در لغت به معني گلگون رخ٬ که دختر اردوان پنجم بود و سمت سپهبدي داشت و دست راست پدر بود و در جنگها دلاورانه همراه پدر مي جنگيد.

کُرديـــه




خواهر خردمند بهرام چوبين (در دوره ساسانيان).
بهرام چوبين كه يكي از اهالي شهر خفر جهرم و از كردان بوده و خواهر بهرام به نام " كرديه" همسر اردشير بابكان بوده است.

کُرديـــه پس از برادرش٬ فرماندهي را به دست ميگيرد و در ميدانهاي نبرد٬ ‌آنچنان بيباکي و شايستگي از خود نشان ميدهد که همگان را به ستايش واميدارد. او در رده سپهسالاري سپاه برادرش در جنگ تن به تن با «تور» فرمانده نيروي خاقان چين٬ او را شکست ميدهد و سپاهش را تار و مار ميکند.

در اينجا ياد نوشتاري از استاد سعيد نفيسي به شرح زير افتادم:
"از زمان هخامنشيان در ميان طوايف چادرنشين فارس ما به نام كرد برخورد مي كنيم."

تاريخچه كردان در دوره هخامنشيان:
در اين كه كردها از ن‍‍ژاد اريايي هستند، حالا چه كردان پارس و چه كردان خراسان و كردان كردستان هيچ گونه ترديدي نمي باشد. كردها به همراه ساير آريايي ها يك مرتبه در چهارهزار سال پيش و مرتبه ديگر در ۳۴۰۰ تا ۳۷۰۰ سال پيش به فارس امده اند و شكي نيست كه در شمال فارس يعني دشتهاي مرودشت و دشت مرغاب كه مناطق پرآبي بوده اند مستقر مي شوند و اثاري چون پاسارگاد و تخت جمشيد و شهر استخر و غيره از آريايي ها در همين دشتها ساخته مي شود.

سوسن




ملکه سوسن همسر يزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او يزدگرد شهر «جي» را که بعده ها به نام يهوديه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دين يهود (يهوديان) را سکنا داد. محله يهودي نشين همدان را هم همين ملکه بنا نمود. در لنجان نزديکي اصفهان، يک مرکز ديگري مودجود مي باشد که از آثار همين ملکه مي باشد که با نام جديدي بنام پيربکران نامگزاري شده است.

يربکران شهر کوچکي در مرکز ايران (سي کلومتري غرب اصفهان) است. مقدس‌ترين عبادت‌گاه يهوديان در اين شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلماني در يادداشت‌هاي خود در کتابي به نام تاريخ باستان شناسي ايران مي‌گويد "در منطقه‌ي فلاورجان اصفهان اثر ديگري از ملکه سوسن همسر يزدگرد سوم يافتم که به اسم پيربکران خوانده مي‌شود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (يعني سارا دختر آشر) نوه‌ي حضرت يعقوب است. کسي که براي نخستين بار خبر زنده بودن حضرت يوسف را به يعقوب مي‌دهد، و يعقوب نيز به پاس اين خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا مي‌کند. سارا در محلي که اکنون به سارا خاتون معروف است، غيب مي‌شود و عمر جاودانه پيدا مي‌کند

چند تن دیگر از سرداران و جنگاوران زن در ایران باستان
نام تنی چند از سرداران و جنگاوران زن که از زمان مادها هخامنشیان٬ ‌اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند:

ورزا
در لغت به معنی نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.

هومی یاستِر
که از سرداران و بزرگان سپاه هخامنشی بود.

وهومسه
در لغت به معنی والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ ‌از سرداران هخامنشی.

هومی یاستِر
در لغت به معنی دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.

پریساتیس
در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.

آمسترس
در لغت به معنی هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.

سی سی کام
در لغت به معنی کامروا٬ ‌مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر تسلیم نشد و همچنان جنگ را دنبال نمود.

استاتیرا
دختر داریوش سوم و از سرداران هخامنشی نیز بود.

آرتونیس
در زمان داریوش كبیر فرمانده ای شجاع بود نام شوهرش آرتاباز بود كه یكی از سپهبدان داریوش شاه بود.

داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

مهرمس
در لغت به معنی مهر بزرگ٬ ‌خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.

آذرنوش
در لغت به معنی پرفروغ آتشین٬ از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.

آسپاسیا
همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.

آرتونیس
در لغت به معنی راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.

آپاما
در لغت به معنی گیرا٬‌ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد، دختر «سپیتمن» که خودش از سرداران زمان هخامنشیان بود.

داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

میترادخت
در لغت به معنی دختر مهر٬‌ دختر خورشید٬ ‌از سرداران اشکانی.

پرین
دختر قباد مشاور امور قضایی ساسانیان بود.
نوشین
سردارنامی ساسانی در زمان انوشیراوان دادگر

و همچنین از سرداران و جنگجویان و بزرگان سپاه ساسانی می توان از
مهر یار٬ برزین دخت(دخت آتش)٬ ماه آذر٬ ابردخت٬ گلبویه
نام برد.
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

سیاوش پاک

سرگذشت ما ایرانیان  سرشار از پاکی‌های بسیار است. ایرانیان از نژاد آریایی هستند؛ ایران به‌معنی جایگاه آریایی ها می‌باشد و آریایی هم یعنی نجیب و آزاده. ایرانیان پاک‌زاد و آریاییان آزاده بر اساس منش پاک و اهورایی خود و بر اساس شواهد اسطوره‌ای و تاریخی از پاک‌دامن‌‌ترین و پرهیزگارترین ملت‌های روی زمین بوده‌اند.  

یکی از شورانگیزترین، پاک‌ترین و در عین‌حال غم‌آلودترین داستان‌های شاهنامهی فردوسی سوگ سیاوش است.

داستان سیاوش شاهنامه، یک حماسه جاوید ملی و بشرى است. اسطوره‏اى است که از پارسایی، خردورزى و بیدارمغزى نصیب مى‏بَرَد و رسم سیاوش شدن و سیاوش بودن وسیاوش‏گونه مردن را مى‏آموزد، به‌گونه‌ای‌که هاله‌ای از برترین و والاترین ویژگی‌ها نام او را دربرگرفته است.

 

سیاوش فرزند کیکاووس، شاه خیره‌سر کیانی است که پس از زاده‌شدن، رستم (جهان پهلوان ایران زمین) او را به زابل (شهر خویش) برده، رسم پهلوانی، فرهیختگی و رزم و بزم بدو می‌آموزد. سیاوش هنرمند و خردمند و تنومند مى‏گردد و به جایگاه پدر باز مى‏گردد.

در بازگشت، “سودابه” همسر کاووس‌شاه و نامادرى سیاوش، با دیدن چهره زیبا و اندام بلندبالای او به وسوسه اهریمنى درمى‏افتد و دل به‏سوداى سیاوش مى‏نهد.

سودابه این زن زیباچهر ِ اهریمن‌نهاد، سیاوش را به خلوت‏سراى شاهانه مى‏کشد که جمله گناه و آشوب ‏شیطانى است.

سیاوش از حریم گزنده نگاه وسوسه‏انگیز سودابه مى‏گریزد، اما سودابه پیوسته‏ در پى این اندیشه اهریمنی است و تخت و تاج شاهى را در گرو این معاملت اهریمنى ‏مى‏گذارد.

سیاوش که آزرم و حیا،  پاک‌دامنی و عفاف آموخته است، به یاری ایمان و خرد، از وسوسه درمى‏گذرد و تن به گناه نمی‌سپارد و به همین دلیل از جانب سودابه متّهم می‌شود. امّا کیکاووس که به سودابه مهر مى‏ورزد، در افسون او می‌افتد.

 سیاوش پاک برای اثبات بی‌گناهی خویش از میان آتش می‌گذرد و از این آزمایش، سرافزار بیرون می‌آید.

 سیاوش پاک

 

 

چنین است سوگند چرخ بلند       

که بر بی‌گناهان نیاید گزند

 

 

چو بخشایش پاک یزدان بود      

 دم آتش و آب یکسان بود

 

 

همی داد مژده یکی را دگر           

که بخشود بر بی‌گنه دادگر

 

 

چندى بر این ماجرا مى‏گذرد و کاووس همچنان در تردید و بدگمانی است و مى‏کوشد تا نیش عقرب‏وارش را برفرزند پاک‌سرشتش زند. همچنین از تخت شاهى نیز بیم به دل راه‏مى‏دهد که شیشه جان اوست.

 پس از چندی سیاوش (برای دور ماندن از وسوسه‌های اهریمنی سودابه وخیره‌سری‌های کاووس شاه) داوطلبانه ازسوی پدر برای پیکار با افراسیاب اشغالگر و سپاه هستى‏شکن او به سوی توران زمین می‌رود. افراسیاب به‌دلیل هراس از قدرت اهورایی سیاوش و ترس ازشکست و نابودی، گروگان‌هایی را به نزد او می‌فرستد و سیاوش خردمند که ایران را از گزند تورانیان نجات‌یافته می‌بیند، صلح را می‌پذیرد.

از دیگر سو، کی‌کاووس از سیاوش می‌خواهد که گروگان‌ها را بکشد، امّا سیاوش نمی‌پذیرد و به‌ناچار به توران پناه می‌برد. در آن‌جا با نگرش بیداردلانه پیران ویسه (وزیر خردمند افراسیاب) با فرنگیس، دختر افراسیاب ازدواج می‌کند. از فرنگیس، کیخسرو زاده می‌شود (فرزند دیگر سیاوش فرود نام دارد).

سیاوش همچنین دو شهر ” گنک دژ” و “سیاوش گرد” را در توران بنا می‌نهد.

اما جغد قضا پیوسته در کمین است. چرخ گردون مى‏گردد و ناکامى روى مى‏نماید.

پس از مدّتی به تحریک گرسیوز (برادر اهریمن‌خوی افراسیاب که کینه دیرینه‏اى به ایران و ایرانى دارد)، میانه‌ی سیاوش و افراسیاب به تیرگی می‌گراید و با وجود هشدارهای پیران ویسه، سرانجام در کمال خشونت و نامردی سر پهلوان پاک‏نهادِ اهورایی‌منشِ ایرانى‏سرشت را از تن جدا مى‏سازند.

خون او در غربت و بیگناهی ریخته می‌شود و ازقطره خونى که به زمین مى‏ریزد در دم گیاهى مى‏روید که گل عشق یا برگ سیاوشان (فر سیاوش، پرِسیاوش)‏ نامیده می‌شود. گیاهی که از خون سیاوش روییده است، نشان امیدبخش نیاز روان بشریت است که در کشمکش جاودانه خود، آرزومند آن است که دست‌کم نیم‌رمقی از دادگری، پای‌بندی به پیمان تا پای جان، پارسایی، آزادگی، مردانگی و بزرگ‌منشی در گیتی برجای ماند.

از آن روز تا ابد همه سیاوشان روزگاران در دمادمِ فتنه، آرام و مظلوم و بى‏فریاد جان مى‏سپارند تا خون سیاوشانه‏اشان همواره درخت آزادگى و عشق را سیراب کند.

کشته شدن مظلومانه سیاوش، خود آغازگر ماجراهای تازه‌ای در روابط ایران و توران می‌شود: داستان عاشقانه بیژن و منیژه، کشته شدن سودابه افسون‌گر، رفتن رستم به توران، رهایی و آورده شدن کی‌خسرو به ایران…

در فرهنگ ایرانی نخستین و روشن‌ترین سند عزاداری ثبت شده سوگ سیاوش (این شهید ناب و عزیزترین پهلوانِ فرهنگ و تمدن ایرانی) است؛ که کم‌کم پس از اسلام و بویژه بعد از فرمانروایی صفویان به عزاداری امام حسین (ع) دگرگونی می‌یابد.

 

www.TarikheMa.ir

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |

ایران باستان پایه گذار گفت گوی تمدنها

 

ایران باستان به‌گواهی‌اسناد، سنگ نبشته ها ودیگر یادمان ‌های تاریخی، بنیان‌‌گذار گفت گوی تمدن‌ها بوده است. کورش بزرگ نخستین آموزگار آموزش گا‌ه‌ها‌ی اخلاقی، سیاسی و  روش کشور‌داری است، که مکتب ایران کهن را برپایه حقوق بشر و علاقه‌های  انسانی استوارنمود. آزادی فردی، دادگری اجتماعی، قدرت ارتش، امنیت کشور، نگاهبانی از مرزها، اعتماد واحترام به فرمانروای کشورها، آزادی اندیشه ودین ، تساوی حقوق و احترام به اقلیت‌ها ، احترام به حقوق وتقدس های ملت‌های تابعه ، پاس داشتن تعهدها و روابط بین الملل ... همه این‌ها جزو برنامه‌های کوروش بوده است. "مهم ترین انگیزه از دیدگاه نخستین بنیان گزار این شاهنشاهی، تشکیل دولتی نیرومند با مرزهای ایمن وقابل کنترل بدون صرف نیروهای نظامی بیش از حد ویا هزینه های خارج از اندازه بود بدین ترتیب برای نخستین بار در تاریخ توجه به استراتژی و مرزهای تضمین شده طبیعی برای جلوگیری از تخریب های وسیع و کشت وکشتارهای بی رحمانه به وسیله کورش پدید می اید وکم وبیش تا پایان دولت هخامنشی به جز مرزهای متزلزل دریای اژه از استواری وقدرت دفاعی واستراتژیک برخوردار  می شود. دوران کوتاه شاهنشاهی کورش پیش از ان که صرف کشور گشایی وجنگ های بی حاصل گردد صرف ایجاد مرزهای طبیعی واستراتژیک برای ایجاد یک شاهنشاهی وسیع مبتنی بر عدالت – بر اساس معیارهای جهان کهن- گردید ونخستین شاهنشاهی در جهان سرانجام جان خویش را بر سر این کار نهاد"(1)  برای هرایرانی جای بسی سرافرازی است که امروز پس از چندین سده، نخستین اعلامیه حقوق بشر، برسردرکاخ سازمان ملل چشم همه بینندگان رابه خود جلب می کند. (2 ) ویادر بسیاری از کشورها و از جمله در میدان اصلی سیدنی مجسمه کورش ( به دست یاری سرور گرامی هومر ابرامیان سرپرست بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا )سرافرازانه وجاوید بر پاداشته می شود . باید یاد اور شد که غرب به پیروی و تاسی از یادمان کورش ، نخستین مجموعه حقوق بشرش را که دارای 30 ماده بود در سال1948تنها سه سال پس از جنگ دوم جهانی  نوشت.

ترجمه وانتشار فرمان کورش پرده از نادانسته‌های بسیار برداشت و به زودی به عنوان « منشور آزادی» و«‌نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان کشورهای گوناگون جهان درسال 1348خ (2528کورشی )با گردهمایی درکنار آرامگاه کوروش از او به نام نخستین بنیان گزار حقوق بشرجهان یاد کردند و او را ستودند. (3)

 این اعلامیه نمونه آشکاری از اندیشه‌ای والا، روح انسانی  و عظمت فکری که به صورت فرمان سیاسی به نام آزادی بشر ، احترام به باورها ورسوم ملت ها از هرقوم و دسته ، از هررنگ ، نژاد و دین درآن دوران است که هنوز نیمی ازبشریت  در تاریکی مطلق به سرمی بردند.(4) ویل دورانت در کنار تحریف های تاریخ مربوط به ایران اعتراف می کند به این که کورش باورها و اندیشه ملت ها را پاس می داشت ولی شرط پذیرفتن ان ها در گستره پادشاهیش این بود که در نیایش گاه های خویش قربانی کردن جانداران به ویژه قربانی انسان نداشته باشند .  این استوانه فرمان کوروش بزرگ را باستان شناسی کلدا نی به نام هرمزد رسام در 1879م که گروه باستان‌شناسی انگلیسی دربابل کاوش‌هایی می‌کرد درمیانه ویرانه‌ها یافت و اکنون اصل آن درموزه بریتانیا نگهداری می شود. متن استوانه کورش را« ا.ل اُپنهایم » درسال 1955 با نهایت ژرف نگری  برگردان  کرده که در کتاب متن خاورمیانه باستان چاپ شد. البته پیش از او«راولینسن/ralinson» – کاشف رمز نبشته میخی فارسی باستان، «ویسباخ» ، «ریختر» و پس از ان نیز بسیاری دیگر متن را تکرار و کامل‌تر کردند.  

اهمیت گسترش  این منشور هنگامی روشن می شود که سنگ نوشته ‌های پادشاهان و فرمانروایان همزمان او از جمله آشورِبانی پال پادشاه آشور بررسی شود، در  سنگ نگاره  اشور بانی پال ا مده : .... من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود شکستم ، معابد ایلام رابا خاک یکسان کردم و خدایان و الهه‌هایشان رابه باد یغما دادم... ندای انسانی و فریاد‌های شادی به دست من از آنجا رخت بربست پادشاهان عرب راکه به اسارت من درآمدند به ناو کشی وگل کشی وادار نمودم و کلاه بیگاری برسرآنها نهادم .(5) منشورکورش هخامنشی پیش کشی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد. مشهورترین بخش منشور کورش بزرگ بدین گونه آغاز می‌شود: "منم کورش، پادشاه جهان، پسرکمبوجیه پادشاه بزرگ ، نواده کورش شاه انشان، نبیره چیش پیش شاه بزرگ، آنگاه که من مانند یک دوست بدون جنگ و پیکار به بابل پای گذاشتم همه مردم گام‌های مرابا شادمانی پذیرفتند. ودر بارگاه پادشاهان بابل  برتخت شهریاری نشستم ، من هرگز پادشاهی خویش را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد  مردوک سرور بزرگ دل های پاک مردم بابل  را متوجه من کرد  زیرا من او را ارجمند داشتم  .ارتش بزرگ من با اشتی و ارامش به بابل  شدند ، من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر واکد را دچار هراس کند . نگذاشتم رنج وازاری به مردم این شهر وارد اید.   وضع داخلی بابل و جایگا‌ه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد، من برای اشتی کوشیدم، من برده داری را برانداختم  وبه بدبختی آنها پایان بخشیدم، فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهررا گزندی نرساند، من تا روزی که به یاری مزدا پادشاهی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه عنوان  غلام و کنیز بفروشند و نخواهم گذاشت کسی مال غیرمنقول  یا منقول دیگری را با زور یا به‌نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن وجلب رضایت صاحب مال تصرف نماید. من فرمان دادم که همه مردم در اندیشه و باور و در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. پادشاهانی که درهمه ممالک عالم بودند و پادشاهان غرب همگی هدایای زیادی آوردند و در بابل مرا بزرگ داشتند. من همه شهرهایی راکه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیا‌یش گا‌ه‌ها‌یی که بسته شده بودند را بگشایند. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند رابه جایگا‌ه‌ها‌ی خود برگرداندم و خانه‌های ویران را آباد کردم، همه مردم رابه همبستگی فراخواندم، پیکره خدایان سومر و اکد را بی‌آسیب به درگاه ‌ها‌ی ‌آنان که شادی دل نام دارد بازگرداندم. باشد دل‌ها شاد گردد، بشود، خدایانی که آنان رابه جایگاه‌های ورجاوند نخستین شان باز گرداندم هرروز درپیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستارباشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خوا‌هانه برایم بیابند. بشود که آنان به سرور من مردوک بگویند: برای کورش ، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه ، جایگاهی در« سرای سپند» آرزوکن. من تلاش کردم برا ی همه مردم جایگا هی آرام فراهم سازم وآشتی وآرامش را به تمامی مردم بخشش کنم." (6)                                                                        

 

زیرنویس:

 1.محمود ابادی ،اصغر - پژوهش هایی در تاریخ وفرهنگ وسیاست ایران باستان (دفتر پارینه)- برگ 22-بخش چکیده- نشر مهز یار- اهواز  چاپ نخست 1378

.2نسخه بدلی از منشور به عنوان کهن ترین فرمان شناخته شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در سازمان ملل متحد نگهداری می‌شود. این کتیبه درفضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد.

 

3.– صفی زاده، فاروق- از کوروش هخامنشی تا محمد خاتمی -  نشرگفتمان- تهران 1378- برگ 242

4.– سامی ،علی – پاسارگاد پایتخت وارامگاه کورش هخامنشی - به کوشش دکترغلامرضا وطن دوست. نشر: بنیاد فارس شناسی –برگ230

5.اسکویی، ناصر –  کورش نابغه بزرگ تاریخ -انشر بوعلی -1376- برگ25

6.برای اگاهی از متن کامل نگاه کنید به : فره وشی، بهرام – ایرانویج- نشر دانشگاه تهران 1374- برگ(86-81) –15 و  سامی ، علی – همان - برگ 232-230 .

 

سرچشمه ها:

 

  1. اسکویی ، ناصر- کوروش نابغه بزرگ تاریخ –نشر بوعلی 1376
  2. بیژن ، اسدالله – سیرتمدن و تربیت درایران باستان – نشر ابن سینا 1316
  3. سامی ، علی- پاسارگاد پایتخت و آرامگاه کوروش هخامنشی – به کوشش و بازیگری دکتر غلامرضا وطن دوست –نشر: بنیاد فارس شناسی – چاپ نخست 1375 .
  4. صفی زاده ، فاروق – ازکوروش هخامنشی تا محمد خاتمی –نشرگفتمان – تهران 1378
  5. فره وشی ، بهرام- ایرانویج – انتشارات دانشگاه تهران 1370
  6. کریمی بختیاری ، سیروس – ازآفرینش تا یزدگرد( تاریخ ایرانیان به روایت شاهنامه‌) نشر آفتاب هنر- چاپ نخست بهار 1378.
  7. محمود ابادی ، اصغر -پژوهش هایی درتاریخ،فرهنگ و سیاست ایران-نشر مهزیار- چاپ نخست  1378
  8.  مشکور، محمد جواد- ایران زمین –نشراشراقی 1336.
  9. منصوری،ذبیح ا... – سرزمین جاوید –پوشینه: ا –نشرزرین .
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ حمید | áíä˜ ËÇÈÊ | ãæÖæÚ: |